توهين در پاسخ گل
کد خبر:۲۰۹۲۵
روايتي از تدفين شهدا در دانشگاه اميرکبير

توهين در پاسخ گل

شبکه خبر دانشجو: وبلاگ ايليا وبلاگي است با ظاهري متفاوت که از دامنه ي ثبتي مجزاي ساير وبلاگ ها و به صورت اختصاصي استفاده مي کند.علي  اللهياري، نويسنده وبلاگ، در مطلب اخير خود با بيان اتفاقات رخ داده در روز تشييع شهدا در دانشگاه اميرکبير سعي بر آن داشته تا به گفته ي خويش از هرگونه جانبداري جلوگيري کند.  

سه شنبه، 6 اسفند 1387

… اما در رديف جلو –که ما هم آن جلو بوديم تا درگيري نشود- مشت و لگدي هم روانه بچه هاي ما مي کردند. حتي دخترهايشان! اين غير از فحش هاي لفظي شان بود. خوب برخي از بچه هاي ما نيز عصباني مي شدند. و مي خواستند که جواب لفظي و بدني به آنها بدهند. چند نفري هم ضرباتي زدند مانند آنها. نتيجه اش اين مي شد ما که سعي داشتيم از هر گونه درگيري جلوگيري کنيم، از هر دو سو کتک مي خورديم! اما چون مي دانستيم آنها به دنبال پيراهن عثمانند، واقعا تحمل مي کرديم و جلوي بچه هاي خودمان را مي گرفتيم. کار وقتي سخت مي شد که آنها به پيامبر اکرم -زبانم لال- فحش مي دادند، يا وقتي به رهبر معظم انقلاب …

جمعيت با طرفدارانشان، حدود 200 الي 300 نفر بود. اما بدنه اصلي که شعار و هل مي داد، هو مي کرد، حدود 50 الي 60 نفر بودند. حوالي ساعت 11 و نيم بود که حدود سي نفر مقابل محل تدفين شروع به خواندن همان شعر يار دبستاني کردند که بعد از اين همه سال تنها شعرشان است! و البته پلاکاردهايي نيز در دست گرفتند. ما هم با تشکيل صفي از بچه ها در مقابلشان، پلاکاردها، تصاوير و پرچم هايي را که از قبل آماده کرده بوديم، گرفتيم. علي رغم توهين ها و تهمت هايي که به بچه ها زدند، ما تنها به شعارهاي مذهبي مان بسنده کرديم. آنها که انتظار اين واکنش سريع و آماده ما را نداشتند شروع کردند به هول دادن تا بتوانند به سمت محل تدفين نزديک شوند. واضح است که ما هرگز اجازه نمي داديم که به سمت اين محل بروند و مانع کار شوند و يا خداي ناکرده دست به شکستن تابوت ها بزنند. مقابلشان ايستاديم. در اين منطقه تقريبا هم تعداد بوديم. کمي آنها هل مي دادند کمي ما. با اين که آنها سعي مي کردند با تحريک بچه ها کار را به درگيري برسانند اما من و عده اي ديگر از بچه هاي که رديف جلو بوديم، مانع درگير شدن بچه هاي خودمان با آنها شديم. حتي اجازه نداديم بچه ها به توهين ها و شعارهاي تحريک کننده و زننده آنان پاسخ دهند. بعد از چندي که ديدند نه صدايشان شنيده مي شود نه پلاکاردهايشان ديده مي شود، از آن محوطه به سمت بخش غربي محل تدفين، دويدند. البته ما چون از قبل حدس مي زديم، بچه هاي ديگرمان را در مکان هاي مختلف قرار داده بوديم. تعداد بيشترمان کاملا برگ برنده اي شد برايمان. آن ها البته همه ي ما را مزدور حکومت خواهند دانست! وقتي سندي ندارند ناچارند با کلمات به مخاطب تلقين کنند که ما عده اي چماق به دست(!) هستيم که آماده ايم جلوي آ»ها را بگيريم.

هر بار که در جهتي به علت قلت افراد، نمي توانستند کاري بکنند، از جهات ديگر وارد کار مي شدند.هر بار که راه را عوض مي کردند ما نيز آنها را از محل تدفين دورتر مي کرديم. اين هل دادن ها و شعار دادن هايشان ادامه داشت. اما در رديف جلو –که ما هم آن جلو بوديم تا درگيري نشود- مشت و لگدي هم روانه بچه هاي ما مي کردند. حتي دخترهايشان! اين غير از فحش هاي لفظي شان بود. خوب برخي از بچه هاي ما نيز عصباني مي شدند. و مي خواستند که جواب لفظي و بدني به آنها بدهند. چند نفري هم ضرباتي زدند مانند آنها. نتيجه اش اين مي شد ما که سعي داشتيم از هر گونه درگيري جلوگيري کنيم، از هر دو سو کتک مي خورديم! اما چون مي دانستيم آنها به دنبال پيراهن عثمانند، واقعا تحمل مي کرديم و جلوي بچه هاي خودمان را مي گرفتيم. کار وقتي سخت مي شد که آنها به پيامبر اکرم -زبانم لال- فحش مي دادند، يا وقتي به رهبر معظم انقلاب و مقامات نظام ناسزا مي گفتند. يا وقتي که شعارهاي يا زهرا و يا حسين ما و نيز عزاداري هاي ما را با هو کردن جواب مي دادند. اما مجبور بوديم تحمل کنيم. به واقع خيلي سخت بود. هم براي خودمان هم کنترل بچه هايمان! خلاصه کلي مشت و لگد خورديم و له شديم! اما براي مصلحت بزرگتري دندان بر جگر گذاشتيم.

بعد از ساعت ها کشمکش موفق شديم آنها را به حد کافي و حتي خيلي بيشتر از کافي، از محل تدفين دور کنيم. تا آنجا که صدايشان هم به سختي به جمعيت هزاران نفري که براي تدفين آمده بودند مي رسيد. و در ميانه ي صداي سخنران و مداحان گم بود. به خصوص آنکه ما هم که جلوي آنها بوديم شعارهاي خود را تکرار مي کرديم.

جالب آنکه در هنگامه اي که پيکرهاي مطهر 5 شهيد گمنام در دانشگاه بود، ما با شعارهاي وحدت بخش و محبت آميز سعي کرديم تا آنان را از توهين هاي بيشتر بازداريم. شعارهايي مانند «دانشجوي مسلمان، شهيد مال همه است»، «دانشجو دانشجو ، اتحاد اتحاد»، «دانشجوي ايراني در قلب ما جا داري» و … در همان حال بچه ها با پرتاب “گل”هاي گوناگون به سويشان نشان دادند که مشکل شخصي با هيچ کس ندارند. اما در عوض مي شنيديم «بسيجي برو گم شو» {و منظورش از بسيجي هر موافق تدفيني بود}، «بسيجي! سگ سياه کثيف» و …

خلاصه ي کلام بعد از ساعت ها شعار دادن و تجمع کردن –حوالي 4ونيم الي 5- بعد از رفتن مردم تشييع کننده و خالي شدن مزار شهداي گمنام، ما با سينه زني براي زيارت راهي مزار شهدا شديم. بعد از زيارت مختصري ديدم، که همين جمع اندک که ديگر تماشاگرانش را نيز از دست داده بود، به سمت سلف رفته اند و از پشت پنجره به مسخره کردن و فحاشي به خواهراني که در حال غذا خوردن بودند روي آوردند. اين ها گمان مي کردند بچه هاي ما نيز چون خودشان بي غيرتند! نمي دانستند يک مسلمان نه تنها براي ناموس خود که براي ناموس ديگران نيز غيرت دارد. بچه هاي اندکي که در دانشگاه مانده بودند، براي دفاع از نواميس مردم با عصبانيت به آن سمت رفتن. اما اين بار نيز علي رغم تحريک و ميل شديد اين افراد مخالف براي درگير شدن، بچه هاي خود را از هر گونه جواب دادن به شعارهاي زشت و زننده شان و نيز جسارتشان به خواهرانمان، نهي و منع کرديم. حاصلش نيز مشت و لگدهايي بود که نصيب ماهايي شد که قصد ممانعت از درگيري داشتيم. اينجا هم از جاهاي خيلي سخت کنترل بچه ها بود. که در نهايت با تلاش ما و فهم بچه ها و البته حضور انتظامات دانشگاه، جمع آرام آرام متفرق شد.

براي ما اصلي است که خشم مقدس را بايد بر سر دشمن اصلي خالي کرد نه تعداد قليلي بازيچه. ولي به واقع اگر ماها اين همه رنج و عذاب براي جلوگيري از درگيري متحمل نمي شديم، واقعا معلوم نبود بر سر اين اندک افراد چه مي آمد!

با همه اين حوادثي که در بخش کوچکي از دانشگاه و به دور از برنامه اصلي انجام مي شد، خدا را شکر در روز غير تعطيل در دانشگاه اميرکبير، مراسم آبرومندانه اي براي تدفين اين شهداي گرانقدر برگزار گرديد. هر چند من و امثال مني که مجريان کار بوديم، متوجه برخي اشکالات مي شويم که مي شد وجود نداشته باشند؛ با اين همه پيام «سيدناالقائد (روحي فداه)» خستگي چند ماه اخير را از تن بچه ها، دور کرد و جايش نشاط نوراني اي نشاند. و البته زيارت اين امام زادگان عشق، نيز آرامش و ايمان را در ما افزون کرد…


پس نوشت:

- کاملا مشخص شد که اينان با چه وقاحتي خواست عده ي قليل خود را، “نظر قاطبه” ي دانشجو مطرح مي کنند.

- ما هم اگر مي خواستيم همانند آنها باشيم، برايمان خيلي راحت بود تا آنها را اجير شده کافران و دشمنان خارجي انقلاب بدانيم! اما مي گذاريم آنها به ما چماقدار بگويند! و سکوت مي کنيم …

- صبح روز تدفين شهيدان عزيز که گروه جعلي انجمن به اصطلاح اسلامي، در بيانيه اي صحبت از حضور غير فعال خود جهت اعتراض کرده بود، من به دوستان گفتم که دو حالت دارد: 1) يا فهميده اند که جمعيت اندکي هستند و نمي توانند کاري بکنند، خواسته اند اينگونه سعي در پنهان کردن اين ضعفشان داشته اند 2) قصد درگيري شديد دارند لذا خواسته اند خود را پيشاپيش دامن خود را از عواقب وخيم آن پاک کنند.

- نکته ي جالب ديگر اينکه مانند باقي مراسمات هوچي گرانه اشان، خودشان با انواع اقسام موبايل و دوربين، اقدام به عکاسي و فيلمبرداري از برنامه خود مي کنند، به ما اصلا اجازه عکاسي و فيلمبرداري براي نشان دادن جمعيت اندکشان نمي دادند. و با خشونت تمام دوربين بچه ها را –حتي افراد عادي رهگذر را نيز- مي گرفتند و يا تهديد به دزديدن مي کردند. اما امروز نيز علاوه بر اين، با چندين فرد گوناگون از صورت تک تک بچه هاي ما فيلم و عکس برداشتند.

- خلاف هوچي گرهاي آن وري دانشگاه، من سعي کردم يک خلاصه ي واقعي از حوادث امروز ارائه دهم. و سعي نکردم با چيدن کلمات وحشت آفرين ، دروغ ها را باور کنيد.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار