انتخابات و قصه عدالتخواه تازه از راه رسيده
کد خبر:۲۲۶۴۲
وبلاگ «محراب انديشه»/محمدمهدي تهراني

انتخابات و قصه عدالتخواه تازه از راه رسيده

گویند ابوهریره پشت حضرت علی(ع) نماز می کرد و بر سر سفره معاویه طعام می خورد و از جنگ اجتناب می کرد و می گفت:«نماز، پشت علی تمام تر است و سفره معاویه چرب تر و ترکِ جنگ سالم تر...»

     وقت نماز رسيد و مناقشه در مثل جايز نبود. همه به سوي صف جماعت مي دويدند. يا الله. يا الله. و امام ساليان سال در رکوع منتظر بود تا تکبيره الاحرام مأمومين از راه رسيده را بشنود و آن گاه سر از رکوع بردارد. اما خبري نمي شد. امام تنها بود و در رکوع نسبت به پايگاه هاي دشمن هشدار مي داد. عدالتخواهان جديد به او اقتدا نکردند. فقط يا الله را گفتند. امام منتظر بود. اما...

     حاج آقا قبول باشد. نماز تمام شده بود. ارزش هاي فراموش شده انقلاب برگشت. علي خرسند بود، چون مالک شمشير به دست گرد حريم دين مي جنگيد. عزت ملي با وجود مالک احيا شده بود. علي بارها به مالک مدال افتخار داد: دولت کار، دولت مردمي، دولت انقلابي و... . اما عدالتخواه جديد هنوز سرگردان بود. لکنت زبانش اجازه نمي داد تکبيره الاحرام بگويد. ال .. ال .. الا .. الله ...... ال ..

     سکه عدالتخواهي چون رايج شد، بدلش هم به بازار آمد. اما کمتر کسي خواست سکه جديد را به دندان بگيرد يا به ترازو بسنجد و بپرسد اين عدالتخواه مدعي ساليان سال که بالاترين هجمه ها عليه دين بود، کجا بيتوته کرده بود و چرا خبري از او نبود؟ کمتر کسي پرسيد چرا عدالتخواه مدعي به يکباره خوابش آشفته شده؟ چه چيز عوض شده؟ کمتر کسي پرسيد اين عدالتخواه جديد چرا تنها حرف از عدالت مي زند و در عمل موضعي نسبت به معاندين جبهه عدالت ندارد؟ چرا بر سر سفره معاويه مي نشيند؟

     براي مالک نقشه ريختند. اين گونه نمي توان ادامه داد. يوسف از همه برادران نزد پدر عزيزتر است. بايد کشته شود. خون يوسف گران بود و تنها راه چاره چاهي در فراسوي ميدان که يوسف بايد در آن قرار مي گرفت. چاه تبليغات و تخريب هاي پيوسته رسانه اي. برادران چشم ديدن يوسف را نداشتند. پدر هم مي سوخت که اين لجن پراکني ها عليه يوسف چيزي نيست که خدا از آن ساده بگذرد.

     بعد از مدتها عدالتخواه جديد بالاخره چرتش پاره شد. او اگر چه ياالله گويان براي رسيدن به نماز مي دويد، اما در عين حال با يهودا هم پيمان بود. سکه بدلي به ميدان مي آمد و عدالتخواه جديد هيچ گاه نمي خواست سفره معاويه را فراموش کند. چشمش به سبد رأي آن طرفي ها بود. کسي نفهميد اين ديگر چه نوع عدالتخواهي است؟!! عدالتخواهي بي دردسر؟ عدالتخواهي خوشمزه؟ عدالتخواهي توهمي؟ عدالتخواهي فقط در حرف؟ عدالتخواهي فقط در حد ياالله گفتن هاي قبل از نماز جماعت که چند دقيقه اي امام را معطل کند؟ يا به زبان ساده همان حرف مفت؟

     بن يامين مي ترسيد از اينکه مردم فريب عدالتخواه جديد را بخورند. يهودا زياد سخن مي گفت. خيلي ها با او هم پيمان بودند. يهودا، معاويه و ابوهريره را همزمان زير نظر داشت. او کارهايش را زيرکانه جلو مي برد. هر طور بود همه را يک جوري هماهنگ مي کرد. جنگيدن با يهودا هم سخت بود. اما اين جنگ سال ها بود که آغاز شده بود و شايد بيش از همه به نفع يوسف چرخيده بود. مالک نگران بود اما نه براي خودش؛ براي علي نگران بود. نگران بود که مبادا بار ديگر تنها بماند. او فکر علي بود. فکر گفتمان علي. فکر خون حمزه سيدالشهداء و فکر ارزش هايي که اين سال ها با خون دل برگشته بود. مالک براي جان علي نگران بود. مي ترسيد حرف هاي علي نيز چون رسول ناشنيده بماند. مالک نگران بود. نگران. دوست داشت او هزينه علي باشد، نه علي هزينه او. مالک نگران بود و به خاطر همين نگراني در صحنه محکم ايستاده بود. مي گفت ما سرباز ولايتيم. او نگران بود. مي داني نگراني يعني چه؟...

پربازدیدترین آخرین اخبار