پيامد مهم جنگ نهروان چه بود؟ / استدلال خوارج براي ايستادن در مقابل علي (ع) / بدترين دوران حيات اميرالمومنين
کد خبر:۲۰۲۵۲۲
سلسله جلسات تاريخ اسلام – 25 و پاياني

پيامد مهم جنگ نهروان چه بود؟ / استدلال خوارج براي ايستادن در مقابل علي (ع) / بدترين دوران حيات اميرالمومنين

اميرالمؤمينن پيش از آن‌که به سراغ خوارج بروند، امام مجتبي (ع) را سراغ آن‌ها فرستادند تا با آن‌ها بحث و آنان از سرکشي بازدارند، اما ...
به گزارش خبرنگار دين و انديشه «خبرگزاري دانشجو»، محمدحسين رجبي ‌دواني در جلسه بيست و پنجم و پاياني از سلسله جلسات کارگاه آموزشي - تحليلي تاريخ اسلام كه به همت موسسه «صهباي بصيرت» در فرهنگسراي ارسباران برگزار شد، به تشريح رويارويي حضرت علي(ع) با خوارج در جنگ نهروان پرداخت. 

در ارتباط با قاسطين، يعني معاويه و اتباع او و نيز عملکرد او در جنگ نرم با اميرالمؤمنين مواردي را در جلسه گذشته ذکر کرديم. حضرت تلاش بسياري کردند تا با عمليات رواني اين موجود پليد مبارزه کنند و جوسازي‌هاي او را خنثي نمايند و چون او به هيچ وجه حاضر به کناره‌گيري نبود چاره‌اي جز جنگ باقي نماند و حضرت در مقابل او لشگر کشيدند. جنگ در آستانه پيروزي حضرت امير بود اما با ترفند معاويه و عمروعاص متوقف شد.

تا قبل از جريان حکميت، وضعيت اين‌گونه بود که خليفه رسمي و مشروع براي مقابله با يک حاکم ياغي که عزل شده اما کناره‌گيري نمي‌کند، آمده و اين حق هر حکومتي است، اما آن ياغي مشروعيت و موجوديتي در عرض حاکم رسمي يافت که دو طرف نماينده تعيين کنند تا حاکم را مشخص نمايند! اين ظلم بزرگي به ساحت اميرالمؤمنين است.

اهل تسنن معتقدند 300 آيه قرآن در شان اميرالمومنين است

اهل تسنن معتقدند 300 آيه در قرآن کريم در شأن اميرالمؤمنين است و حتي برخي از آنان 700 آيه را نيز گفته‌اند و به معجزات و پيشگويي‌هاي حضرت اعتراف دارند و اين مسئله را درباره هيچ يک از اصحاب ديگر نداريم، حتي در مورد ابوبکري که او را به عرش مي‌رسانند چنين تعابيري نگفته‌اند. آن وقت چنين شخصيتي که خود آن‌ها اذعان به عظمت شخصيت او دارند بايد با معاويه ياغي قياس شود!

هر کدام از حکم‌ها با 400 نفر به دمه الجندل آمدند. عمروعاص که مظهر حيله‌گري، تزوير، سياست‌گري و بازي است به سرعت فهميد ابوموسي هيچ اعتقادي به علي (ع) ندارد و به راحتي علي (ع) را کنار مي‌گذارد.

خيانت عمروعاص به معاويه

زير زبان او را هم کشيد و فهميد ابوموسي به نسل دوم صحابه علاقه‌مند است و مايل است کسي از آن‌ها خليفه شود و کمي که ادامه داد فهميد عبدالله بن عمر بن خطاب مدنظر اوست. در اين‌جا عمروعاص خواست با زيرکي و خيانت به معاويه قضايا را به نفع خود تمام کند و به ابوموسي گفت: اگر تو مي‌خواهي عبدالله بن عمر را خليفه کني، پسر من چه اشکالي دارد؟! او اهل فقه و سياست نيز هست. ابوموسي گفت: پسر تو شايستگي خلافت را دارد اما چون او را آلوده به اين جنگ کرده‌اي من او را نمي‌پذيرم.

در مورد نتيجه مذاکره اختلاف وجود دارد. برخي گفته‌اند بر سر عبدالله بن عمر توافق نهايي شد و بنا شد در جمع 800 نفري‌شان اعلام نمايند که علي (ع) خلع و معاويه نيز کنار زده شده و عبدالله ابن عمر به عنوان خليفه جديد تعيين مي‌شود.

نقل دوم نيز اين است که بر سر عزل علي (ع) و معاويه توافق حاصل شد، اما در تعيين خليفه جديد به نتيجه نرسيدند و قرار بر اين شد که قضيه خلع را بيان کنند و مردم خود خليفه را تعيين نمايند. بيشتر نقل دوم مطرح شده است اما به نظر من نقل اول درست‌تر مي‌باشد.

عزل علي (ع) توسط ابوموسي اشعري! و خيانت عمروعاص

عمروعاص ابوموسي را به عنوان نماينده عراق جلو فرستاد تا علي (ع) را عزل کند. او نيز گفت همان طور که اين عمامه را از سر برداشتم و يا به نقلي ديگر، همان‌گونه که اين انگشتر را درآوردم علي را از خلافت عزل مي‌کنم.

قرار بر اين بود که عمروعاص نيز همين را درباره معاويه بگويد، اما او گفت: ديديد ابوموسي علي را عزل کرد، من هم علي را عزل مي‌کنم و همان‌طور که اين عمامه را بر سر مي‌گذارم يا انگشتر را به دست مي‌کنم معاويه را به خلافت نصب مي‌کنم. ابوموسي برآشفت و گفت قرار ما اين نبود و تو خيانت کردي.

شاميان خوشحال از عزل علي و نصب معاويه به شام بازگشتند. ابوموسي نيز از وحشت برخورد ياران اميرالمؤمنين با او، با حيله به سوي حجاز گريخت. معاويه در قدس (فلسطين) بود که بشارت اين قضايا را به او دادند، او هم به شکرانه اين ماجرا سجده کرد و از آن پس به او اميرالمؤمنين گفتند، عنواني که فقط براي خلفا استفاده مي‌شد.

عكس‌العمل علي(ع) در قبال نتيجه حكميت

کمتر درباره عکس‌العمل اميرالمؤمنين در قبال اين واقعه صحبت شده است. خبر كه به عراق رسيد حضرت در برابر نتيجه حکميت موضع گرفتند و فرمان دادند مردم در مسجد جمع شوند. ايشان مردم را سرزنش کردند و فرمودند: من اين روزها را مي‌ديدم و بارها به شما گفتم اين حيله دشمن است، مواظب باشيد فريب نخوريد، اما نپذيرفتيد.

همان‌طور که گفته شد تنها کاري که حضرت توانستند انجام دهند اين بود که در متن عهدنامه آورده شد حکم‌ها بايد بر اساس کتاب خدا يا سنت پيامبر حکم کنند. اگر اين شرط نبود حضرت کاملاً خلع سلاح بودند و مجبور بودند تن به حاکميت معاويه بدهند.

اما حکم‌ها به اين تعهد عمل نکردند و بر اساس هواي نفس حکم دادند. بر چه مبنايي علي را عزل کردند؟! آيا ايشان خلافي مرتکب شده بودند؟ مبناي نصب معاويه چه بود؟ لذا حضرت فرمودند: من براي اين حکميت ارزشي قائل نيستم و به مردم گفتند بايد اين کوتاهي خود را جبران نماييد و دوباره آماده جهاد شويد.

مردمي كه حقوق مي‌گرفتند اما از زير بار جنگ شانه خالي مي‌كردند

مردم با اين‌که نمي‌خواستند حضرت دوباره اقتدار پيدا کنند، اما از آن‌جا که منطق حضرت بسيار قوي بود چاره‌اي جز اطاعت نداشتند و مجبور شدند براي جهاد آماده شوند. به اين ترتيب حدود 60-65 هزار نفر در نخيله جمع شدند.

همان‌طور که گفتيم بسياري از مردم با اکراه و بي ميلي و تنها به دليل منطق قوي حضرت به نخيله آمدند، علي‌رغم اين‌که از حضرت حقوق مي‌گرفتند تا به فرمان ايشان به جنگ بروند و در جنگ قبلي هم کوتاهي کرده بودند، اما باز به دنبال بهانه‌اي بودند تا از زير بار جنگ شانه خالي کنند و اين بهانه را نيز خوارج به دست آن‌ها دادند.

بحث‌هاي اعتقادي خوارج كه موجب شكست ابن عباس شد

خوارج در بازگشت از صفين به روستاي حرورا رفتند و اعلام موجوديت نمودند. حضرت، ابن عباس را فرستادند تا با آن‌ها درباره عملکردشان در صفين مذاکره نمايد و به آن‌ها بگويد که حق با اميرالمؤمنين بوده و نيز به او سفارش کردند که مواظب باش آن‌ها تو را به بحث‌هاي اعتقادي نکشانند.

ابن عباس كه آدم زيرکي بود به سراغ سران خوارج آمد. سران خوارج فقط ساده‌لوح و کج‌انديش نبودند بلکه آدم‌هاي پيچيده‌اي نيز بودند. آن‌ها با زيرکي ابن عباس را به بحث‌هاي اعتقادي کشاندند و با تفسيرهاي غلط و نادرست کاري کردند که اين مفسر قرآن در برابر آن‌ها کم بياورد.

او بازگشت و به حضرت گزارش داد، حضرت فرمودند: به تو گفته بودم وارد بحث‌هاي اعتقادي نشو! لذا حضرت خود به سراغ آن‌ها رفتند. ده نفر و يا به قولي صد نفر حضرت را همراهي مي‌کردند. عبدالله ابن کواء نيز با ده يا صد نفر آمد، از هر دري که وارد شد تا حضرت را مغلوب کند نتوانست و از آن‌جا که او هم به ظاهر اهل منطق بود در نهايت تسليم شد و گفت: اعتراف مي‌کنم ما اشتباه مي‌کنيم و لذا من از سرکشي با شما دست برمي‌دارم و با شما به کوفه بازمي‌گردم.

منافقي كه در نماز جماعت علي (ع) را آزار مي‌داد

آن ده يا صد نفر نيز وقتي ديدند رهبرشان تسليم شده است، تسليم شدند اما بقيه باقي ماندند. البته عبدالله از ته دل توبه نکرد و به حضرت تسليم نشد بلکه چون در مناظره کم آورده بود اين طور وانمود کرد. به همين دليل وقتي به کوفه آمد، زهر خود را ريخت.

او درصف اول جماعت مي‌ايستاد و وقتي حضرت سوره حمد مي‌خواندند او نيز شروع به خواندن آياتي از قرآن مي‌نمود و حضرت به احترام آيات قرآن سکوت مي‌کردند. او به اين طريق مي‌خواست حضرت را بيازارد و حضرت بارها او را به خاطر اعمالش سرزنش کرده بودند.

پس از آن، خوارج دوباره از شبث تقاضا کردند تا رهبري آن‌ها را قبول کند، اما او نپذيرفت. نهايتاً‌ عبدالله ابن وهب راسبي که از مقدس‌مآبان کوفه بود و پيشاني‌اش از شدت سجده پينه بسته بود! رهبر خوارج شد. او حافظ قرآن و بسيار متشرع، اما بي بصيرت محض بود.

جنايت خوارج در كشتن زن باردار و جنين او

در اين موقعيت که لشکر آماده شده بود، خوارج جنايتي مرتکب شدند که سبب جنگ نهروان گرديد. آن‌ها راه عبدالله ابن جناب ابن ارت را که با همسر باردارش عبور مي‌کرد بستند. از او پرسيدند: نظرت درباره علي چيست؟ او از حضرت تعريف نمود. گفتند: علي با قبول حکميت کافر شده است.

او گفت: شما ايشان را مجبور کرديد، گفتند: ما اشتباه کرديم و از کفرمان توبه نموديم، او هم بايد توبه کند. تو هم بايد قبول کني که علي کافر است. گفت: هرگز. آنها وقتي ديدند او بر سر حرف خود ايستاده است، اول زن باردار او را جلوي چشمانش سر بريدند، سپس جنين او را درآوردند و او را هم کشتند و در نهايت خودش را نيز کشتند.

خوارج مولود فتنه شام هستند

خبر اين جنايت به نخيله رسيد و اشعث که به ناچار به نخيله آمده بود و به دنبال بهانه مي‌گشت به اميرالمؤمنين گفت: تو اين همه راه مي‌خواهي ما را به شام ببري در حالي که زن و بچه ما در خطرند؟! ما بايد اول آن‌ها را سرکوب کنيم. حضرت فرمودند: خوارج مولود فتنه شام هستند، اگر آن‌ها را از بين ببريم، اين‌ها از بين خواهند رفت.

مورخين گفته‌اند تا قبل از اين قضيه، اشعث متهم بود که با خوارج هم دست است، زيرا رفتارهايي داشت که اين گمان را قوت مي‌بخشيد، اما با اصراري که کرد درباره اين‌که ما بايد اول با خوارج بجنگيم، اين ذهنيت را پاک نمود، حال آن‌که اگر زيرک بودند مي‌فهميدند که همين اشعث نشان داده براي رسيدن به اهداف خود به خويشانش هم رحم نمي‌کند.

هيچ فتنه‌اي نيست مگر اين كه يك پاي اشعث در ميان باشد

در جريان ارتداد بعد از پيامبر (ص)، قبيله او هم مرتد شدند. او وقتي ديد نيروهاي خليفه براي سرکوب آن‌ها رسيدند، 800 تن از خويشان قبيله‌اش را به کشتن داد تا جان خود را نجات دهد و بعد هم ابوبکر را فريفت تا جايي که ابوبکر خواهرش را هم به او داد.

ابوبکر در آخر عمر مي‌گفت: کاش اشعث را کشته بودم زيرا فتنه‌اي نيست مگر يک پاي او در ميان است. محمد ابن اشعث نيز که از جنايتکاران کربلاست و به دست مختار به درک واصل شد، فرزند اشعث از خواهر ابوبکر است.

کار اشعث فراگير شد، ظاهر سخن او بسيار منطقي بود و آدم‌هايي که بصيرت نداشتند، فريب خوردند. تلاش حضرت به نتيجه نرسيد، حضرت مي‌خواستند کشت و کشتار کم باشد نه اين‌که نمي‌خواستند با اين‌ها بجنگند. اگر شام سرکوب مي‌شد، اين‌ها هم از بين مي‌رفتند، پس چه نيازي به دو جنگ بود؟! آخرين راه جنگ است، اما آن‌ها حضرت را مجبور کردند تا به جنگ خوارج بروند.

تلاش علي (ع) براي هدايت خوارج

خوارج نيز به هم‌فکرانشان نامه نوشتند و گفتند: مي‌خواهيم به مدائن برويم و آن‌جا را پايگاه خود کنيم. حضرت آن‌ها را تعقيب کردند و نرسيده به مدائن، کنار پل نهروان به دام افتادند. اميرالمؤمنين که مي‌دانستند اين‌ها فريب خورده‌اند، تلاش داشتند آن‌ها را هدايت کنند، لذا با آن‌ها صحبت کردند. بزرگانشان بحث مي‌کردند و حضرت نيز جوابشان را مي‌دادند، سران خوارج در برابر استدلال‌هاي حضرت کم آوردند و لشگر نيز اين صحنه‌ها را مي‌ديد.

به عنوان نمونه يکي از بزرگان خوارج که با پيامبر بحث مي‌کرد و کم آورده بود، حرقوص ابن زهير بود. او بسيار متشرع و البته بسيار خبيث بود و عامل اصلي در اين فتنه به شمار مي‌رفت.

جوان نماز خواني كه پيامبر (ص) دستور كشتن او را به ابوبكر و عمر داد!

روزي ابوبکر در زمان حيات پيامبر (ص) نزد ايشان آمد و گفت از دره‌اي عبور مي‌کردم، ديدم شخصي در آن‌جا به زيبايي مشغول نماز است. وقتي خوب او را توصيف نمود، پيامبر شمشيري به او دادند و گفتند: برو او را بکش.

ابوبکر نمي‌پذيرفت، عدم درک ولايت در همين‌ مواقع معلوم مي‌شود، اما بالاخره به ناچار رفت ولي وقتي به او رسيد و نماز خواندن او را ديد، دلش نيامد او را بکشد و بازگشت. اين بار پيامبر عمر را فرستادند، او نيز دست خالي برگشت و گفت برادرم ابوبکر خوب مي‌دانست که او را نکشت، من هم دلم نيامد او را بکشم.

اين بار پيامبر شمشير را به علي دادند، اما آن دو نفر به قدري تعلل کرده بودند که وقتي حضرت رسيدند، او رفته بود. پيامبر فرمودند: اگر او کشته مي‌شد جلوي يکي از فتنه‌هاي بزرگ اسلام گرفته مي‌شد!

توهين حرقوص به پيامبر و پيش‌بيني پيامبر در مورد او

اين آدم در جنگ حنين نيز با سپاه اسلام همراه است و وقتي پيامبر به تازه مسلمانان مکه و براي تأليف قلوب آن‌ها، سهم بيشتري از غنائم دادند حرقوص جلو آمد و پيامبر را با نام صدا کرد و گفت: با عدالت تقسيم کن. عده‌اي از مردم به او حمله كردند و خواستند او را به خاطر جسارتي که کرده بود بکشند، اما فرار کرد. پيامبر فرمودند: او کشته نشد، اما زماني کشته خواهد شد که فتنه بزرگي به پا کرده است و عده زيادي را نيز به کشتن داده است.

لشگر که صحنه بحث‌ها را مي‌ديدند، همهمه کردند. اميرالمؤمنين احساس کردند که سخنانشان نتيجه داده است. ابو ايوب انصاري را خواستند و پرچمي به دست او دادند و اعلام کردند هر کس از خوارج که آن‌ها را ترک کند و زير اين پرچم بيايد جانش در امان است.

بيش از 8 هزار نفر (دو سوم آن‌ها) توبه کردند و چهار هزار نفر ماندند که بعضاً در جمل و قطعاً ‌در صفين بودند و عابدان و زاهدان شهر به شمار مي‌رفتند. مردم نمازهاي اين‌ها را ديده بودند و نمي‌شد به راحتي اين‌ها را کشت.

پاسخ علي (ع) به ترديد يكي از اصحاب

يکي از اصحاب حضرت به ترديد افتاد، علي (ع) از کنار او عبور کردند و با علم امامت خويش ما في الضمير او را خواندند. او را به نام صدا کردند و فرمودند: ظاهر آدم‌ها تو را نفريبد، ببين حق کجاست، مقابل جبهه حق هر که بود بايد با او مقابله کرد و فرمود: از ما بيش از ده نفر به شهادت نمي‌رسد و از آن‌ها نيز بيش از ده نفر باقي نمي‌ماند.

حضرت مانند دو جنگ قبل داوطلب شهادتي خواستند و با قرآني او را به سوي خوارج فرستادند. جنگ آغاز و به سرعت هم تمام شد. 9 يا 10 نفر از آنان زخمي شدند و گريختند. ابن ملجم يکي از آن‌ها بود. حضرت هنگامي‌ که از کنار جسد عبدالله ابن وهب گذشتند، ابراز تأسف کردند و فرمودند: او حافظ قرآن بود.

سجده شكر علي (ع) بر يك جنازه

بعد فرمودند: حرقوص را پيدا کنيد و جسدش را بياوريد، جستجو كردند ولي او را نيافتند، دوباره فرمودند: بگرديد و او را پيدا کنيد، باز موفق نشدند، فرمودند: او را از روي علامت ويژه‌اش پيدا کنيد، ممکن است صورتش از بين رفته باشد. حرقوص روي دستش زائده بزرگي داشت. توانستد او را از روي همين علامت بيابند و نزد حضرت بياورند. وقتي حضرت او را ديدند، از اسب پياده شدند و سجده شکر به جا آوردند.

جنگ نهروان با پيروزي حضرت تمام شد اما پيامدهاي منفي سنگيني براي ايشان داشت. خوارج با آن دو گروه قبلي تفاوت داشتند، آن‌ها تا ديروز ياران حضرت بودند و در جبهه‌هاي صفين و جمل حضور داشتند، اهل نماز و عبادت بودند و اين براي مردم قابل درک نبود، لذا جايگاه حضرت بسيار تضعيف شد.

استدلال خوارج براي ايستادن در مقابل علي (ع)

اميرالمؤمينن پيش از آن‌که به سراغ خوارج بروند، امام مجتبي را به سراغ آن‌ها فرستادند تا با آن‌ها بحث کنند و از سرکشي بازدارند. آن‌ها مي‌گفتند: علي به سبب پذيرش حکميت کافر شده است، همان‌طور که ما کافر شديم. او بايد جلوي ما از اين کفر استغفار کند، همان‌طور که ما استغفار کرديم، بعد از آن ما حاضريم او را اطاعت کنيم و به جنگ معاويه بياييم.

با حماقت مي‌گفتند: اگر عبدالله بن عمر خليفه شده بود خيلي بهتر بود. امام مجتبي (ع) در رد صلاحيت او به استناد سخنان پدرش، عمر بن خطاب، صحبت کردند. اميرالمؤمنين نيز يک استغفار کلي فرمودند (استغفرالله ربي و اتوب اليه) که البته رضايت خوارج را جلب نکرد.

خوارج عليه حاکميت اسلامي خروج کرده بودند و قصد براندازي داشتند و بايد سرکوب مي‌‌شدند و حکمشان قتل بود. اين‌که حضرت نمي‌خواستند جنگ کنند به اين معنا نبود که آن‌ها را قبول داشتند، بلکه قصدشان اين بود که خون کمتري ريخته شود، هم‌چنين همان طور که گفتيم پيامدهاي اين جنگ نيز بسيار سنگين بود.

پيامد مهم جنگ نهروان چه بود؟

يکي از پيامدهاي اين جنگ نيز اين بود که اميرالمؤمنين بسياري از طرفداران خود را از دست دادند. به عنوان نمونه، قبيله همدان که از يمني‌هاي کوفه و به حب علي (ع) شهره بودند، بعد از ماجراي خوارج، آن ارادت سابق را از دست دادند. روزي حضرت از کوچه‌هاي همدان عبور مي‌کردند، آنها به حضرت جسارت کردند و گفتند: به خاطر دنيا کسان ما را کشتي! حضرت بعد از اين جنگ ديگر پايگاهي در کوفه نداشتند.

قرار بود بعد از سرکوب خوارج لشگر براي مقابله با معاويه به شام بروند، اما اشعث گفت: ما خسته شده‌ايم! بايد به کوفه برگرديم و تجديد قوا کنيم. حضرت فرمودند: اين جنگي نبود، در يک ساعت کار تمام شد، الآن هم وسط راه هستيم، از همين جا به شام برويم بهتر است، اما اکثر لشگر مانند اشعث بودند و حرف خود را بر حضرت تحميل کردند.

اصحابي كه رفتند و ديگر برنگشتند

يک منزل به عقب برگشتند. در جايي توقف کرده بودند كه حضرت به نوعي به آن‌ها التماس مي‌کردند و مي‌فرمودند: داريم از شام دور مي‌شويم، بياييد برگرديم، اما جوابي نمي‌آمد. منزل به منزل عقب آمدند تا اين‌که به نخيله رسيدند. حضرت به آن‌ها فرمودند: کمتر به سراغ زن و بچه برويد، آماده شويد و زود برگرديد، من همين جا منتظر شما مي‌مانم، اما رفتند و ديگر نيامدند و جز عده معدودي از ديگران خبري نشد و سپاه متلاشي گشت.

سوءاستفاده معاويه از متلاشي شدن سپاه علي (ع)

بنابر نقل تاريخ، ديگر هر چه حضرت تلاش کردند لشگر جمع نشد. معاويه نامرد هم اين را فهميد و دست پيش گرفت و دسته‌هاي ترور و وحشت را به قلمرو حضرت فرستاد. داستان خلخال کشيدن از پاي آن زن که زردشتي بود و به غلط يهودي گفته شده است، نيز در اين زمان بوده است.

هر چه حضرت فرياد زدند که در برابر اين‌کارهاي معاويه دفاع کنيد، مردم تکان نخوردند. حتي معاويه جنايت بزرگي مرتکب شد و فردي به نام بسر ابن ابي ارطاط را براي گرفتن بيعت براي معاويه به نقاط مختلف فرستاد.

بسر از ملعونين شرکت کننده در صفين بود، معاويه او را به جنگ تن به تن فرستاد، اما او ترسيد و همان کار عمروعاص را تکرار کرد و برهنه شد و به اين ترتيب خود را نجات داد. اميرالمؤمنين عمروعاص را لعنت فرمودند که اين کار را باب کرد.

علي (ع) در نمازهايشان او را نفرين مي‌كردند

معاويه بسر را با سه هزار نفر به مدينه فرستاد. حاکم مدينه کنار نشست و بسر براي معاويه از مردم بيعت گرفت. هم چنين به مکه رفت و در آن‌جا نيز حضرت را خلع نمود و براي معاويه از مردم بيعت گرفت.

در يمن نيز همين طور عمل کرد و پسرعموي حضرت که والي آن‌جا بود فرار کرد و او براي معاويه بيعت گرفت و از آن‌جا که يمن را به خوبي مي‌شناخت جاي ياران حضرت را نشان داد و در آن‌جا سي هزار نفر از ياران و هواخواهان اميرالمؤمنين را کشتند و زنان و دخترانشان را اسير کرده و به شام آوردند و سر و پايشان را برهنه نمودند تا مردم شام آن‌ها را ببينند و بخرند! پس از آن اميرالمؤمنين که در اواخر عمر شريفشان بودند، در نمازهايشان بسر را نفرين مي‌کردند.

مصر نيز تجزيه شد و معاويه عمروعاص را به آن‌جا فرستاد. محمد ابن ابي بکر به دست عمروعاص اسير شد، او را کشتند و پيکرش را در شکم الاغي قرار داده و آتش زدند.

بدترين دوران حيات علي (ع)

ايام بعد از جنگ نهروان تا زمان شهادت حضرت که حدود يک سال مي‌شد، بدترين دوران حيات ايشان بود. ظلم‌هاي بسياري شد و خون دل‌هاي بسياري خوردند. سرانجام حضرت با دلي پر خون از مردمي بي‌بصيرت و نالايق، در 19 رمضان، از باقي مانده خوارج ضربه خوردند و در 21 رمضان به شهادت رسيدند. امام مجتبي مظلوم (ع) وارث چنين وضعيتي بودند. 
پربازدیدترین آخرین اخبار