روايتي از شهادت حاج همت و شهيد ميرافضلي
22 اسفند ماه امسال، درست بيست و پنجمين سالروز شهادت سردار شهيد حاج محمد ابراهيم همت و شهيد سيد حميد ميرافضلي است. 25 سال پيش روي جادهاي که به آن چار راه مرگ ميگفتند، در جزيره مجنون، سوار بر موتور، سيد حميد و حاج همت، شناسنامهشان را آسماني کردند.
شايد براي توصيف نحوه شهادت اين دو شهيد والا مقام، گفتن از فلسفه شهادتشان کافي باشد و اينکه چگونه شهيد شدهاند، اهميت چنداني نداشته باشد. اما چون ميبينم اين واقعه را در منابع مختلف به چند روايت آوردهاند، مخصوصاً در منابعي که مربوط به شهادت حاج همت است، بهتر آن ديدم بر اساس روايات فرماندهان و بسيجيان لشکر ثارالله که لحظات آخر زندگاني شهيد همت را خود به چشم ديدهاند، اين قصه را بنويسم.
..
نکته اول. ترديدي نيست که شهيد همت و شهيد ميرافضلي، سوار بر يک موتور بر اثر انفجار گلوله تانک و شايد توپ، همراه هم پر کشيدهاند. اما در بعضي منابع مربوط به زندگي حاج همت، ظاهراً بر اساس شنيدهها، آمده است که او و معاونش شهيد زجاجي با هم شهيد شدهاند: «حاجي جلو رفته بود تا وضع جبهه توحيد را از نزديک بررسي کند، که گلوله توپ در نزديکي اش اصابت مي کند و اين سردار دلاور به همراه معاونش، شهيد اکبر زجاجي، دعوت حق را لبيک گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عمليات خيبر به لقاء خداوند شتافتند.» در منابع مربوط به زندگي سردار شهيد اکبر زجاجي آمده است: « شهيد زجاجي پس از ماهها تلاش و مجاهدت در جبهه هاي غرب و جنوب ، در روز 21 اسفند ماه 1362 در عمليات خيبر و در جزيره مجنون بر اثر اصابت تركش خمپاره، به فوز عظماي شهادت نائل آمد.» در اين منابع، هيچ اشارهاي به همزماني شهادت او و حاج همت نشده است. به تصريح راويان کرماني، حاج همت، تنها، از لشکر خود به مقر ثارالله آمده بود تا نيرو ببرد.
..
نکته دوم. تاريخ شهادت حاج همت، تقريباً همه جا 24 اسفند ذکر شده است. در حالي که گويند شهيد ميرافضلي، روز 22 اسفند به شهادت رسيده است. و با توجه به اينکه اين دو شهيد در جوار هم به شهادت رسيدهاند، يکي از اين دو تاريخ بايد اصلاح شود.
..
و اما، اصل روايت که ما آن را به کمک خاطرات مهدي شفازند که پشت سر آنها بوده است و سردار سليماني فرمانده لشکر ثارالله که يک ساعت قبل از شهادت با شهيد همت ديدار داشته است و اکبر حاج محمدي و علي محمدي نسب که از سيد خاطراتي در همين رابطه دارند بههم در پيوستهايم، چنين است:
در گرماگرم نبرد خيبر در جزيره مجنون، کار براي بچههاي لشکر 27 محمد رسول الله گره ميخورد و با خستگي و کمبود نيرو مواجه ميشوند. حاج همت با موتورش به محل استقرار نيروهاي لشکر 41 ثارالله ميآيد تا از حاج قاسم سليماني مدد بگيرد. حاج قاسم به شهيد ميرافضلي ميگويد که يک گروهان از نيروهايش را ببرد سمت چپ جزيره مجنون جنوبي که حاج همت و بچههايش مستقر بودند و به اصطلاح خط را تحويل بگيرد تا بچههاي لشکر 27 خودشان را بازسازي کنند. قرار بود مهدي شفازند ـ از فرماندهان لشکر ثارالله ـ بنشيند ترک موتور حاج همت و سيد حميد هم با موتور ديگري پشت سر آنها برود. اما تقدير چنين رقم ميخورد که شهيد ميرافضلي همرکاب حاج همت حرکت کند و شفازند پشت سر آنها با موتوري ديگر براند. به گفته مهدي شفازند:
«سوار بر موتورهايمان، راه افتاديم. موتور حاج همت و ميرافضلي که ترک حاج همت نشسته بود، از جلو ميرفت و من هم پشت سرشان. فاصلهمان چند متري بيشتر نبود. سنگر، پايين جاده بود و براي رفتن روي پد وسط، بايد از پايين پد ميرفتيم روي جاده. همين کار، باعث ميشد دور و شتاب موتور کم بشود. البته اين، کار هر روزمان بود. عراقيها روي آن نقطه ديد کامل داشتند. درست به موازات نقطه مرکزي پد، تانکي را مستقر کرده بودند و هر وقت ماشين يا موتوري پايين و بالا ميشد و نور آفتاب به شيشهشان ميخورد، تير مستقيمش را شليک ميکرد. ما موتورها را با گلمالي بدنهشان استتار کرده بوديم. با اين حال عراقيها باز ما را ميديدند. آخر فاصله خيلي نزديک بود.
موتور حاج همت کشيد بالا تا برود روي پد. من هم پشت سرشان رفتم. حسي به من ميگفت الآن گلوله شليک ميشود. رو به حاج همت گفتم: حاجي! اين جا را پُرگازتر برو! در يک آن، گلوله شليک شد. دودي غليظ آمد بين من و موتور حاج همت قرار گرفت.
صداي گلوله و انفجارش موجي را به طرفم آورد که باعث شد تا چند لحظه گيج و مبهوت بمانم. طوري که نفهمم اصلاً چه اتفاقي افتاده. گاز موتور را دوباره گرفتم و رسيدم روي پد وسط. از بين دود باروت آمدم بيرون. راه خودم را رفتم. انگار يادم رفته بود چه اتفاقي افتاده و با کيها همسفر بودهام. در يک لحظه، موتوري را ديدم که افتاده بود سمت چپ جاده. دو جنازه هم روي زمين افتاده بودند. به خودم گفتم: اينها کي شهيد شدهاند که من از صبح تا حالا آنها را نديدهام؟
به کلّي فراموشکار شده بودم. آرام از موتور پياده شدم و آن را گذاشتم روي جک. رفتم به طرفشان. اولين نفر را که برگرداندم، ديدم تمام بدنش سالم است. فقط صورت ندارد. موج آمده و صورتش را بُرده بود. اصلاً شناخته نميشد. در يک آن، همه چيز يادم آمد! عرق سردي نشست روي پيشانيام. دويدم و رفتم سراغ دومي که او هم به رو افتاده بود. نميتوانستم باور کنم که او سيد حميد است. از لباس سادهاش او را شناختم. ياد چهره شان افتادم. ديدم همت و سيدحميد، هر دو يک نقطه مشترک دارند و آنهم چشمهاي زيبايشان است. خدا هميشه گفته هر کي را دوست داشته باشد، بهترين چيزش را ميگيرد و چه چيزي بهتر از چشمهاي آنها؟»
بر اثر شليک گلوله مستقيم تانک، حاج همت که نفر جلوي موتور بود سر و دستش رفته بود و شهيد ميرافضلي هم پيشاني و پهلويش. چشم راست سيد حميد ترکش خورده بود و چشم چپش در زخم فرو خفته بود. انگشترش بر دست راست بود و هنگام شهادت يک پوليور قهوهاي بر تن داشت.
..
شهيد ميرافضلي را خانواده و دوستانش همگي سيد حميد صدا ميزدند. اما اسم شناسنامهاي او سيد غلامرضا بود. خبر شهادت او را نزديک عيد به ما دادند. همه توي خانه آقا عمو سيد احمد جمع شده بودند و وصيتنامهاش را شوهر عمهام ـ محمود آقا طاهري ـ با صداي بلند خواند و همه هايهاي گريستند. و از همان لحظه، روح متعالي او در همه شهر انبساط و انتشار يافت. و همه، دور و نزديک، آشنا و بيگانه، خويش و دوست، به کشف تازهاي از روح او نائل آمدند و او را بهتر شناختند. حتي، کساني که به عمر او را نديده بودند يا بعد از شهادت او به دنيا آمده بودند، در روح منبسط او به کشفهاي جديدي رسيدند. و هر پنجشنبه که به گلزار شهدا ميروي، زائران مزار او، بر سنگ قبرش شمع روشن ميکنند و دعا ميخوانند و او را خويشتر از همه خويشانش ميدانند. چرا که احساس خويشي ارواح، ربطي به نسبتهاي خوني ندارد. و هر روز که ميگذرد، تعداد خويشان او رو به گسترش ميگذارد. بر مزارش، حالا، کسي به تو مجال نميدهد که از سر فرصت بنشيني و يک دل سير با او سخن بگويي. وقت او پُر است از بس زائران شيفتهوارش، تشنه سخن گفتن با او هستند.
/انتهای پیام/