آسماني ها
کد خبر:۲۱۵۹۰
بعد از شهدا ما چه كرديم؟ - 2

آسماني ها

اروند در ميان چهره خيس خواهري كه چادرش خاكي است، دستانش هم خاكي است چهره اش اما غبار گرفته است غبار به همراه غبار دود آلود شهر حتي در گره آن چفيه سفيد، آري!

 محمد رضا محقق: دو راهي، حالا ديگر يك راهي است براي من و براي محمد پاياب، حالا ديگر فكر مي كنم از اولش هم دو راهي نبوده اصلاً نفهميدم چطور تصميم گرفت برود اصلاً چرا بدون اطلاع من، چرا و چراهاي ديگر، هي پشت سر هم رديف مي شود توي ذهنم، توي اين پياده روي- حالا ديگر- لعنتي؟

خيابان  را طي مي كنم، يكي يكي و گام بر مي دارم و اي كاش واقعي بود، حسي كه دارم، كه فكر مي كنم روي هوا هستم كه دلم مي خواهد ابرها را بگيريم، كه سعي مي كنم يادم برود كه عيد امسال از دوستم، از دوست صميمي و قديمي ام جدا هستم، آن هم كيلومترها كيلومتر!

تقريباً ديگر تلوتلو مي خورم و يادم مي افتد كه فردا بچه ها راه مي افتند و من امشب، شب سختي خواهم داشت با فكر تنهايي، توي همين فكر و خيال هستم كه كتفم درد مي گيرد و گوشم صدايي نه چندان خراشيده را تجربه مي كند.

اوي! بچه حواست كجاست مست كردي يا خوابي! نيفتي توي جوب! لحظه اي مي ايستم ولي بر نمي گردم ببينمش چند قدمي مي روم و دوباره مي ايستم كتفم تير مي كشد.

عقربه ساعت دارد به عدد مقدس 11 نزديك مي شود و تعلل و پا در هوا ماندن و دو دلي بيش از اين جايز نيست ديگر بس است مرگ يك بار، شيون هم يك بار، بالاخره يا مي شود يا نمي شود، دارم كه نمي زنند اخراجم هم نمي كنند فوق فوقش يك عصبانيت چند لحظه اي است و شنيدن اين حرف نچسپ «نه نمي شود» و تمام.

شماره منزل آقاي سلامي، مربي امور تربيتي مان را يك بار ديگر مرور مي كنم و با دستان نم زده ام، گوشي را بر مي دارم و مي گذارم.

ديگر نمي شود به عقربه هاي اين ساعت، كه دارد دوازدهمين خوانش را هم از سر خود باز مي كند، اعتماد كرد و به اين جمله دل بست كه اين موقع شب يا بهتر بگويم نيمه شب آدم ها خوابند يا بيدار.

ترجيح مي دهم فكر نكنم و مثل خودكاري كه از روي كاغذ برداشته مي شود و خودش تند و بي محابا و بي مقدمه مي نويسد، شماره مي گيرم 3،9،0،2،8، ...... خيلي واضح، صداي قلبم را مي شنوم و ديگر حتي احساس نمي كنم كه مي ترسم يا دارم اين كارها را از روي شجاعت انجام مي دهم.

سلام آقاي سلامي!
سلام بفرماييد.
ببخشيد اگه بيدارتون كردم.
نه، خواهش مي كنم، خواب نبودم. امرتان را بفرماييد.
......
 بين كاميار جان! متاسفانه راهي نداره، مگه همان كه گفتم.
ولي خب آقاي سلامي مي شه.
نكنه از بچه هايي كه قرار بيان اردو، خبر داري كسي سفرش لغو شده، نمي تونه بياد؟
نه
پس همون كه گفتم، فردا صبح همون ساعت 6 بيا اگر جا بود.
يعني اگر كسي از بچه هاي اردو نيومد تو رو جايگزينش مي كنيم چاره ديگري نداره.

ولي آقا ما بايد حتماً توي اين سفر باشيم.

مي دونم عزيزم حتماً بايد باشي، ولي خب بايد يه خورده زودتر اقدام مي كردي با اين حال، شما فردا صبح بيا، ان شاء الله اگر قسمت باشه، راهي مي شي، اگر هم نه، كه ان شاء الله سفر بعدي.

شب سختي است. هم به خاطر فردايش و هم به خاطر اين قدر دور دست بودن ستاره هاي آسمانش، نمي دانم چرا اين حس دوري از ستاره ها و ماه امشب، اين جوري، مثل نه مثل خوره نيست. چون آن آخر، آن ته تهش، دلپذير است، همين قدر كه توانسته مرا پاي پنجره نگه دارد، و دليلي باشد دليلي غير از آنچه فردا به وقوع مي پيوندند براي بيدار بودنم.

داشتم مي گفتم نمي دانم چرا اين حس دوري، اين قدر حجيم و غليظ توي دلم جا كرده، حالا ديگر شك كردم، كدام دوري؟!

دوري از ستاره ها يا محمدپاياب!؟
شايد هر دو شايد هم بگذريم.
كاش مي شد، قرصي، آمپولي چيزي بود بود آدم مي خورد و يا مي زد و از شر و خير فكركردن راحت مي شد خدايا! بالاخره من امشب بايد مثل مسافرها بخوابم يا مثل مردم عادي؟ روي آن اخرين صندلي اتوبوس فردا چه كسي مي نشيند؟

توي نماز فكر مي كنم، دست خودم نيست با خود مي گفتم مثلاً موقع قنوت من كه دارم مي روم سفر البته اگر بروم به قول بچه ها قسمتم باشد به خاطر چي يا كي دارم مي روم به خاطر جبهه و شهدا يا به خاطر محمد و بعد مطمئن بودم كه نه، ولي بيشتر احساس مي كردم به خاطر عشق و علاقه و دلبستگي ام به محمدپاياب مي روم تا آن چيزهاي ديگر. 

حواسم نبود نمازم تمام شده بود!
ان شاء الله بهره معنوي اين سفر، تمام سال آينده شما عزيزان رو بيمه كنه و به سلامتي برويد و برگرديد.

 مدير دستي تكان داد كه يعني سفر به خير، مكثي كرد و رفت پايين.
بچه ها صلواتي فرستادند و راه افتاديم.
چفيه اي را كه دم در اتوبوس موقع بالا آمدن به دستم داده بودند دور گردنم انداختم و بي توجه به  اطرافم غرق خودم شدم غرق شدني كه شايد دراقيانوس آرام خيالبافي هاي جواني هم اتفاق نيفتد.

 راه افتاديم و اولين پيچ خيابان را گذرانديم در حالي كه جاي خالي محمدپاياب را من پر كرده بودم محمد به دليل نامعلومي نيامد و آقاي سلامي هم همان طور كه ديشب قول داده بود مرا جايگزين كرد بنده خدا فكر مي كرد حق هم داشت فكر كند خيلي خوشحالم در حالي كه تقريباً دق كرده بودم و مثل آدم هايي كه دارند به سمت چوبه دار مي روند شده بودم.

من او حالا من بي او بود ديگر حتي اين تركيب ساختن هاي جذاب هم نمي توانست دلم را به دست بياورد و راضي ام كند.

از شهر خارج شده بوديم و ديگر هيچ كاري نمي شد كرد.

راهي نور بود و تمام ذهنم تمام وقت مشغول محمد بود.
خدايا يادت هست يك بار ديشب صدايت كردم و يك بار هم الان هر دو بار هم بي هوا و ناخودآگاه مثل تمام وقت هاي دو دلي و معطلي و پا در هوا بودن  يخ كردن عرق پيشاني ام با تمام وجود خودم را به خودت مي سپارم در حالي كه .....
«خداي من»

دقيقاً همين! جمله اي كه هر روز صبح وقتي احساس مي كنم ديرم شده ناخوداگاه بر زبا مي آورم و بعد هم صداي مادر «محمدم! پاشو ديگه مادر، ديرت مي شه ها!»

آخرش هم به اين سئوال من جواب درست  حسابي نداد كه آخر مادر من!
تو كه اسم محمد رو دوست داشتي پس چرا تو شناسنامه نگفتني بگذارند محمد، گذاشتي كاميار؟!

خدا رو شكر، اينو با خودم و  الا، ساعتي يه بار دق مي كردم.

اين چيزها  را وقتي زير لب زمزمه مي كنم كه ساعت از يازده گذشته و من كم كم توي اتوبوس خودم را پيدا كرده ام، بگو و بخند بچه ها و شوخي ها زيا هم با سفرهاي تفريحي صرف، فرقي نمي كند و اتفاقاً به نظر من همين خوب است واقعيت به قول بچه ها خودمان باشيم تا باشيم.

و اما آن مراسم شكر گزاري!
به خاطر همراه داشتن دست نوشته هاي من به او و او به من، چيزهايي كه براي محمد نوشته بودم و چيزهايي كه برايم فرستاده بود.

تنها چيزي كه توي اين سفر از دستم بر مي آيد، به ياد او بودن است و آرامش من نيز، در همين.

ترجيح مي دهم، طول سفر را يك جورهايي زمان بندي كنم تا وقت، زياد نياورم يا به عبارتي نامه كم نياورم، از اينجا به بعد، خواه و ناخواه هستم ميان آنچه مال من و اوست و نوشته هايم و آنچه مي گويند راست يا .....

من كه بخيل نيستم، خدا كنه راست باشه.
پس اگر راست باشد، رها مي شوم بين نامه ها و ستاره ها.
وضعم شده مثل آدم هايي كه به قول بچه ها هر چه پيش آيد، خوش آيد.
نامه هايمان از هر دري سخني بود و درباره همه چيز نوشته بوديم، هم شعر بود هم خاطره، هم قرار و مداربود و هم تهديد و ارادت، يك همهمه درست و حسابي!

نمي دانستم در ميانه كدام يك از اين سفرهاي دو گانه، كم خواهم آورد. سفر راهيان نور يا سفر ميان اين نامه ها و شايد هم هر دو، و اميد كه هيچ كدام! هر چند هيچ كدام سال هاست كه ديگر يك گزينه استاندارد براي سئوالات تستي نيست!

اولين نامه اي كه از بين كاغذها، لاي انگشتانم گير مي كند، بالا مي آيد و بازش مي كنم، دست خط محمد است، شعري و بعد هم راستي! اين را هم بگويم كه توي نامه ها، حرف رمز، كلمات غريب و عجيب و چيزهايي از اين دست كم نيستند چه كسي فكرش را مي كرد كه روزي قرار شود اينها بخش هاي مهمي از يك كتاب باشند، كه حالا ديگر هستند!

به كجا چنين شتابان، گون از نسيم پرسيد،
دل من گرفته زين جا، هوس سفر نداري، زغبار اين بيابان؟
همه آرزويم اما، چه كنم كه بسته پايم،
به كجا چنين شتابان؟، به هر آن كجا كه باشد، به جز اين سرا، سرايم،
سفرت به خير اما تو و دوستي خدا را، چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي، به شكوفه ها، به باران برسان سلام ما را
هر چه گفتيم غيرصحبت يار، در همه عمر ازآن پشيمانيم.
اي عقل كه وامانده صدها رازي، تا چند به چون و چند مي پردازي.
ياران سفر عشق به پايان بردند، تو مرد نه اي هنوز در آغازي

با خود مي گويم: چه كسي بهتر از كساني كه راهيان نورند، راهي صحراي عشق اگر هم بشود به كسي اعتماد كرد و او را ميان اين نامه ها و همان موقع بين ستاره هاي جبهه ديده رها، آن كس تويي، تو!

حالا ديگر بين اين لحظه هاي ناب دلواپسي كه از گره نگاه هاي برجا مانده محمد با من همراه شده به ثانيه اي رسيده ام كه هزار قرن ارزش دارد و با كسي آشنا شدم كه اگر چه محمدپاياب نبوده ولي مطمئنم پاياب شكيبايي بوده براي خيلي چيزها، خيلي چيزها كه براي يك چيز مقدس رها شده، بين من و او و بالاخره او را انتخاب كرد.

اگر بتواني ببيني هنوز بين كاغذهاي محمد، عرقم كه به محمود  رسيده ام شهيد محمود كساني زاده، جواني از تبار خوزستان اولين كلمه اي كه از محمود برايم ساختند اين بود هنوز به سمن تكليف نرسيده بود و من چقدر به اين جمله لبخند زدم. سن تكليف!

حرف زدن از سن تكليف براي كسي كه دوازده سال بيشتر نداشته و نماز شبش ترك نمي شده واقعاً هم لبخند زدن دارد.

نامه ديگري از محمد باز مي كنم و مي بندم حرف هايش بين خودم و او يعني خدا مي ماند.

نفسم را در سينه ام حبس مي كنم تا حتي صداي «آواز جبرئيل» هم شنيده و يا حتي صداي «قطره اشك كبوتر» و چشم مي دوزم به حجم كلمات مادي كه از فرزند شهيدش محمود كسائي زاده مي سرايد.

گفتم مي سرايد، يادم افتاد شاعران وارث آب و خرد و روشني اند، محمود هنوز به سن تكليف نرسيده بود.

و دوازده سال بيشتر نداشت با وجود اين نماز شبش ترك نمي شد سعي كرد به طور پنهان و در خفا عبادت كند با خودم مي گويم شعر كهنه و نو ندارد، خوب و بد دارد حتي اگر مال 1400 سال پيش باشد.

همان طور كه راننده ماشين حامل آذوقه به شاگردش محمود گفته بود تو قاسمي مثل 1400 سال پيش گفته بود تو قاسم زماني ، مادر مي گويد: مادر.

اولين باري كه پسرم توانست پا در عرصه جهاد و شهادت بگذارد، شاگرد و كمك راننده بود او مصالح و آذوقه به جبهه مي رساند تقريباً سه يا چهار سالي به همين منوال گذشت و راننده، محمود را به اسم قاسم صدا مي زد و مي گفت: او قاسم زمان است و باز هم قصه دلنواز سن كم و مشكل اعزام و دست كاري شناسنامه، پافشاري و پا در مياني والدين و .... اعزام به جبهه.

حالا ديگر نياز نيست فكر كنم تا آن تصوير جذاب و معروف و غريب تلويزيوني يادم بيايد، كودكي ضجه مي زد و از اتوبوس به پايين هدايت مي شد و دستي به نوازش به سرش كشيده كه زود است و نمي شود كودك مي گريست براي رفتن به جبهه و نماندن.

بزرگي مي گفت: پندار ما اين است كه شهدا رفته اند و ما مانده ايم اما...
به خاطر همين دنبال آن قطره ها مي گشتم، بگذار تا بگذريم تا كمي دقت كنيم شايد همين حوالي شايد همين اطراف را بايد گشت و بوي قطرات اشك آن كودك را جست بگذار تا بميرم، اگر هزينه تكرار آن صحنه هاست تا بايستم چه شكسته ايستادي، چه شكسته تر پريدي....!
با خود مي گويم خدايي هست؟

مادر شهيد از پسرش محمود مي گويد: عمليات نزديك بود و محمود با گروهي براي شناسايي رفته بودند.

محمود مي گفت: يك دفعه ديدم آقايي مرا با اسم كوچك، صدا زد و گفت: محمود چرا از اين طرف امديد، گفتم: پس از كجا برويم؟ گفت: پخش شويد يك عده از اين طرف و عده اي ديگر از طرف ديگر برويد، گفتم: اگر اين را بگويم فرماندهان قبول نمي كنند، گفت: بگو حضرت علي (ع) گفته و يك دفعه برگشتيم توي سنگر فرماندهي.

همه نشسته بودند و طرح مي دادند  محمود هم طرح خود را مطرح مي كندو فرماندهان قبول كردند با كمي تغييرات جزئي ولي محمود نمي گويد كه چه كسي اين طرح را به من ياد داده و با همين طراحي پيروز مي شوند مي گويم: با خودم و با او خدايي هست.

بوي كوير باران خورده را حس كردن شايد مال زمين نباشد و نه حتي مال زمان.

شايد مال فضايي باشد كه چند سال پيش چند سال بعد، در لازمان، شايد هم لامكان، به وجود آيد اصلاً چه فرقي مي كند كه تو كجا هستي وقتي مال خودت خودي با ان تبار عاشق پيشه نباشي و چه قدر فرق مي كند وقتي تو كجا هستي.

 كجايي كه ناجا نيست و آيا هيچ از خودم پرسيده بودم كه ناكجا هم مگر آباد مي شود.

 راه كه مي روم انگار اروند هم با من راه مي رود بي انصافي است اگر تا اين جا بيايم و نتوانم وضو بگيرم آستين ها را بالا مي زنم و گريه خاك، اشك شور نگاهم را با آب شيرين وضو، در مي آميزد وضو مي گيرم و نمي گيرم.

 اينجا اروند است با من بخوان خودمانيم محمد هم عجب انتخاب هايي  داشته اين فصل را با من بخوان باقي فسانه است.
اين فصل را بسيار خواندم عاشقانه است، اي كاش ما را رخصت زير و بمي بود، چون ني به شرح عشقبازي مان دمي بود.

اروند در ميان چهره خيس خواهري كه چادرش خاكي است، دستانش هم خاكي است چهره اش اما غبار گرفته است غبار به همراه غبار دود آلود شهر حتي در گره آن چفيه سفيد، آري!

 گريستن.
اينها ديگر نه نامه هاي محمد بود و نه امتداد آنچه از روايت تصرف فاو و عمليات والفجر 8 مي شنيدم اينها زمين بود و زمان و آدم ها.

اروند وضو خانه اين آدم هاست و وضو كليد نماز، نمي توانم احساسم رابيان كنم مگر نمي گويي حس پس نمي شود گفت مگر اين كه تمام اقليم هاي هفتگانه هنر به دست و پايم بيفتد و باز هم بشود يا نشود؟!

آن داستاني اروند را به اين آب ها مي سپاريم و مي رويم به سمت آنجايي كه قصه شروع شد و واقع قضيه البته به قول بچه ها كليد خورد كه يكي از عمليات هاي موفق و بزرگ كه منجر به پيروزي رزمندگان اسلام و تصرف فاو شد، عمليات والفجر 8 بود كه در سال 1364 و با عبور از منطقه اروند انجام گرفت.

حاج آقا نائبي راوي مهربان جنگ داشت از اروند مي گفت و از والفجر 8 و من يك لحظه پيش خودم فكر كردم.

اگر الان و نه شب و نه در ميان دشمن و نه در هجوم رگبار و آتش خمپاره محمدپاياب زير آب دست و پا مي زد و يا نه حتي اگر از من مي خواست كه دل به اروند بزنم و به قول خودم ديگر و نه بچه ها، رها شوم ميان اين آب هاي چنين مي كردم؟

خدايا! وطن، دين، اسلام،انقلاب .... راستي آن روزها چه كارها كه از همين واژه چهار حرفي و ملكوتي «امام» بر مي آمد.

راوي مي گويد و اروند ديگر نمي خروشد و نام محمدپاياب در ذهن من كمرنگ و پررنگ  با زهم كمرنگ و پررنگ مي شود.

در سال 64  از طرفي جنگ به حالت توازن قوا و به بن بست رسيده بود و ايران براي اينكه ابتكار عمل را در اختيار بگيرد و بتواند  حرف خود را از لحاظ سياسي و نظامي پيش ببرد و به كرسي بنشاند و از طرف ديگر توانايي ها و تكنولوژي عراق را كه از طرف بسياري از كشورها حمايت مي شد زير سئوال ببرد احتياج به يك عمليات بزرگ در مقياس گسترده داشت كه پس از بحث و بررسي و كارشناسي شدن از طرف خبرگان جنگ به اين نتيجه رسيدند كه در منطقه فاو اين عمليات انجام پذيرد.

ادامه دارد...

پربازدیدترین آخرین اخبار