کد خبر:۲۰۴۲۶۲
وبلاگ «لحضههای بیقراری»
تهران، دو كوهه قشنگي نيست
من هنوز صداي نيايشها را ميشنوم من هنوز صداي زيارت عاشوراها را ميشنوم. باور كن كه دوكوهه زنده است.
جریده اینترنتی «خبرگزاری دانشجو»، در آخرین به روز رسانی وبلاگ «لحضههای بیقراری» چنین آمده است:
گفتم میشنوی چه آهنگ حزینی دارد؟ گفت: آری این صدای... است که میخواند. گفتم: نه، نه خوب گوش کن من صدای قافله را میگویم قافله دو کوهه که دارد دور میشود.
گفت: دور نمیشود عزیزم دارد گم میشود. گفتم: من نمیگذارم که صدای زنگ قافله دو کوهه در دالان گوشهای من گم شود. گفت: گم میشود دیر یا زود این جبر تاریخ است. گفتم: تاریخ مدیون دو کوهه است. من هنوز صدای نیایشها را میشنوم من هنوز صدای زیارت عاشوراها را میشنوم. باور کن که دوکوهه زنده است. گفت: این انعکاس دور صدایی است که سالهای سال مرده است.
گفت: دور نمیشود عزیزم دارد گم میشود. گفتم: من نمیگذارم که صدای زنگ قافله دو کوهه در دالان گوشهای من گم شود. گفت: گم میشود دیر یا زود این جبر تاریخ است. گفتم: تاریخ مدیون دو کوهه است. من هنوز صدای نیایشها را میشنوم من هنوز صدای زیارت عاشوراها را میشنوم. باور کن که دوکوهه زنده است. گفت: این انعکاس دور صدایی است که سالهای سال مرده است.
گفتم: من جا ماندهام باید بروم. قافله دوکوهه دارد میرود. گفت: میرود نه بگو رفت. گفتم: هوای آن روزها را کردهام هوای دوکوهه را هوای بیرنگی را هوای یک رنگی هوای آن مردان بیادعا گفت: اصحاب کهف شدهای سکه بیوقت میخواهی؟ گفتم: دلم برای آن روزها تنگ شده حسرت یک شبش را دارد من اینجا زنده نمیمانم من با دوکوهه زندهام. گفت: چشمهایت را باز کن تقویم بالای سرت است. سال دو هزار را گذراندیم. دوره دل دادگیها به خاطرهها پیوست.
از اینترنت حرف بزن. گفتم: دیسکت برای گنجاندن شبهای دوکوهه سرد است. من نمیتوانم حاج همت را با آن همه عظمت را توی حقارت سی دی جا دهم. گفت: دیروزها تمام شدند. دوکوههها و حاج همتها رفتند. چشمهایت را باز کن دنیای خودت را ببین. گفتم: دنیای من دوکوههها و حاج همتها و با کری هاست.. خاطرات من تاریخ مصرف ندارند. آنها تمام نمیشوند. گفت: شعار نده به خیابانهای شهرت نگاه کن آیا خاطرات گذشتهات را میبینی؟ گفتم: نه هیچ کدامشان را... اما گاهی... گفت: گاهی چه؟ گفتم: گاهی سایه کسی را میبینم کسی مثل محمد زمانی، مجید پازوکی، آقاسی، ابو الفضل سپهر. گفت: اینها که گفتی امروز قاب عکس شدهاند فردا همایش خواهند شد و فرداتر فراموش. گفتم: اما اینها با خونشان تاریخ را رنگ زدهاند. رنگ تاریخ این سرزمین همیشه سرخ خواهد بود. گفت: باران گناه رنگها را با خودش میبرد.
راه دوری نرو، توی همین صندلی نشینها، آنها که دم از غم مردم میزنند، آیا کسی را شبیه به با کری میبینی؟ گفتم: نه انگار هیچ کس همرنگ او نیست. گفت: آیا رد حاج همت را میبینی؟ گفتم: نه گفت: جای پایش را توی این همه دود و غبار میتوانی پیدا کنی؟ گفتم: نه انگار... گفت: انگار نه مطمئن باش که راه آنها گم شده است. گفتم: اما من هنوز میبینمشان حی و حاضر و زنده. گفت: چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
گفتم: راه که گم نمیشود. راه میماند مقصد میماند. آدمها گم میشوند. آنها که کورند آنها که کر شدهاند و صدای قافله را نمیشوند. گفت: جنگ تمام شد دروازههای شهادت را بستهاند چفتش را هم انداختهاند. گفتم: شهادت را با زخم و تیر نمیدهند خیلیها شهید شدهاند قبل از آنکه بمیرند.
گفت: خودت را باور کن شهادت غزل معاصر نیست. خاک و خاکریز رفته توی عکسها. گفتم: توی خیابان هم میشود خاکریز زد.
دشمن لباس خاصی ندارد. خاکریزها هم تقویم ندارند. گفت: باور کن از دوکوهه تنها اسم وخاطرهاش مانده بیا حرف روز بزنیم. گفتم: باور کن من هنوز هر صبح با صدای اذان دوکوهه از خواب بیدار میشوم. گفت: اینجا تهران است دوکوهه نیست. باید مراقب باشی که چه میگویی و چه میکنی.
گفتم: من همه جا را دو کوهه میبینم و چه حیف که تهران دو کوههٔ قشنگی نیست.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰