يادي از سفر راهيان نور بسيج دانشجويي دانشگاه علوم پزشكي سمنان
بسيج دانشجويي دانشگاه علوم پزشكي سمنان باني برگزاري اردوي راهيان نور دانشجويان اين دانشگاه و ضامن شميم معطري شد كه تا دنيا دنياست در روح و ذهن و دل و ديده همراهان اين چهار روز به يادماندني، جاري و ساري است.
حضور دختران و پسران دانشجو در اين سرزمين در ميانه روزمرگي هاي زندگي و سختي هاي درس و بحث ناگاه انعكاس نوري صميمي و قديمي را در امتداد جاده اي به سمت جنوب، حس كردند و به دنبالش روان و دوان گشتند.
حضور سردار مسجديان از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس كه با روايت صميمي و جانبخش خود شمعي براي اين محفل جوانانه شد، حرف هاي سيل آسايي سعيد عاكف كه از درد و هجر و نور گفت و خاطره عبدالحسين برونسي بزرگ را در يادها، ديگر باره زنده كرد و حضور تك تك دانشجويان كه نگاه هاي پاكشان تداعي گر حسي ميان شرم و شعور بود، همه خاطره اي شد از جنس خاك و به تازگي نم اشك، به زلالي دو كوهه با آن ساختمان هاي عازم و حس پر و لبريز عشق و شيدايي اش.
فكه با آن رحل هاي روان و نرمي ياد پرخون سيد شهيدان اهل قلم، طلائيه با آن آفتاب همه گير و سه راه شهدايش با آن عطر بهشتي، شلمچه با تمام حضور كربلائيش و بانام مقدس حضرت زهرا(س) كه زلف رها در باد شهيدان را به شانه اي مادرانه، عطر خدا مي دهد، خرمشهر با يادگارهايي كه هنوز پس از سال ها، علامت هاي روزهاي عشق و آتش و خونند و ..... وجب به وجب اين خاك، خاطره اي از جنس انسان و حيات انساني.
همين حالا دلم براي تمام آن لحظات خيس و ناب كه دانشجويان در هرم آفتاي دليل، پاسخ دل خود را مي ديدند و از شدت انقلاب دروني ضجه مي زدند، تنگ شده وقتي در آن بيمارستان صحرايي، صداي خواهر دانشجويم را شنيدم.
كه در ميان اشك و شيدايي و بغض مي گفت كه نمي تواند ارواح قدس اين مكان كربلايي را تنها بگذارد و مي خواهد كه او را رها كنند و بروند. دلم لرزيد و ايمانم به تمامه بر قامت خراشيده ام خود را به رخ كشيد.
به ضربان قلبت گوش كن در هر تپش كلمه آشنايي مي شنوي از جنس الماس اشك مادرم زهرا، حسين حسين ...
جوانان دانشجو تا فهميدند كه صاحب اين قلم طلبه و نويسنده است چون پروانه گرد حضور اندوخته ها و يادها و كلماتم مي چرخيدند و گاه پيش مي آمد كه هفت، هشت ساعت مدام و بي وقفه بساط پرسش و پاسخ و گفت و گو برپا بود.
چقدر دلم گرفت و لرزيد وقتي شنيدم از برادرم كه مرا تنها كسي يافته بود كه مي توانست حرف هايش را با او بزند و آنجا و در دانشگاه كسي نيست تا جواب اين سئوال ها را بدهد خداي من! پس اين همه نهاد و اداره و آدم و دفتر و دستك چه مي كنند.
و به چه كار مي آيند؟ نكند همين كه من پولي نگرفته ام و اسم و رسمي ندارم و بي هيچ دسته بندي و بالا نشيني، آمده ام ميان دانشجويان همين باعث شده تا او به كلامم و دلم رونق دهد و در اين فاصله كوتاه و كم اما پررنگ و شديد و جذاب، اين جوانان دانشجو، مهم ترين و حساس ترين داشته هاي ذهني شان را برايم بگويند و طلب طريق كنند و چه زيباتر كه كسي هر كسي در اين مقام، بيش و پيش از هر چيز با اين دل هاي آماده و معصوم همراه شود و از خود بگذرد و به خدايي بيانديشيد كه همين نزديكيست.
و چه بهتر كه اين رويارويي در مشهد شهدا و به گواهي آنان صورت پذيرد، رويارويي دل هاي پاك، گفتن از عقل و دل، اعتقاد ديني، روزگار، سئوال، اصالت ها و سنت ها، ارتباطات و انفجارهايش و ... هزار و يك تذكار و تنبه ديگر و ... هنر.
پيش از اين هم معتقد بودم و در اين سفر راسخ تر شدم كه جوانان امروز پيوندي قلبي با راه و مرام شهدا دارند.
پيوندي ملهم از متن و وطن تفكر و عقبه علقه هاي عاطفي شيعي اين پيوند نه كار رسانه هاست و نه دسترنج گفته ها. اين پيوند خروجي سكوت است سكوتي كه سرشار از ناگفته ها است، بي خردي است اگر يك لغزش يا يك آدم ناآرام را دليل دگرگوني دل بدانيم، نه موي پريشان، نشان از دل پريشان دارد، اگر دل به آرامش رسيد، آرامش مو هم به طمانينه مي رسد اما امان از آن روزگار كه كار دل و ديده جوانان معصوم ما بيفتد به دامان بازي هاي هزار روي سياسي و تلافي هاي مضحك گروهي و در اين ميانه چه چيزي مظلوم تر و بي دفاع تر از شهدا براي وجه المصالحه قرار گرفتن چنين مباد! چنين نيست!
شرح اين روزها و شب هاي بهشتي، در همنشيني با شهدا، شرحي است بي نهايت، حديثي گرم و عاشقانه كه حتي در اين روزگار حسرت و عسرت و در اين زمانه رخوت و نخوت هم مي تواند آدم را گرم كند گرمايي از جنس دستان مادر ...
ادامه دارد ...
/انتهاي پيام/