معرفي و بررسي كتاب «خاك هاي نرم كوشك»
كتاب «خاك هاي نرم كوشك» گردآوري خاطرات و سرگذشت زندگي شهيد عبدالحسين برونسي است، فرمانده تيپ هجده جواد الائمه (ع)، شخصيتي بزرگ كه رفتار و گفتارش تداعي گر تاثير پذيري سترگ و شگرف او از سيره اهل بيت (ع) و عشق و ارادت بي پايان به آن بزرگواران است، كتاب در برگيرنده لحظاتي سخت و لطيف است و نيز طراوتي بكر و ناب در اين رهيافت مردانه و پاك، موج مي زند.
كتاب در بردارنده سرگذشت شهيد برونسي از دوران كودكي تا شهادت و پس از آنست. از غيرت مردانه دوران كودكي گرفته تا نذر و نياز مردم با نام و مراسم او پس از رفتن و ماندگار شدن، از نكات بسيار مهم كتاب كه خيلي حائز اهميت و توجه است.
دقت گردآورنده در نكات به ظاهر كوچك اما در باطن مهم، در سراسر زندگي شهيد برونسي و خاصه در دوران كودكي و نوجواني است، واقعيت آن است كه شهد شيرين صفا و پاكي و راستي و درستي در سراسر زندگي و تك تك ابعاد وجودي شهيد برونسي جاري و ساري بوده است اما از مهم ترين و شگرف ترين بخش هاي مربوط به ويژگي هاي كم نظير شهيد برونسي مي توان به ارتباط معنوي ايشان با صديقه طاهره حضرت فاطمه زهرا (س) اشاره كرد و اين نكته ناب كه شهيد برونسي، زمان و مكان شهادت خود را از جانب ساحت مقدسه بانوي دو عالم، دريافت مي كند و به چگونگي آن آگاهي مي يابد.
از يگر شاخصه هاي شهيد برونسي، دقت هاي منحصر به فردي است كه در رعايت آداب آيين و احكام دين دارد، دقت او در حفظ بيت المال و غيرت او در دفاع از ناموس و خشم مقدس او در رويارويي با كژي ها و نامردمي ها.
«فرمانده تيپ كه شد، يك ماشين، اجباراً تحويل گرفت يك راننده هم مي خواستند در اختيارش بگذارند كه قبول نكرد، به اش گفتم شما گواهينامه كه نداري حاجي، پس راننده بايد باهات باشه، گفت: توي منطقه كه شرعاً عيبي نداره من خودم پشت فرمون بشينم.»
پرسيدم، تو شهر مي خواهي چه كار كني؟
كمي فكر كرد و گفت: تو شهر چون نمي شه بدون گواهينامه رانندگي كرد، اگر خواستم برم، با راننده مي رم.
چند وقت بعد كه رفتم شهر، يك روز آمد پيشم، گفت: يك فكري براي اين گواهينامه ما بكن سيد.
به خنده گفتم: شما كه ديگه راننده داري، گواهينامه مي خواي چه كار؟
گفت: همه مشكل همين جاست كه يك راننده بند من شده اونم راننده اي كه حقوق بيت المال رو مي گيره و مخارج ديگه هم زياد داره.
خواستم باب مزاح را باز كرده باشم، گفتم: خوب اين بالاخره حق يك فرمانده تيپ هست.
گفت: شوخي نكن سيد! همين ماشين هم كه دست منه برام خيلي سنگينه مي ترسم قيامت نتونم جواب بدم، چه برسد به راننده!
تصميمش جدي بود و مو، لاي درونش نمي رفت، پرسيدم: حالا شما چند روزي مرخصي داري؟
گفت: هفت، هشت روز كمي فكر كردم و گفتم مشكل بشه كاري كرد ولي حالا توكل بر خدا مي رويم ببينيم چه مي شد.
رفتيم اداره راهنمايي و رانندگي هر طور بود كارها را رو به راه كرديم، دو سه تا از آن افسرهاي خير و با حال خيلي كمكمان كردند عبدالحسين اول امتحان آيين نامه داد و بعد هم تو شهري و بالاخره به اش گواهينامه را دادند. البته همين هم خودش يك هفته اي طول كشيد وقتي مي خواست راهي جبهه بشود براي خداحافظي آمد بابت گواهينامه از من تشكر كرد و گفت: بالاخره اين زحمتي رو كه كشيدي بگذار پاي بيت المال ان شاء الله خدا خودش اجرت رو بده.
گفتم، حالا خودمانيم حاج آقا، شما هم زياد سخت مي گيري ها، لبخندي زد و حكايتي برايم تعريف كرد، حكايت طلحه و زبير كه در زمان خلافت مولي (سلام الله عليه) رفتند خدمت ايشان كه حكومت بگيرند.
آن وقت حضرت شمع بيت المال را خاموش كردند و شمع شخص خودشان را روشن كردند طلحه و زبير هم وقتي موضوع را فهميدند، ديگر حرفي از گرفتن حكومت نزدند و دست از پا درازتر برگشتند، وقتي اينها را تعريف مي كرد سخنش جور خاصي شده بود.
با گريه ادامه داد: خدا روز قيامت از پول و از اموال خصوصي و حلال انسان، كه دسترنج خودش، حساب مي كشه كه اين پول و اموال رو در چه راهي مصرف كردي، چه برسد به بيت المال كه يك سرسوزنش حساب داره!/انتتهاي پيام/