ستيز با گفتمان شيعي
کد خبر:۱۹۸۲۹
یادداشت/ پروژه دين‌زدايي در عصر اصلاحات (بخش سوم)

ستيز با گفتمان شيعي

 پيام حيات بخش حضرت امام خميني(ره) مبني بر ضرورت اجرايي شدن انقلاب فرهنگي در دانشگاه‌هاي كشور و حذف اساتيد دگرانديش و مروج انديشه‌هاي مسموم و ضد دين از نهاد تعليم و تربيت كشور پس از گذران سه دهه از عمر مبارك انقلاب اسلامي همچنان حيات دارد؛ چرا كه  . . .

محمد عبدالهي

پيام حيات بخش حضرت امام خميني(ره) مبني بر ضرورت اجرايي شدن انقلاب فرهنگي در دانشگاه‌هاي كشور و حذف اساتيد دگرانديش و مروج انديشه‌هاي مسموم و ضد دين از نهاد تعليم و تربيت كشور پس از گذران سه دهه از عمر مبارك انقلاب اسلامي همچنان حيات دارد؛ چرا كه هنوز نسيم غبارآلود ارتجاع بيمار روشنفكرانه دين ستيز بر فضاي دانشگاه‌هاي كشور ما وزيدن دارد و شايد اندكي خام انديشي تساهل ورزانه اين نسيم را به طوفاني سهمگين و بنيان برانداز بدل سازد.

 براستي جرم تشكيك پراكني و ترديد افكني در باورهاي اعتقادي هزاران نخبه آينده‌ساز كه حيات فكري و اعتقادي آن‌ها تنها ضمانت تداوم حيات انقلاب است با كدام قواعد حقوقي و جزايي قابل تخمين خواهد بود؟!

 اگر فردي جرعه‌اي سم به كسي بنوشاند شايد محكمه‌ را در صدور حكم صعوبتي نباشد اما اگر منبع آب شرب يك شهر توسط كسي مسموم شود و جماعتي مسموم و بيمار شده و يا حتي جان ببازند چگونه مي‌توان قياسي براي حد مجازات او تعيين نمود؟

روح بي‌آلايش جوانان اين مرز و بوم و ذهن و فكر پاك و مستعد ايشان آن‌گاه كه پاي در مهد پرورش و تعليم مي‌نهند امانت‌هايي هستند براي پرورده‌شدن و نه مسموم گرديدن و هلاك شدن! حال چگونه است كه نهاد نخبه‌پروري و جايگاه اعتلايابي اين مرز و بوم پس از گذشت سي سال از عمر مبارك انقلاب بايد جولانگاه مدعيان ترويح معارف انسان محور، معنويت ستيز و شرك آلود به اصطلاح روشنفكر مأبانه باشد؟

براستي كيست كه مي‌تواند پاسخ دهد مروجين روشنفكرنماي مدرنيزم در دانشگاه‌هاي ايران اسلامي كه سال‌هاست به تبليغات براي نظام شالوده شكن مدرنيستي و انديشه‌هاي اباحي‌گرانه مشحون از ابهام‌ها و تناقض‌هاي عصر روشنگري پرداخته و با تيغ پركين خود اسلام مظلوم را آماج زخم‌هاي جديد كرده اند با كدام مجوز و از چه روزنه‌اي جواز حضور در اصلي‌ترين پايگاه تربيتي كشور را يافته اند و سعي دارند قافله دانشجويان آينده‌ساز كشور را به ناكجا آباد موهوم روشن ‌انديشي‌هاي ديني سوق دهند تا در محراب نفسانيت نسخه‌اي از معنويت منهاي دين و اسلام منهاي شريعت را نصيبشان گردانند.

در شمارگان پيشين اين نوشتار نمايه‌اي از عملكرد تأمل برانگيز و اسفناك يك استاد دانشگاه را ارائه كرديم.

 حاتم قادري پس از مطرح نمودن انديشه‌هاي دين ستيزانه‌اش در اردوي ساليانه دفتر تحكيم وحدت در سال‌ هشتاد و دو موجي از تشكيك را در انجمن‌هاي اسلامي سراسر كشور بوجود آورد، اين امواج تا بدان جا پيش رفت كه محسن كديور نيز برآن شد تا فرياد وا اسلاما برآورده و مخالفت خود را با برخي از سخنان قادري ابراز كند.

سرانجام سازمان غيرقانوني و خود خوانده ادوار تحكيم سعي كرد تا با ترتيب دادن مناظره‌اي ميان اين دو استاد دانشگاه به كشمكش‌هاي نظري موجود سامان بخشد.

 اين مناظره در اوايل ماه مبارك رمضان در آبان‌ماه سال هشتاد و دو در محل سازمان ادوار تحكيم انجام شد.

 در اين جلسه جان‌‌مايه سخنان حاتم قادري نفي هرگونه سنخيت ميان تشيع و دموكراسي بود كه با هتاكي‌هاي گسترده‌ وي نسبت به مكتب تشيع همراه بود.

قادري در بخشي از سخنانش غايي‌ترين هدف خود از طرح چنين مباحثي را اينگونه مطرح ساخت:

من تصورم اين است هر چه خودتان را مقيد به مسايل شرعي بكنيد، در مرحله اول به عنوان اصل استدلال به همان معني از عقلانيت دموكراسي فاصله گرفته‌ايد.

تير خلاص قادري به جوانان و دانشجويان آن‌گاه شليك شد كه با چنين القائات دين ستيزانه‌اي سعي کرد تا معارف حقه اسلام را زير تيغ الهيات سكولاريستي ذبح کند و اخلاق و معنويت سكولار را جايگزين معنويت ريشه‌دار اسلامي نمايد.

دفاعيات كديور نيز از آن‌جا كه خاستگاه يك تلقي التقاطي و شبهه‌ناك از تشيع بود در مفاهيمي گسترده با مباحث قادري اشتراك داشت، در واقع در اين جلسه مناظره، دو لبه قيچي به جان اسلام شيعي افتاده بودند!

قادري در بدو سخنان خود ناسازگاري تشيع با دموكراسي را به مقوله امامت و اعتقاد شيعيان به اين اصل مذهبي نسبت داد:
    

 ... من نظرم بر اين است که اين ليبرال ـ دموکراسي با انديشه شيعي سازگاري ندارد. انديشه اي را که من مي گويم با محوريت قالب امامت؛ يعني ويژگي هايي که به يک فردي يا افرادي به عنوان امام نسبت داده مي شود که اين ويژگي ها؛ در واقع هم مرحله قدسي بودن ائمه را در بر مي گيرد و هم نفوذي که در جامعه از سوي آنها جاري است. من نظراتم خيلي ساده است و فقط مي خواهم بر همين تأکيد بکنم. ليبرال دموکراسي با آن ويژگي‌هايي که من به اختصار گفتم، امامت و انديشه شيعي که به اين معنا محور اصلي خودش را در خود امامت من ديدم، يک ربط در واقع معکوس‌دارد.
   

حداقل هفت، هشت دهه است که با آشنا شدن با مدرنيته و مدرنيسم دوستاني که در انجمن هاي اسلامي دهه 20 و 30 فعال بودند؛ مثل مرحوم بازرگان و ديگران تلاش کردند که قرائت هايي را از دين عرضه بکنند که با انديشه هاي مدرن سازگار بشود و بحث در رابطه با انديشه هايي که به مدرن و مدرنيته مي خواهد برگردد.

من تصورم بر اين است که آن قرائت ها در حوزه انديشه اي چيزهايي را از خودش به جا گذاشته است ولي نتوانست آن هماهنگي لازم را انجام بدهد. به اين خاطر که انديشه ديني و در بحث خاصي که من امروز تأکيد دارم انديشه شيعي يکي از دورترين انديشه ها نسبت به دموکراسي با آن تعبيري است که من مطرح کردم؛ يعني در واقع، آن دو با همديگر سازگاري ندارند يا بايد انديشه شيعي را به گونه اي دست خوش تحولات جدي کرد که در آن جا ليبرال ـ دموکراسي فضاي تفکرو تنفس پيدا بکند و از آن طرف، ليبرال ـ دموکراسي را به يک پروسه اجتماعي موکول کرد که خود به خود در تحولات، در زد و خوردها و در تحرکات اجتماعي خودش را پيدا بکند.

همان طور كه گذشت قادري اولين راهكار براي رفع تناقض ميان دموكراسي و تشيع را ايجاد تحولات جدي در انديشه‌ شيعي مي‌داند. بنابر ديدگاه وي، جامعه دموكراتيك که در آن فضاي عقلانيت و گفت وگوي تفاهم آميز حاکم باشد با فرهنگ تشيع و امامت محوري منافاتي جدي دارد.

اگر در انديشه شيعي، امامت را محور اصلي بگيريم که تصور من اين است که چنين است و امامت و ويژگي هاي آن را هر چه بررسي بکنيم در حضور امام، دموکراسي ليبراليسم به آن معني که من توضيح دادم کار عبثي است. ممکن است در واقع روشي بشود در يک زمينه هاي محدودي بتوان استفاده کرد؛ ولي جايي که عقلانيت، تفاهم و گفت وگو به خود آدم ها واگذار بشود و آن ها مدار وضعيت خودشان بشوند چنين چيزي نشدني است.

تلاش اين روشنفكرنما براي عقل ستيز خواندن فرهنگ شيعي در حالي مطرح مي‌شود كه اندكي شناخت از معارف ديني پرده از اين حقيقت برمي‌دارد كه معرفت عقلي يكي از سطوح معرفتي رسميت يافته از ناحيه اسلام است. عقلانيت درديدگاه شيعي يك ارزش بنيادين محسوب مي‌شود و حتي امور تعبدي اسلام، مبناي عقلي دارند. در هيج جاي كتاب و سنت نيز گزاره‌اي خلاف حكم عقل يافت نمي‌شود. اما عقلانيت مورد تأييد اسلام با عقل ابزاري و خود بنياد مطلوب‌ نظر مدرنيته تفاوتي فاحش دارد.

 اسلام عقل خودبنياد عرفي كه به عدالت و حقيقت و اخلاق پشت كرده و ابزار شهوت پرستي و سودجويي شده است را ابزار تعالي انسان نمي داند. اين نوع از عقلانيت همان است كه قادري در فضايي جدا از معنويات آنرا به تصوير كشده و در تنافي با فرهنگ تفكر شيعي خوانده است.
 

ربط بحث مطرح شده توسط قادري در باب رابطه معکوس تشيع و دموکراسي با انقلاب اسلامي در ادامه سخنانش بدين نحو بيان مي شود:

بين انديشه شيعي و ليبرال دموکراسي، رابطه معکوسي وجود دارد و شايد گذاري که در دانشگاه ما، آن هم به ويژه تحت تأثير انقلاب اسلامي صورت گرفته با توجه به اين که من همواره معتقدم که انقلاب مي توانست نمايندگان بهتر و قد بلندتري داشته باشد و خود اين عامل باعث شد که اين پروسه از نظر نظري يک شدت و سرعت خاصي را بگيرد. براي همين من فکر مي کنم جلساتي مانند اين جلسه يا جلسات مشابه نقطه عطفي است براي فضاي سياسي و فضاي حوزه عمومي حداقل در سطح دانشگاه ها. 
    

 همان گونه که در بخش نخست اين نوشتار اشاره شد، قادري، خوارج را نزديك ترين گروه به مقوله دموکراسي دانسته و در مقابل، مکتب تشيع را دورترين فرقه ها به مفهوم دموکراسي مي داند. وي در تبيين سخنان قبلي خود، انگيزه چنين سخني را اين گونه تشريح مي کند:

قضيه اين است که خوارج به راحتي مي توانند رهبران خودشان را انتخاب کنند يا عوض کنند، آن چيزي که در شيعه وجود ندارد. اين بحث، بحث رهبريت است و حوزه نفوذ رهبر و به تعبيري امام در جامعه در نزد مردم است.

وي در ادامه، ضمن اشاره به سخنان محسن کديور که بيعت مردم مدينه با پيامبر اکرم(ص) و علي(ع) را به عنوان دليل وجود ظرفيت دموکراسي پذيري در اسلام بيان کرده بود؛ به ردّ اين واقعه تاريخي پرداخته و مي گويد:

 ببينيد، آقاي دکتر کديور گفت که امام علي آمد بيعت کرد. پيامبر آمد بيعت کرد و بعد يک بحث ديگري است که اصولاً انديشه سياسي در اسلام چگونه است و اين ها جداست. من خودم چند جا اين بحث را کردم و اگر بخواهيد در جمع دوستان تحکيم وحدت هم اين بحث را خواهم کرد؛ ولي بحث خود امام علي است. اين که مي گويد من بيعت مي کنم. نمي گويد همه آحاد مسلمانان از حدود هندوستان تا شمال آفريقا بيايند رأي بدهند. ايشان صريح مي گويد که اين ها مربوط به اصحاب جنگ بدر است، مربوط به صحابه است و مربوط به اهل مدينه است؛ يعني يک مقدار، خاص و عام دارد مي کند، اين طور نبوده که ايشان گفته باشد که بايد صندوق هايي را درست کند و اتفاقي بيفتد.

اين روشنفكرنماي كج انديش، تحت پوشش حمايت از مفهوم دموکراسي، به سکولاريزه کردن کليه نهادهاي اجتماعي، حقوقي، اقتصادي و آموزشي جامعه و نفي قوانين اسلامي پرداخته و مي کوشد تا «اسلام بدون احکام» و يک گرايش شخصـي و غير ناظر به حقوق و تکاليف اجتماعـي را جايگزين «اسلام جامع» (که شامل عقايد، اخلاقيات و احکام مي‌باشد) کند تا نظام «حقوق بشر» با مباني غربي و غير اسلامي و سکولار را، بدون درگيري صريح با کليت اسلام، توجيه و در جوامع مسلمان مشروعيت بخشد.
 

وي تقيد به احکام اسلام را دور شدن از عقلانيت تصوير کرده و مي گويد:

 من تصورم اين است هر چه خودتان را مقيد به مسائل شرعي بکنيد، در مرحله اول به عنوان اصل استدلال به همان معني از عقلانيت دموکراسي فاصله گرفته ايد. از حجت هاي شرعي مي توانيد به عنوان معين و کمک استفاده بکنيد ولي به عنوان اصل قضيه نمي توانيد [کمک] بگيريد؛ چون در مرحله اول اعتبار شما در حوزه عمومي و حوزه سياسي به شهروند بودن خودتان است.

 ممکن است يک سري استدلال هايي را داشته باشيد، يک سري آرا را از سنت بگيريد، از تاريخ بگيريد؛ ولي وقتي در حوزه مدني مي خواهيد وارد بشويد استدلالي که شما به کار مي بريد در واقع معين هست... شما ممکن است پيامبر، امام و ائمه را قدسي بدانيد ولي در حوزه خصوصي و در حوزه عمومي بين امام، بين يک يهودي، بين يک مسيحي، بين يک مسلمان سني، بين يک مسلمان شيعه 12 امامي تفاوتي نيست.

همان گونه که ملاحظه شد ديدگاه روشنفکراني نظير قادري، بر پايه شکاکيت و نفي مطلق انگاري نهاده شده است بدين مفهوم که از نظر ايشان «حقيقت محض» وجود خارجي ندارد و چنانچه مبناي فکري انسان بر اساس امور حقيقي و غير قابل تغيير شکل گيرد؛ ديگر قدرت يافتن تجربه هاي جديد و چه بسا تجديد نظر در اصول قبلي وجود نداشته و عملا پويايي از بين خواهد رفت.

براساس اين تئوري است که تمامي آموزه هاي وحياني و حتي شخصيت بي بديل پيام آوران وحي به عنوان کمال مطلق و حقيقتي غير قابل تغيير، پذيرفته نيست و از اين‌روست كه همراه نوعي تجديد نظر طلبي و اصلاح طلبي در مباني شريعت در تئوري‌پردازي‌هاي روشنفكرمأبان دين ستيز موج مي‌زند.

در حقيقت، تئوري تثبيت «معنويت به جاي دين« يا «شريعت بدون احکام» از زمره طرح هايي است که طي دهه اخير بسيار ترويج شده است. 

 بر اساس اين تئوري، مجموعه احکام الهي که جزئي از شريعت اسلامي بوده و تعبدي هستند؛ علاوه بر آن که با عقلانيت انسان در تعارضند بسيار دست و پاگير و مزاحم جلوه مي‌كنند، از اين رو در چنين تعريفي از دين، يک «اخلاق معنوي» آن هم به عنوان تجربـه اي شخصـي و نسبـي مدنظر است؛ نـه مجموعـه اي از اصول و اعتقادات و التزامات عملـي ( احکام تعبدي ).

تأکيد بر «اصالت انسان» و «عقلانيت بشر» و رجحان آن بر همه چيز، حتي علم الهي که به كمال در اختيار امام معصوم(ع) است، مطلبي است که قادري در ادامه به آن مي پردازد:

 ... ما بايد بگوييم [عقلانيت] قبل از امام متوقف مي شود يا از امام گذر مي کند يا همتاي امام است! از اين سه شکل که بيرون نيست. اگر قبل از امام توقف کند در نتيجه ما دموکراسي را روشي گرفته ايم؛ ولي خط قرمزي گذاشتيم که هرجا عقل امام در کار آيد مابقي عقول تعطيل مي شود، متوقف مي شود. اگر عقل از امام عبور بکند در واقع بايد از آن ويژگي هايي که فکر مي کنيم امام در دانش الهي دارد و همه چيز را به بهترين نحو مي فهمد. حداقل بگويم در اين حوزه ها اعتبارش براي ما مسلم نيست... اگر بگوييم عقلانيت و امام همسو هستند؛ عملاً يکي را در دل آن يکي حل کرده ايم، به همان معنا شما مي توانيد بگوييد يک جامعه دموکراتيک بر عقلانيت خودش استوار است و عقلانيت را از بيرون نمي گيرد، اين جامعه در واقع مي تواند ديني يا مذهبي باشد و مثل ما شيعه باشد. 

تئوريسين دفتر تحكيم وحدت، در تلاش است تا با تأكيد بر نظريه پلوراليسم، برحقانيت مطلق اهل بيت‌(ع) خدشه وارد کند از اين رو با وارد ساختن اشكال به اقدامي از اميرالمؤنين(ع) - که به گفته خودش شايد جعل تاريخي باشد - اعمال مردم از جمله معصومين(ع) را در حوزه عمومي خالي از اشکال ندانسته و بر حق نقادي در اين زمينه تأکيد مي کند وي الحاد و شرك را نيز در زمره حقوق نظام دموكراتيك معرفي مي‌کند:

 در حوزه مدني همه قابل انتقاد هستند. من يک مثال بزنم شايد اين مثال جعل تاريخي باشد. شما بفرماييد اين جعل تاريخي باشد، من اصلاح مي کنم... از فرقه صباح که فرقه اي شيعه بودند عده اي به حضرت علي گفتند تو خدايي. فرض کنيد من شيفته دکتر کديور بشوم و بگويم خدايي. در نظام دموکراتيک حق دارم در خيابان راه بروم تا جايي که حقوق ديگران را ضايع نکردم بگويم دکتر کديور خداي من است. به همان معنا من حق دارم کانديدا بشوم، رأي بدهم، رأي بگيرم، روزنامه داشته باشم، حرف بزنم، دانشگاه بروم و کار ديگري بكنم. اين چيزي است که من از نظام دموکراتيک مي فهمم. اين حقوق پايه من است. هر جا اين ها متوقف مي شوند بر حضور امام يا بر ادامه حضور امام به شکل غير مستقيم اين حقوق پايه يا اين حقوق دموکراتيک تحت الشعاع آن قرار گرفته. بي جهت نيست بعضي از علماي دين اعتقاد دارند که اصولاً از امام علي نبايد به امام زمامدار سياسي نام برد، در واقع رهبر معنوي بوده.

لزوم تبعيت از اهل بيت(ع) و زندگي دموکراتيک در عصر مهدويتمواردي است که در ادامه توسط اين روشنفكرنماي كج‌انديش به چالش کشيده شده است.

وي در سخنان خود به ساحت ولي‌عصر(عج) نيز تعرض کرده و حضور امام عصر(عج) را صرفا به عنوان «رهبر اکثريت» بلامانع فرض مي‌کند و حالتي غير از اين را مخالف اصول دموکراتيک ارزيابي كرده و مي‌گويد:

 من مي گويم اگر همين الان که امام دوازدهم غايب است حضور پيدا بکند، وضعيت حقوق اجتماعي بيروني ما کجا متوقف مي شود؟ ايشان ممکن است بگويد کساني که به ايشان اعتقاد دارند، ايشان زمامدارشان مي شود. بحث اين نيست که ايشان زمامدار مي شود يا نمي شود، بحث اين است که آن که اين اعتقاد را ندارد [اعتقاد به زمامداري ايشان را ندارد] در کجا متوقف مي شود؟ در چه نظامي متوقف مي شود؟ اگر بگويم من نوعي که دچار بد ايماني هستم، من که دچار شک و کفريت هستم، اگر در جامعه به عنوان يک شهروند حضور داشته باشم عيب ندارد، در واقع امام زمان تبديل مي شوند به يک رهبري که اکثريت را دارند مثل اکثريت پارلماني و حق اقليت مخدوش نمي شود. اگر شدني است من مي گويم بسم ا...، من حرفي ندارم. اگر شدني نيست بگوييم که اين صرفاً روشي است که در آن جا نمي شود.

تلاش قادري در اين بحث بر محدود کردن موضوع امامت در حوزه فردي و به اصطلاح عارفانه است:

 نهايت آن چيزي که از امامت بيرون مي آيد دو وجه مي تواند داشته باشد: يا يک رابطه عرفاني شخصي مي توانند با آن برقرار کنند، به تعبير «سيد ابراهيم نبوي» بايد حال کرد در خلوت، يا در حوزه اجتماعي تبديل مي شوند به ليدرهايي که يک گروه را در يک جامعه بزرگي نمايندگي مي کنند. ايشان ممکن است بگويد اصلاً امامت نداريم، خوب اگر بگوييم امامت همينه، خوب باشد. خود آقاي کديور به عنوان شيعه، حاضرم من آموزش بدهم که آقا تو اگر شيعه هستي توجه داشته باش که امام حرفش در حوزه اجتماعي حجت نيست. من مي گويم چرا حجت نيست؟ چون خود آقاي کديور مي گويد، ايشان همچنين ويژگي هايي ندارد، مگر در واقع علمش، علم الهي نيست... ما به خاطر اين که شيعه هم بتواند در دموکراسي حضور داشته باشد، امام را بکنيم رهبر يک حزب با يک ويژگي هاي خاصي؛ ولي تو و من که شيعه هستيم بايد اين ويژگي ها را رعايت بکنيم.

حاتم قادري تناقض اعتقاد به امامت و دموکراسي را از موضع جانبدارانه نسبت به نظام ليبرال دموكراسي مي‌نگرد. وي كه سراسر گفتارش حول تقويت و تثبت نظريه‌هاي به اصطلاح دموكراتيك قرار گرفته است، در تبيين موانع دموكراتيزه‌شدن ايران اسلامي، انگشت اشاره خود را به سمت كانوني‌ترين نقطة اعتقادي شيعيان نشانه مي‌رود:

 نمي خواهم بگويم شيعه را بايد حذف کرد، من مي خواهم بگويم اگر ويژگي امامت شيعه را بررسي کنيم، اصلاً گزاره اوليه من همين بود، هر چيزي که ويژگي هاي امامت را در حوزه سياسي ـ اجتماعي برجسته بکند، کمتر دموکراتيک است. هر چيزي که آن را تقليل کند و به عقلانيت گروه ها و تعاملات غيره نزديک گرداند به همان نسبت مي تواند دموکرات باشد.

از آن جايي که «ولايت گريزي» ثمره فرهنگ اومانيستي بوده و شالوده تفکرات روشنفکران غربزده اي نظير قادري بر اين اساس شکل يافته است، هر گونه تعبد و پذيرش بي چون و چرا از سوي آنان منافي عقلانيت تلقي شده و از اين روست که دائماً بر حق نقادي نسبت به ائمه معصومين(ع) و متون ديني تأکيد ورزيده اند:

 از نظر من، حضرت علي يکي از برجسته ترين شخصيت هاي عالم اسلام است و لاغير. يعني هيچ ويژگي غير طبيعي براي او قائل نيستم و نه افکار ايشان را نقد ناپذير مي دانم... به هر حال از نظر من چنين نيست، امامان شخصيت برجسته اي بودند، قطعاً نسبت به خيلي از صحابه از ويژگي هاي خاص تري برخوردار بودند؛ يعني نگويم از همه جهات ولي تمامي حرف هايشان قابل نقد است.

عبور از مفاهيم فطري دين، نتيجه اي جز تشتت آرا و سردرگمي براي روشنفکران جدا از دين به همراه نداشته است. چنانچه در يافتن کعبه آمال خود و کشف به اصطلاح حقيقت، دچار سرگرداني شده اند به گونه اي که قادري در نتيجه گيري مباحث خود اين حالت را بروز مي دهد:

 واقعاً هر جا که فرصت دست داده توضيح دادم که دموکراسي اين طور نيست که حرف نهايي باشد، سعادت ازلي باشد؛ اما چون دچار مشکلات استبداد هستيم؛ در واقع، در حال حاضر دموکراسي مي تواند روش خوبي باشد، اما در واقع يک نظام ايده آل نيست. به اين معنا اگر بخواهيم اين طور نگاه بکنيم من هم به يک معني ديني هستم اما نه ديني که بخواهيم خيلي کلاسيک به آن نگاه کنيم. اگر دين را فراتر از اين در نظر بگيريم؛ يعني جهت داشتن زندگي در نظر بگيريم، آره من هستم. اگر سکولار به اين معنا بگيريم که در شرايط کنوني دخالت سياست و حوزه ديانت را جدا بکنيم، بله، در واقع من هم سکولار هستم.

تاکيد بر اصالت دنيا و مرجح دانستن يافته هاي عقلاني بر تعاليم وحياني و مافوق بشري در گفتار «حاتم قادري» نشان از عمق اعتقاد او به آموزه‌هاي اباحي‌گرانه ليبراليستي دارد؛ چرا که هر نوع قيد و بند ناشي از مرام و مسلک شرعي و در يک مفهوم ايدئولوژي را مسدود کننده راه عقل مي داند.

آنچه در اين محفل به اصطلاح دانشجويي از سوي يك روشنفكرنماي لائيك طرح شد مبتني بر آموزه‌هاي الحادي ليبراليسم، انديشه‌هاي اباحي‌گرانه لائيسم، تفكرات پوچ‌گرايانه نيهيليسم، مفاهيم خدعه‌گرانه سكولاريسم و همگي زير چتر گفتماني مدرنيسم بود! شايد مرور اين مفاهيم اعتقادستيز، حجتي باشد بر ساده‌انديشاني كه طراحي‌هاي دقيق و توطئه‌ورزي‌هاي فرهنگي دشمن را همچنان"توهم" مي‌پندارند.
ادامه دارد.../انتهاي پيام/
 

پربازدیدترین آخرین اخبار