حکایت به خود باز گشتنم
کد خبر:۲۰۵۰۰۵
وبلاگ «سلوک»

حکایت به خود باز گشتنم

روزی در میان تمام آفریده‌هایت خلق شدم. من از نیستی به هست آمدم، چون «تو»، ‌ای واحد قهار، اراده فرمودی.

جریده اینترنتی «خبرگزاری دانشجو»، در آخرین به روز رسانی وبلاگ «سلوک» چنین آمده است:

 روزی در میان تمام آفریده‌هایت خلق شدم. من از نیستی به هست آمدم، چون «تو»‌ای واحد قهار اراده فرمودی. زیستن در میان ادم‌ها به من آموخت عشق را، ایثار را و... عصبیت و خود خواهی را و.... از آن نور زیبای ساطع از خلق بی‌بدیلت دور شدم. هر روز بیشتر... به خیال خام ِاینکه دنیا را کشف می‌کنم! خود را گم کردم! خود ِنازنینی را که فقط برای پرواز خلق شده بود. گذر دوران چرخید و سیاهی حاصل از آدمیزادهٔ ساهی بودن، حاصلم را به باد برد! اگر دین آموختم، مایهٔ غرورم شد. علم مرا به خود پرستی واداشت! خود را محوری پنداشتم که جهان گرد او می‌گردد! خطا نمی‌کند، خطا نمی‌رود و...
 
ناگهان از پس ِ گذشتن نیمهٔ عمر... موجودی ضعیف نمایان شد، موجودی که در برابر کوچک‌ترین خواسته‌های نفس چنان ضعیف است که به طرفت العینی سر به تعظیم فرود می‌اورد! و غرور اجازه نمی‌دهد خطا را بپذیرد. به اعمال که نگاه می‌کنم، پاره‌ای به پسند مردمان می‌بینم و پاره‌ای به فریب ِخویش ِملامتگر! چه کردم با آن آیینهٔ صیقل خوردهٔ نهاد که جز نقش تو اَم درآن نبود! در میان رشته‌هایی از وابسته گی و دین نمائی و ظاهر فریبی چنان گرفتار آمده‌ام که... دیگر خود را نمی‌شناسم!

 نه «من» نیستم! آن مخلوقی که که امانت عشق بدو سپردی تا میان مردمان قسمت کند، مخلوقی که با سر انگشت رحمت و عاطفه بر قلبش مهربانی الهام کردی امروز از فرط سیاه انگاری در کشاکش تردید انسنا‌ها را ترک کرده است! این آفریده که جز بخشش و زیبایی از تو ندیده فقط نازیبایی مردمان را می‌بیند! پروردگار! من با خود چه کردم؟؟؟!!! تا کجا افسار به دست خنّاس بوده که حالا با این غریبهٔ گم شده در آیینه چشم در چشم می‌شوم؟ شادی‌اش بی‌پایه است و هر خنده‌اش پر حساب و کتاب! زبانش به تسخیر مردمان می‌چرخد! وگام‌هایش مانند اعداد!! حساب می‌کنند و حساب می‌کشند!!! نه! تو این را نمی‌خواستی! آن بنده‌ای که تو می‌خواستی این نبود! وایِ من! که نشانم دادی باید چه باشم! فاجعه دقیقاً همینجا رخ می‌دهد؛ من می‌دانم انسان کامل، آنچه تو می‌خواهی چه گونه است!!! می‌دانم طریق زندگی‌اش، علم اموزی‌اش، مراوده‌اش با مردمان حتی فعالیتهای ساده انسانی‌اش باید چگونه باشد! بهانه‌ام به باد می‌رود!

 روزگاری در مرکز عالم بودم، روزگاری نقاّد آدمیان بودم، امّا هر چه گذشت بیشتر نشانم دادی که این مخلوق بد‌ترین ِ توست! از کجا که در جانشینی هم نوعان پلید‌تر از ایشان سلوک نکنم؟؟ بار‌ها نشان داده‌ام که هر کاری از «من» بر می‌آید!! هر کاری!

 برای آنچه فوت شده جز شرمساری هیچ ندارم، و آموخته‌ام عالم را درون خویش بیابم. فضیلتی اگر هست و اگر باید باشد اول در درون من است! درون ذهنی که باید نماز بگذارد، روزه دار باشد، حجاب داشته باشد! من افسار ذهن به دست خنّاس سپرده‌ام و جوارح ظاهریه را ریاضت بی‌حاصل می‌دهم! چه تلاش عبثی! داستان ِتکراری عابدان ِظاهرالصّلاحی که مقهور ِالحاد شدند! نه من این داستان را دوباره بر تارک دنیا تکرار نمی‌کنم! برای نسل آدم هر چه خطا تا به امروز کرده‌ایم کافیست.

 نمازت را، پوشش را، ذکر را و هر چه از من می‌خواهی؛ تمام رحمتی که باید نثار مردمان کنم، در ذهنیست که باید پاک باشد! ودنیا از ذهن ادم‌ها اغاز می‌شود. دنیای زیبا از اذهان زیبا و دنیای پلید از اذهان پلید! و من به خود بازگشتم! مردمان را کنار گذاشته‌ام تا زندگی کنند! به ذهن خود با زشگتم. به ذهنی که حق دارد فقط از تو پر باشد! فقط با تو باشد! مالامال از مالکی که تغیّر نمی‌پذیرد.
پربازدیدترین آخرین اخبار