مطهري همچنان مظلوم است
کد خبر:۲۵۳۱۲

مطهري همچنان مظلوم است

همچنان مطهري فقط در هفته دوم ارديبشت ماه است که مورد توجه رسانه ها و مردم قرار مي گيرد، همچنان گمان مي رود هنر مطهري فقط پاسخ به شبهات بوده و دادن رهنمودهاي اعتقادي مفيد.

همچنان عموم متدينان و حزب اللهي ها -حتي همچنان خود من- با خود مي گويند «مطهري چيز خيلي خوب و مهمي مي باشد؛ اما خب ما که هم هدايت شده ايم و نياز فوري اي بهش نداريم و هم مي دانيم مطهري چه گفته!»

همچنان بخش قابل توجهي از حزب اللهي هاي فرهيخته معتقدند «بله، البته که آثار مطهري به فرموده امام بي استثنا خوب است و به فرموده رهبري مبناي فکري نظام است؛ اما خواندن آثار شهيد آويني و گوش دادن به دکتر عباسي و حجت الاسلام ميرباقري ما را بهتر به اهداف انقلابمان مي رساند!»

مطهري مظلوم است چون ما اصلاْ شک نداريم به اين که هم عقايدمان اسلامي است، هم آسيب شناسي هايمان و هم راه حل هايي که به ذهنمان مي آيد. انصافاً کسي اگر خودش را بر حق نمي داند بگويد!

مطهري مظلوم است چون عجله نکردن و انديشيدن و مبناگزيدن و همه چيز را به يک نظام فکري مستدل ارجاع دادن، مظلوم است.

مطهري مظلوم است چون ما ظالميم. «و کان الانسان ظلوماً جهولاً». و هر چه بر سر ما مي آيد از همين جهل ظالمانه اي است که داريم. در فرهنگ مان و در سياست مان، در اعتقادمان و در اقتصادمان.

   

لازم است جوانان حتماً يك دوره از كتاب‌هاي استاد مطهري را مطالعه كنند. (رهبر انقلاب، شيراز، ارديبهشت 1387)

و جالب است که چقدر ذهنيت ما با ذهنيت رهبري متفاوت است. او مي گويد: «اگر كسي فقط همين آثار ايشان را يک دور با دقت بخواند اين کافي است که او را به يك سطح راقي از معارف اسلامي برساند.» و ما محال است باور کنيم مي توان با خواندن منسجم آثار استاد، يک اسلام شناسي عالي به دست آورد.

او مي گويد: «مسجد و در همان محيطي كه شما مي‌توانيد، در آن كلاسِ دانشگاه و در آن مدرسه و خلاصه در هر جا كه مي‌شود، آن (آثار استاد) را بحث كنيد، مطرح كنيد و به مباحثه و مذاكره دسته‌جمعي بگذاريد؛ بخصوص متفكران روي اين بحثها فكر كنند و از اين سكوهاي پرش براي حركت كردن به جلو و استفاده‌هاي بيشتر و محوطه فكري وسيع‌تري را گرفتن و پوشاندن، استفاده كنند.» و بسياري از کارشناسان و متفکران ما خدا را بنده نيستند، چه رسد به اين که بخواهند چيزي از مطهري بياموزند!

او مي گويد: «امروز جوانان ما، دانشجويان ما، ... اگر مي خواهند در زمينه افکار اسلامي عمق پيدا کنند و پاسخ سؤالات خود را پيدا کنند بايد به کتابهاي شهيد مطهري مراجعه کنند». ولي نمي گويد اگر جوانان ما نخواهند عمق پيدا کنند بايد چه کار کنند؟ يا اگر بخواهند ولي حوصله اش نباشد چه؟

درباره ويژگي هاي فکري استاد، اين يادداشت خواندني است. درباب نوع نگاه مطهري به دين و تبليغ دين هم قبلاً چيزکي براي مجله «سوره» نوشته بودم. و قرار است چيزکي هم براي «راه» بنويسم که دعا کنيد قفل ذهنم باز شود.

             

در يکي از يادداشت هاي قبلي، يک سير مطالعاتي مختصر از آثار استاد مطهري پيشنهاد داده بودم که متناسب ده دوازده هفته بود و منطبق با زمان مفيد يک ترم. اخيراً دوره متوسط يکساله اي تنظيم کرده ام که در دلش دوره مختصر هم -با تغييرات اندکي نسبت به سير قبلي- هست. فرض اين بوده که براي خواندن آثار استاد، مي توان از دوره مختصر شروع کرد و بعد از تسلطي ابتدايي بر دغدغه هاي فکري استاد و نوع تحليل هايش، دوره متوسط را خواند تا بعد برسد نوبت به خواندن دقيق و کامل همه آثار. و فقط کسي که با مطهري انس داشته باشد مي داند، خواندن ده باره کتاب هاي استاد هم براي آدم تازگي دارد. اگر دوست داشتيد، سير متوسط را اين جا ببينيد.

دو اعتراف: علاوه بر دِين کاملي که هميشه نسبت به اساتيدم در دانشگاه امام صادق (ع) به گردن دارم، در تدوين و بازسازي و آزمودن عملي اين سير متوسط، همسرم کمک زيادي کرده است. بعلاوه، دو عنوان از سير متوسط را هنوز خودم نخوانده ام که ان شاء الله به زودي بخوانم. اما چون تدوين سير، فقط متکي به تجربه شخصي ام نبوده، به خودم اجازه دادم آن دو را هم بنويسم.

             

به هر کس گفت دارم چنين چيزي مي نويسم، شنيد: «چه خوب... جاي اين جور کتابي تا حالا خالي بوده». و البته بعضي ها هم اضافه کردند:

- فقط حيف که به خاطرش آن همه تحقيق و تأليف علمي را گذاشته اي کنار. اقلاً حواست باشد به اسم خودت منتشرش نکني.

- چرا؟! عيبش کجاست؟

- خودت بگو. نمي گويند نويسنده «اصول فلسفه و روش رئاليسم»، برداشته کتاب قصه نوشته؟! اين کار کوچک با شأن علمي تان تناسب ندارد؛ نه.

گفت:

- ايده خوبي داديد. نه تنها مي نويسمش و به اسم خودم هم چاپش مي کنم، پيشنهاد شما را هم توي مقدمه کتاب مي نويسم، به عنوان يک بيماري اجتماعي!

همين کار را هم کرد. توي مقدمه نوشت به خاطر همين مرض است که هر مدّعي فضلي حاضر است ده سال وقت بگذارد و رَطب و يابس به هم ببافد و با افتخار منتشرش کند، اما دريغ از يک جلد کتاب مفيد براي مردم. نوشت مخاطبش در اين کتاب عوامند، چون برخلاف نخبه ها، وقتي به حقيقت و عدالت مي رسند، راحت قبولش مي کنند؛ چون معمولاً تباهي از خواص شروع مي شود و دامنگير عوام مي شود و خوبي ها برعکس. توي همان مقدمه گفت اين کتاب فقط راهنماي اخلاقي و اجتماعي نيست؛ معرفي کننده «روح و حقيقتِ» تعليمات دين است و ترازوي سنجش براي هر جامعه اي که سنگ اسلام را به سينه مي زند.

سال سي و نه، کتاب منتشر شد. خوب هم گرفت؛ بيشتر از آن که فکرش را مي کرد. چهار سال بعد جلد دوم را هم نوشت. پاي داستان هايش به راديو باز شد و يونسکو کتابش را برگزيده کرد. ده ها بار تجديد چاپ شد و صدهاهزار بار خريدندش. با 125 تا داستان ساده و بي اغراق؛ داستان راستان، نوشته مرتضي مطهري.


   

اين، مقدمه «داستان راستان در 80 دقيقه» است؛ اثر قلم اين حقير فقير سراپا تقصير؛ بازخواني امروزيِ «داستان راستان» استاد مطهري که از بازنويسي مقدمه ي هفت هشت صفحه اي اش به شکل بالا شروع مي شود و شصت داستان را در بر مي گيرد؛ يک کتاب جيبي که انتشارات ميراث اهل قلم يا همان «کتاب دانشجويي» معروف، زحمت نشرش را متحمل شده و 750 تومان قيمتش زده. اين که مي گويم زحمت، به خاطر عذابي است که در نوشتن و ويراستاري سرشار از تأخير اين کتابچه، به دوستان اين مجموعه چشاندم!

پيش تر، نوشته بودم که نه تنها داستان راستان مخصوص کودکان و نوجوانان نيست، بلکه کليدي ترين اثر و در عين حال مظلوم ترين اثر استاد است. يک بخش ثابت کارگاه هاي به اصطلاح نويسندگي اي که اين جا و آن جا برگزار کرده ام هم، خواندن دقيق مقدمه اين کتاب بوده و بازنويسي جمعي چند تا از داستان هايش.

داستان راستان در زمان خودش کاري بوده هم تراز مينيماليسم (داستانک نويسي) امروزي. آن هم با مخاطب عمومي و مضامين ديني. و اين يعني خيلي جلوتر و پرمخاطب تر و پيشتازتر از هر مينيماليسم و چيچياليسم ديگري. با تمام اين که مطهري نويسنده ادبي نبوده و ادعايش را هم نداشته، ظرايف زيادي در نگارش کتاب به کار برده که به بعضي از آن ها در مقدمه چند صفحه اي اش اشاره کرده. اين توصيفات هم درباره ويژگي هاي اين کتاب و نيز نقش تاريخي اش جاي خواندن دارد.

براي بازنويسي اين کتاب، ابتدا اکثر داستان هاي تکراري اش را حذف کردم. داستان هايي که ابتدا نو بوده، مطهري براي ما از دل تاريخ و حديث بيرون کشيده و حالا بعد 50 سال بس که تکرار شده اند و توي کتاب ها دوباره چاپ شده اند و انيميشن ها ازشان ساخته اند، ديگر براي ما تکراري شده. مثل داستان پيامبر و مواجهه اش با دو حلقه عبادت و درس در مسجد. داستان هايي که هيچ جنبه داستانسرايي نداشتند هم حذف شدند. اين طوري، 60 داستان باقي ماند.

در مرحله بعد همان اصولي که استاد کمابيش سعي کرده است در نوشتن داستان ها به کار بگيرد را با تاکيد بيشتري به کار گرفتم، مثل «ساده سازي» و «پرهيز از بيان نتيجه» که در مقدمه کتاب هم مورد اشاره استاد بوده. و نيز اصولي که استاد بي آن که متذکرشان شود به کارشان گرفته: اختصار حداکثري، اجتناب از ترجمه هاي تحت اللفظي، تغيير زاويه ديد و غيره. البته که بعد از گذشت 50 سال و با تغيير زبان و ذائقه و ذهنيت مردم، ساده سازي و کوتاه سازي و غيره مصاديق متفاوتي در سال 88 دارند. و همين امروزي سازي بيشتر، دغدغه اصلي من در بازنويسي بوده است.

با تمام اين حرف ها، نه اين اثر بازنويسي شده آن حرارت و لطافت اثر استاد را خواهد داشت و نه تاثيرش آن برکت را و نه اصلاً خواندنش کسي را از خواندن اصل اثر بي نياز مي کند. تمريني بوده است که من کرده ام و همين که تذکر مجددي باشد براي جدي گرفتن آثار استاد، از سرم هم زيادي است.

   

کتابچه هاي قبلي اي که از من منتشر شده هم همگي شِبه داستانک اند. اولين -و تاکنون دلنشين ترين-شان براي من «به يادم باش» بود، 24 داستانک از زندگي امم رضا عليه السلام. «آن مرد» 40 داستانک از سيره اجتماعي امير المؤمنين عليه السلام و «ضربه دوازدهم» بازخواني قيام گوهرشاد مشهد عليه قانون پهلوي تغيير لباس، بعدي ها بودند که شهرداري مشهد منتشرشان کرد. «داستان راستان در 80 دقيقه» مي شود چهارمي. و دعا کنيد پنجمي بشود تکميل داستانک هاي زندگي روح الله روحي فداه، که اولين نوشته هاي من در اين قالب بود و برايم عزيزترين کار خواهد بود.

اين هم داستانک هايي از زندگي خود استاد مطهري، به قلم دوست عزيزم، جمال يزداني، که سال ها پيش براي يکي از شماره هاي دوهفته نامه آينده سازان سفارشش را دادم: اگر بگذارند، تلويزيون هم مي روم!

   

اين يادداشت را با يکي از داستان هاي وام گرفته شده از داستان راستان به پايان مي برم. صلوات براي شادي روح استاد فراموشمان نشود. خواندن و به کار بستن آثار استاد براي نجات روح خودمان از رنج دنيا و عُقبا نيز هم!

   

عُمر بن عبدالعزيز رفته بود بالاي منبر و گرم سخنراني بود. اما نمي فهميديم چرا امروز اين طوري شده. يک فصل حرف مي زد و يک دست به پيرهنش مي برد و تکانش مي داد. باز يک فصل ديگر سخن مي راند و باز پيرهنش را تکان مي داد...

بعد از سخنراني، افتاديم به درآوردن ته و توي قصه. معلوم شد که بله، پيراهن خليفه خيس بوده! اين يکي بر خلاف خلفاي قبل و بعدش مي خواست جلوي حيف و ميل بيت المال را بگيرد. دوست داشت حقي به حقداري برساند. لباس خودش هم يک پيراهن بود و ديگر هيچ! قبل سخنراني شسته بودش و ناچار بالاي منبر تکانش مي داد تا زودتر خشک شود./انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار