کد خبر:۱۹۸۵۵۰
راه اینجاست
چند ساعت بدون چادر
هر چند شرح همهٔ ایثارها، از جان گذشتگیها و اقدامات خواهران در این حماسهٔ عظیم میسر نیست، اما سعی میکنیم با ذکری از نمونههایی آن یادآور تلاشها و حماسهسازی آنها باشیم.
جریده اینترنتی «خبرگزاری دانشجو»، در سایت «راه اینجاست» آمده است:
نقش زنان در حماسهٔ سی و پنج روزهٔ خرمشهر محدود به زمان و مکان خاصی نیست و در جای جای خرمشهر از مراکز پشتیبانی، تا خطوط مقدّم درگیریِ مستقیم با دشمن، بیمارستان، مزار شهدا و… هر کجا ذکری از حماسه آفرینی و مقاومت و ایستادگی است، نقش مادران و خواهران متعهّد و حزب اللهی خرمشهر مشهود است و اگر تا کنون مستقلاً به این موضوع پرداخته نشده، به علت دسترسی کمتر محققین و راویان به خواهران حماسهساز بوده است.
اگر چه خواهران را رخصت کمتری برای شرکت در رویاروییها بوده است، اما مردانِ حماسهساز با پشتیبانیهایی به میدان میرفتهاند که غالباً توسط خواهران صورت میگرفته است و اگر این نقش با ورود دشمن به شهر کاهش مییابد، به خاطر اصرار برادران رزمنده برای حفظ حرمت خواهران مسلمان در برابر دشمنِ خوک صفت بوده است.
اگر چه خواهران را رخصت کمتری برای شرکت در رویاروییها بوده است، اما مردانِ حماسهساز با پشتیبانیهایی به میدان میرفتهاند که غالباً توسط خواهران صورت میگرفته است و اگر این نقش با ورود دشمن به شهر کاهش مییابد، به خاطر اصرار برادران رزمنده برای حفظ حرمت خواهران مسلمان در برابر دشمنِ خوک صفت بوده است.
هر چند شرح همهٔ ایثارها، از جان گذشتگیها و اقدامات خواهران در این حماسهٔ عظیم میسر نیست، اما سعی میکنیم با ذکری از نمونههایی آن یادآور تلاشها و حماسهسازی آنها باشیم.
* روبروی مسجد جامع، مطب دکتر شیبانی بود که تبدیل شده بود به محل تجمع جمعی از خواهران. آنجا هم محل مداوای مجروحین بود، هم انبار مهمّات و هم محل استراحت خواهران. بعضی از آقایان و از جمله شیخ شریف، دکتر شیبانی را مجاب کرده بودند که مطب را از ما پس بگیرد و ما مجبور شویم از شهر برویم. ما هم جلوی مطب تحصّن کردیم. شیخ شریف آمد. ما گفتیم بالاخره این شهر نظافت میخواهد، غذا میخواهد، کارهای پشتیبانی میخواهد. شما مگر چهقدر نیرو دارید که این کارها را بکنید. او بعد از صحبت، قانع شد و اجازه داد ما بمانیم.
زهرا حسینی
* به علّت درگیریهای فشرده و نگهبانیهای شبانه، فرصتی برای تعلیم نظامی بقیهٔ خواهران نبود. ناچار شبها با همان تعلیمات مختصر، دو ساعت به خط مقدّم جبهه میرفتیم و دفاع میکردیم. آنجا وضع خیلی فرق میکرد. خمپاره مثل باران میبارید. از چپ و راست گلوله میزدند. تا آن لحظه نه خمپاره دیده بودیم، نه میدانستیم خمسهخمسه چیست. بچّهها پا به پای هم و با جان میجنگیدند. ایثار و فداکاری در مرز، مرزی نداشت. یکی دو روز بعد، برادر جهانآرا، حفاظت از مهمّات را به ما سپرد.
سکینه حورسی
* با آنکه در ابتدا با حضور خواهران در جبهه مخالفت میشد، یک روز به دلیل کمبود نیرو، ما را به خط مقدّم بردند. البته دو ساعت بعد، با رسیدن نیروی کمکی برگشتیم.
سهام طاقتی
* مسوولیت تدارکات جبهه را به ما سپردند. مردم مُدام میآمدند اسلحه میگرفتند…
روز دوّم مهر از رادیو اعلام شد که به سنگر بندی و کوکتل مولوتف احتیاج است. بلافاصله عدهای از بچّهها برای ساختن سنگر رفتند…
سهام طاقتی
* وقتی رادیو اعلام کرد در پلیس راه احتیاج به کمک است، من و تعدادی از بچّهها به آنجا رفتیم و کوکتل مولوتف درست کردیم، گونیها را پر از شن کرده، در نقاط حساس میچیدیم. هر کس به نوعی کمک میکرد. اوضاع هر لحظه بدتر میشد. تعدادی از خواهران را به پادگانی که در آن دورهٔ نظامی دیده بودیم، بردند. ما و بقیهٔ خواهرها به مسجد برگشتیم و پس از تقسیم کارها مشغول کمک شدیم. شبها روی پشت بام با اسلحهیام ـ یک نگهبانی میدادیم و هر چند ساعت یک بار، پُستمان را عوض میکردیم.
نوشین نجار
* به ما خبر دادند که در منطقهی پلیس راه، جنازهی یکی از شهدا روی زمین مانده. من تصمیم گرفتم هرطور شده بروم و جنازه را به قبرستان منتقل کنم. از طرفی عوامل دشمن و ستون پنجم در شهر پراکنده بودند و ممکن بود به من صدمه برسانند. برای همین سه سرباز را با خود بردم با هر زحمتی بود، بالای سر شهید رسیدیم. چند روز از شهادتش میگذشت. ترکش شکمش را پاره کرده بود و امعا و احشایش بهآسفالت چسبیده بود؛ بهطوری که وقتی برش گرداندیم، صدای جزجز بلند شد. سربازان گفتند نمیشود او را عقب برد، چون رودههایش پخش شده بود. اما من اصرار کردم. گفتند باید چیزی باشد که جنازه را در آن بپیچیم و ببریم.
هرچه گشتیم، چیزی پیدا نکردیم و من ناچار چادرم را درآوردم، شهید را روی چادر گذاشتیم و به عقب منتقل کردیم. البته روسری داشتم. وقتی برگشتم رفتم و چادر مادرم را گرفتم و این تنها روزی بود که من برای چند ساعت بدون چادر بودم.
زهرا حسینی
* به هر زحمتی بود، خودم را به بیمارستان رساندم. چه میدیدم؟ زنان و مردان بیدست و پا، پیکرهای بیسر، پارههای گوشت، کودکان زخمی و نیمه جان. مشغول شدم. من که حتی تحمّل دیدن یک جراحت ساده را نداشتم، حالا تا مُچ پا توی خون بودم… خواهرم (شهناز) را دیدم و جلو رفتم. اما او بیتوجه به من کار میکرد. در چهرهٔ تمام بچّهها، فقط درد و اندوه بود. مدام زخمی و شهید میآوردند. بیشتر آنها از طالقانی و پایین شهر بودند… با اینکه بیخوابی و تلاش و اضطراب توانم را گرفته بود، باید میماندم. احتیاج به کمک بود. صبح با خواهری برای نماز رفتیم. خیلی از مادران و زنان، شهدا را میشستند. فرزندان یکدیگر را، بچّههای خودشان را، اشک میریختند و میشستند. بعضی هم قبر میکندند… چند روز بعد که خواهرم شهید شد و میخواستیم او را دفن کنیم، جلوی مسجد جامع، برادرم حسین را دیدم. به او گفتم: بیا، میخواهیم شهناز را دفن کنیم. گفت: من نمیآیم! عراقیها از دروازهٔ شهر وارد شدهاند و جنگ تن به تن شروع شده. آنجا بیشتر به من احتیاج است …
در بهشت شهدا آبی برای غسل دادن خواهرم نبود. آقایی گفت: احتیاج به غسل ندارد… در حالی که گلولههای توپ در نزدیکی ما فرود میآمد، مادرم با دستهای خودش خواهرم را در قبر گذاشت…
شهلا حاجیشاه
* عراقیها در ورودی گمرک را بهشدّت زیر آتش داشتند. یک نفر کنار این در مجروح افتاده بود. به هر زحمتی بود پانسمانش کردم و آن برادر و خواهر وطنخواه که با هم بودیم مجروح را سوار جیپ کردند و به عقب بردند. من ماندم تنها. امکان داشت هر لحظه اسیر بشوم. چرا که صد، صد و پنجاه متر بیشتر با عراقیها فاصله نداشتم… از دور دیدم یک نفر با لباس سبز که مخصوص عراقیها بود، نزدیک میشود… آمد نزدیک دیدم از بچّههای خرمشهر است. به من گفت: نمیترسی؟
شهلا حاجیشاه
* عراقیها در ورودی گمرک را بهشدّت زیر آتش داشتند. یک نفر کنار این در مجروح افتاده بود. به هر زحمتی بود پانسمانش کردم و آن برادر و خواهر وطنخواه که با هم بودیم مجروح را سوار جیپ کردند و به عقب بردند. من ماندم تنها. امکان داشت هر لحظه اسیر بشوم. چرا که صد، صد و پنجاه متر بیشتر با عراقیها فاصله نداشتم… از دور دیدم یک نفر با لباس سبز که مخصوص عراقیها بود، نزدیک میشود… آمد نزدیک دیدم از بچّههای خرمشهر است. به من گفت: نمیترسی؟
گفتم: اگر میترسیدم، اینجا نبودم.
زهره فرهادی
* از نهم مهر، دیگر رفتن به قبرستان ممکن نبود. ناچار جنازهها را به شهرهای دیگر میفرستادیم. شهدا را درون نایلون با لباس خودشان دفن میکردیم، چرا که آبی برای غسل و پارچهای برای کفن نداشتیم. پس از دفن، تیمم میکردیم و بالای سرشان نماز میخواندیم. بچّهها غریبانه شهید میشدند و اکثرشان گُمنام میماندند.
بهجت صالحپور
* مدّتها در سردخانه، کارمان درست کردن تابوت برای عزیزان خودمان بود، در جوار پیکرهای خون آلود و قطعهقطعه شده… کاری دردناک و خارج از تحمّل.
سکینه حورسی
* یک روز مهدی آلبوغبیش آمده بود که به ما سر بزند. گفت: اینجا خطرناکه. نباید شبها اینجا بخوابین؛ چون تو گوشه و کنارش مهمّات انبار کردیم. برین بلوار روبرو برای خودتان خندق و گودال بکنین و مستقر بشین تا هم در امان باشین و هم مواظب باشین که منافقا برای بردن مهمّات نیان. ما در آن زمان نمیدانستیم مهمّات تا چه حدّی خطرناک است. حتی روی صندوقهای فشنگ میخوابیدیم. آلبوغبیش میگفت: روی صندوقها نخوابین. اگر یه تیر به شما یا به این صندوقهای فشنگ بخوره، همهتون میرین هوا.
سهام طاقتی
* سرویس بهداشتی مسجد جامع، به دلیل ازدحام نیرو، چندان وضعیت مطلوبی نداشت. برای همین، هر روز برای تمیز کردن آن اقدام میکردیم. باور کنید اگر خانهی خودمان بود، این کارها را نمیکردیم. اما میدان، میدان دیگری بود. تا زانو توی کثافت میرفتیم، دستمان را فرو میبردیم و چاه را تمیز میکردیم. برایمان خیلی سخت بود، اما حفظ شرف و دین اجازهی تردید به ما نمیداد. باید هر کاری که از دستمان برمیآمد، میکردیم.
زهرا حسینی
* شبها در سنگر میخوابیدیم و سگها تا صبح بالای سرمان عوعو میکردند. بیشتر مواقع در سنگرها بودیم. سنگرهایی پر از مارمولک، که اگر یک متر کف آن را میکندیم، به آب میرسیدیم. با وجود این مشکلات، هر کس وظیفهٔ خودش را انجام میداد. دیگر کسی از مرگ نمیترسید و به آن فکر نمیکرد. چند روز بعد، با ورود دشمن به شهر و با تشدید آتش آنها، خمپارهای به محل تقسیم خوار و بار اصابت کرد و همه چیز را به هوا فرستاد. عراقیها همه جا را زیر آتش خمپاره و توپ گرفته بودند. یک شب اعلام کردند که خواهرها دیگر نباید در شهر بمانند، چون گرفتار عراقیها میشوند. با شنیدن این خبر به زنی که کنارم ایستاده بود، گفتم: حالا که باید برویم، بهتر است به برادرها خبر بدهیم که اینجا مهمّات قایم کردهایم.
غنیمتهایی را که بچّهها گرفته بودند، زیر گونیها پنهان کرده بودیم. مانده بودیم که محل اختفای آنها را به چه کسی بگوییم. برادر «فرخی» هم شهید شده بود. نمیتوانستیم به هر کس اعتماد کنیم. حتی بعدها فهمیدم که زنی که کنارم ایستاده بود، جاسوس بوده و با بیسیم به عراقیها اطلاعات میداده است. شب از خرمشهر رفتیم، ولی نتوانستیم طاقت بیاوریم و صبح، دوباره به خرمشهر برگشتیم. حدود ظهر بود که عراقیها داشتند میرسیدند. فاصلهٔ زیادی با آنها نداشتیم. هر لحظه احتمال اسارت میرفت. بچّهها موافقت کردند که برویم. قبل از رفتن، محل غنایمی را که در کمدها و زیر گونیها مخفی کرده بودیم، به برادرها گفتیم و از شهر خارج شدیم.
سهام طاقتی
* من و زهره قبل از رسیدن به گمرک از ماشین پایین پریدیم. عراقیها تا گمرک رسیده بودند و ما برای دفاع رفته بودیم. میخواستیم تا آنجا که سلاح و مهمّات داریم، بجنگیم. مسافتی را زیگزاگ رفتیم. از بشکه، کارتن و جعبههای چوبی خیلی بزرگ به عنوان سنگر استفاده میکردیم و برای هم خط آتش میبستیم.
سهام طاقتی
* من و زهره قبل از رسیدن به گمرک از ماشین پایین پریدیم. عراقیها تا گمرک رسیده بودند و ما برای دفاع رفته بودیم. میخواستیم تا آنجا که سلاح و مهمّات داریم، بجنگیم. مسافتی را زیگزاگ رفتیم. از بشکه، کارتن و جعبههای چوبی خیلی بزرگ به عنوان سنگر استفاده میکردیم و برای هم خط آتش میبستیم.
یعنی برای جلو رفتن بچّهها و کم شدن حجم تیراندازی دشمن اسلحه را روی رگبار میگذاشتیم و از بالای سر بچّههایی که دولا دولا جلو میرفتند، به طرف دشمن تیراندازی میکردیم تا آنها راحتتر بتوانند تغییر موضع بدهند. سنگر به سنگر جلو رفتیم تا به جایی رسیدیم که ریل راه آهن بود… ریاض بدون هماهنگی جلو رفت. یکی از بچّهها به دنبالش رفت و بعد از چند دقیقه خبر آورد که ریاض تیر خورده و زمین افتاده است…
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰