ليبراليسم : دستگاه ايدئولوژيک سکوت
کد خبر:۲۳۴۳۸
وبلاگ «خصوصي نيست»/ سجاد صفار هرندي

ليبراليسم : دستگاه ايدئولوژيک سکوت

اين از سر اتفاق نيست که در ميان آثار و مکتوبات اهالي پر شمار سنت فکري ليبرال ، به ندرت ممکن است با واژه ليبراليسم مواجه شويم. در برخي موارد حتي آنان از استعمال خود لفظ ليبرال با مشتقات گوناگون آن اجتناب مي کنند. اما اين اجتناب در مورد ليبراليسم مؤکّد تر و معنادار تر است. ليبرالها اصرار دارند که فکر ليبرال با پسوند «ايسم» همراه نگردد. دليل اين امر چندان پيچيده نيست. بخش مهمي از مباحثات ليبرالها در نيم قرن اخير به طعن و لعن «ايسم ها و ايدئولوژي هاي قرن نوزدهمي» و فرجام فاجعه آميز آنان در قرن بيستم اختصاص يافته و به طرح ايده هايي چون «پايان ايدئولوژي» منتهي شده است.1 روشن ساختن اينکه اين مباحثات خود بخشي از نزاع ايدئولوژيکي و حمله يکي از جناح هاي اين منازعه به اردوگاه رقباست، در واقع به معناي قرار گرفتن بنيان آن بر آب است. اين دقيقاً همان چيزي است که ليبرال ها از آن ابا دارند.

شگفت آن که روزگاري نه چندان دور، ايدئولوژي و فهم ايدئولوژيک ابزاري بود که جناح چپ تجدد براي حمله به جناح راست ( عمدتاً يعني همين ليبرالها ) از آن بهره مي برد. کساني مثل مارکس و لوکاچ تمامي دانش و آگاهي بورژوايي ( از جمله اقتصاد کلاسيک که گرانيگاه فکر ليبرالي است ) را با انگ ايدئولوژيک بودن به عنوان صورت هاي ناقص و تحريف شد? آگاهي مي نواختند. اما روشن است که اگر تبر مبارزه با ايدئولوژي بالا رود، کسي که تبر را بالا برده است نيز از گزند آن در امان نخواهد بود. اين چاقويي است که مي تواند دسته خود را هم ببرد! مارکس و لوکاچ زيرک تر از آن بودند که اين نکته را متوجه نشوند. از همين رو بخش عمده اي از مباحث آنان به ويژه لوکاچ به تبيين اين امر اختصاص دارد که چرا سنگري که آنان از آن بر ايدئولوژيک بودن ديگر انديشه ها فتوا مي دهند، خود موضعي ايدئولوژيک نيست. تفصيل اين استدلال ها به مسأله ما ارتباطي ندارد ليکن به اجمال مي توان گفت که براي مارکس و رهروان او اين مشکله از طريق نشاندن پرولتاريا (طبقه کارگر صنعتي) بر قله تاريخ و تلقي آن (با تعابير هگلي) به مثابه تنها موجوديتي که همزمان سوژه و ابژه شناخت و آگاهي است، حل و فصل مي گرديد. بدين ترتيب آگاهي و شناخت طبقه کارگر (و البته روشنفکران نماينده آن!) نه ايدئولوژي اي در کنار ساير ايدئولوژي ها که شناخت اصيل و حقيقي قلمداد مي گردد.

در نيمه دوم قرن بيستم، اين ليبرال ها بودند که رقيبان را با مستمسک قرار دادن مفهوم ايدئولوژي مورد حمله اي بي امان قرار دادند. البته اين بار اين عمدتاً خصلت صلب و سخت ايدئولوژي ها بود که بنا بر مقاصدي مورد تأکيد قرار مي گرفت. اما کماکان پرسش بنيادين قابل طرح بود: ايدئولوژي ستيزان جديد خود کجا ايستاده اند و چگونه دامن خود را از رنگ و ننگ ايدئولوژي انديشي پاک نگه مي دارند؟! اگر لوکاچ با تمرکز بر اين مسأله قصد حل و فصل آنرا داشت، ليبرال هاي نيمه دوم قرن بيستم با سکوت، پوشاندن و انکار اصل مسأله اين سودا را در سر دارند. ليبراليسم براي آنکه بتواند رقبا را با انگ «ايسم» بودن از ميدان به در کند و يا حد اقل سر جاي خود بنشاند، مي بايد موجوديت خود به عنوان يک «ايسم» را مخفي و انکار کند. ليبرالها به گونه اي ظريف ليبراليسم را نه امکاني در کنارديگر امکان ها و انتخابي در کنار ديگر انتخاب ها که چارچوبي براي رقابت و تعامل امکان ها و انتخاب هاي مختلف، تصوير مي کنند. گويي ليبراليسم في نفسه فضايي تهي است که همه چيز در آن - البته به شرط آنکه قاعده بازي را رعايت کند- مي گنجد يا مي تواند بگنجد. و اين قاعده بازي همان جايي است که است که ليبراليسم، ايسم بودن خود را ناچار لو مي دهد.

از اين جهت ليبراليسم وضعيتي مشابه همزاد تاريخي خود، سکولاريسم، دارد. سکولاريسم دعوي آن را دارد که متضمن راهي صلح آميز براي پايان دادن به منازعات بي پايان بين مذاهب و شرايع است. بدين معنا که با محدود ساختن باور و عمل مذهبي به حيطه زندگي خصوصي اين امکان را فراهم مي سازد که معتقدان به اديان و عقايد گوناگون ضمن حفظ باورهاي خود در يک همزيستي مسالمت آميز مشارکت کنند. اندکي تأمل در ماهيت اين راه حل نشان خواهد داد که بر خلاف تصور ابتدايي چندان هم مبدعانه و مبتکرانه نيست. سکولاريسم در واقع با بيرون راندن دين از زندگي اجتماعي، از معتقدان به اديان مي خواهد که بخش قابل توجهي از باور ها و احکام ديني خود را تعطيل کنند و آن را با صورت هاي عرفي (سکولار) انديشه و عمل جايگزين سازند. اين بدان معناست که موقعيت هاي مربوط به حيات اجتماعي، اقتصادي و سياسي نه بر اساس اديان و آيين هاي متخاصم که بر مبناي شريعت سکولاريسم سامان يابد. باري، در وضعيت تحقق سکولاريسم مسلمان، مسيحي و يهودي مي توانند در نوعي همزيستي مسالمت آميز مشارکت کنند اما اين امر به اين شرط حاصل مي شود که در زندگي اجتماعي نه مسلمان مسلمان باشد، نه مسيحي مسيحي و نه يهودي يهودي. سخن کوتاه، سکولاريسم نيز ديني است در کنار ديگر اديان و شريعتي است در کنار ديگر شرايع و اگر چنين است چرا نبايد نزاع ميان اهالي مذاهب و اديان را به جاي سکولار شدن همگان، في المثل از طريق مسلمان شدن همگان حل و فصل کرد؟! به تعبير دقيق تر، مگر نه اينکه در حاکميت اسلامي نيز اهالي ديگر اديان و مذاهب در انجام تکاليف و مناسک ديني خود در چارچوب حوزه شخصي و خصوصي آزادند؟ پس اصل دعوا بر سر آن است که قواعد حوزه عمومي بر اساس کدام دستگاه عقيدتي سامان يابد و اين چيزي است که سکولاريسم مخفي مي کند. حل نزاع اديان به وسيله سکولاريسم تقربياً تفاوتي با اين ندارد که مرتفع ساختن اختلاف مذاهب چهار گانه اهل سنت را در گرو شيعه جعفري شدن هم? حنفي ها، حنبلي ها، شافعي ها و مالکي ها بدانيم!

ليبراليسم نيز دعوي آن را دارد که مي تواند چارچوبي براي حضور و رقابت مسالمت آميز علايق و ايدئولوژي هاي مختلف در سيستم سياسي فراهم آورد. البته به شرط آنکه هم? اين علايق و ايدئولوژي هاي ناسازگار «قاعده بازي» را بپذيرند و پذيرش اين قاعده بازي در مجموع به معناي آن است که کليه نيروهاي مشارکت کننده در سيستم ( با مراتب متفاوت و ملاحظات گوناگون ) ليبرال باشند! از اين جهت تفاوت زيادي بين سيستم ليبرال و ديگر سيستم هاي سياسي وجود ندارد. در ديگر نظام ها نيز کساني که قاعده بازي خاص سيستم را بپذيرند، علي القاعده امکان مشارکت مي يابند. شايد آنچه نظام ليبرالي را متمايز مي سازد هاضم? قدرتمند و شگفت انگيزي است که اين امکان را فراهم مي کند که ديرين ترين دشمنان و بيروني ترين حواشي را در خود جذب و ادغام کند.2 اين امر همواره از سوي ستايشگران ليبرالي مورد تأکيد قرار مي گيرد ولي به اين نکته اساسي اشاره نمي شود که فرآيند جذب و ادغام مسبوق به فرآيند ديگري است که برخي منتقدان به تعبيري گزنده آنرا «اخته سازي» (!) مي نامند. اين بدان معناست که نظام ليبرال با گرفتن زهر نيروهاي معارض، در فرآيندي پيچيده آنها را به اجزا و عناصر زينتي ويترين خود تبديل مي کند. بدين ترتيب در بطن نظام ليبرال سرمايه دارانه اي چون جمهوري پنجم فرانسه حزب کمونيستي به وجود مي آيد که به طور ميانگين در کليه انتخابات بين 4 تا 6 درصد آرا را کسب مي کند. طرفه آنکه در مي 1968 وقتي دانشجويان راديکال فرانسوي با شعار هاي تند وتيز خود خيابان هاي پاريس را به عرصه ستيز با سيستم سياسي ليبرال سرمايه دارانه تبديل کردند، حزب با عدم حمايت از آنان در کنار حافظان وضع موجود قرار گرفت. نظام ليبرال در اخته سازي و جذب حزب کمونيست موفق شده بود.

.........................

1-      براي مطالعه بيشتر رجوع کنيد به : کچويان، حسين، «پايان ايدئولوژي» ، تهران: کيهان، 1376.

2-      در اين زمينه مقال? « آيا سرمايه داري اشتباهات خود را تصحيح مي کند؟ » از سيد مرتضي هاشمي مدني در شماره نهم نشريه راه حاوي تحليلي دقيق و پخته است.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار