از پا نمي نشينيم
«لا موثر في الوجود الا هو» و «لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم»
تاريخ، گواهي شگرف و عجيبي دارد بر اينكه نهال اسلام، هميشه در غربت و مظلوميت باليد و رشد كرد. اگر امروز كه قلم بر نقد جريان هاي باطل و مبطل مي رانيم و دشنه نيش تهمت و تمسخر اهالي دنيا را بر جان مي خريم و همچون بيگانه اي در ميان جمع، خود را در كوير غبار اندود اين دنيا و اهالي اش تنها مي يابيم، بيمي به دل راه نمي دهيم كه اين تقدير ماست وسرشت و سرنوشت ما هم.
برادر عزيز! تو تنها نيستي، اگر هم در ميان اين جماعت تنهايي، باش! خدا تو را تنها نگذارد، كه اگر چنين باشد هيچ، خواهي بود و اگر او با توست، تو خود ملتي هستي، همه! رمه ها را به خلوت تو چه راه؟
تو آنروز كه خود را در سيره و سيرت «سيد مرتضي» نشاندي و به مرام و مسلك او در آمدي، تكليفت را با عالم و آدم مشخص كردي كه سيد مرتضي نه كسي بود كه برق چشم دنيا مداران دلش را بلرزاند و نه زهر كلام صاحبان زر و زور و تزوير قلمش را.
برادر! صداي عربده دنيائيان هرچه بلندتر و گوش خراش تر، نشانه اش از فروپاشي بساط زندگي شان هم روشن تر و نزديكتر. از پشت خاليت نترس و از اينكه اطرافت را مي نگري كه تنها تو هستي كه يك تنه به جنگ دنيا پرستان آمده اي كه «چه بسا اقليت و اندك كه بر گروه كثير غلبه كرده اند.»
هوس بازان كافر كيش، آنروز كه سر يحيي بن زكريا (ع) را از تن بريدند و به دست آن روسپي سپردند تا بدان جسارت كند، نمي دانستند كه ظاهر اسباب مادي و قراردادهاي اعتباري اين دنيا، تنها بخش كوچكي از هستي است و «بيده ملكوت كلي شي» و «لمن الملك»، «لله رب العالمين»!
آنان که با بررسي همه جوانب امر(!) و بريدن سر مبارك امام عشق و امر به تاختن نعل اسبان بر بدن مبارك سالار شهيدان و آتش زدن خيمه و هزار و يك جنايت ديگر، به يقين و حقيقت رسيدند كه ديگر نشانه اي از حسين براي هماره تاريخ باقي نخواهد ماند و آنقدر بيچاره و ذليل بودند كه گمان مي كردند با از بين بردن ظاهر يك حقيقت، باطن آن را هم به نابودي كشانده و در زمين ضميرهاي غافل دفن كرده اند.
اما زنهار كه همزمان با غروب سرخ و خونين آفتاب ظاهر حسين بن علي در عصر روز دهم، طلوعي به وسعت همه تاريخ و به عظمت همه جغرافياي انساني، جان و جهان عالم را فروزان كرد و امام (ع) كه قبله باطني عالم است، عشاق دلباخته را گرد خود به طوافي هماره دعوت كرد؛ و مگر نه اينكه امام ما حسين بن علي (ع) است و تكليف ما را نيز او به روشني و سرخي و جاودانگي، تبيين نموده است؟
برادر! تاريكي،عدم است، نبودن نور است و نور حتي با يك شمع، تاريكي را حتي اگر بزرگ و مهيب باشد، نابود خواهد كرد.
شايد شمع، خود بسوزد و اشكي شود و به قيمت اتمام عاشقانه وجودش، نورافشاني كند اما ترديد مكن، اين نور اگر از منبع تنها موثر وجود – خداوند – باشد، اثر خود را خواهد گذاشت و پرچم تداوم حضور عاشقانه عشاق نور و روشني، هميشه در اهتزاز خواهد بود.
برادر! آدم تنها همسايه اش خداست و اگر اين تنهايي حوالت تاريخي ماست و سرشت و سرنوشت ما، و پايمردي مان در راه آرمان هاي سبز و سرخ اسلام، آن را برايمان رقم زده است، با آغوش باز به استقبالش مي رويم و از تنهايي چه باك؛ وقتي مقتدايمان، بيست و پنج سال، در مظلوميتي تكان دهنده سر در چاه فرو مي برد و اسرار عصمت امام و شرح درد اشتياق و رنج مظلوميت را به دل زمين، به وديعت مي گذارد.
از تنهايي چه باك اگر به رنگ جماعت شدن ،مصاف با معامله بر سر غيرت و حميت باشد و همنوا با جمع گشتن، ذلت و مذلت.
برادر! مي دانم كه دم از عشق و آزادي و پاكي زدن، در ميان اين جماعت دل به دنيا داده كه همچون اختاپوس بر عجوزه هزار رنگ مال و شهوت و رفاه، چنبره زده اند، سخت و پر درد است، اما تو زخمهايت را مردانه ببند و بدان قلم و زباني كه وسيله بيان حق نباشد، پس خاموش باشد بهتر است.
ما بايد ايمان بياوريم به اينكه بالاخره يك روز بايد بر سر آرمان هاي اسلام ناب بايستيم و هزينه اش را هرچه باشد بپردازيم و مگر نه اينكه پس از عصر غبار آلود تركتازي منافقان و نان به نرخ روز خوران، عصر مصاف رو در روي عاشورائيان و سپاه كفر فرا خواهد رسيد.
حضور در سپاه ايمان و در مواجهه با جريان زر و زور و تزوير جز از عهده عشاق دلسوخته و جان به لب رسيده، از كس ديگري برآمدني نيست و مدعيان، هر يك با يكي و روز كم و زياد از پا خواهند نشست و فرار را بر قرار ترجيح خواهند داد.
تنها عاشقانند كه مي مانند و «البته عاشقان به ندرت مي ميرند!» و اين عرصه نه سن و سال مي شناسد و نه گذشته و حال. چه بسا آن غلام سيه چرده، كه لياقت سرگذاشتن بر زانوي امام عشق و نوشيدن شهد شهادت را بيابد يا حُر، كه به هدايت عظمي تقرب يابد و چه بسا مفسران قرآن و روزه داران و پینه بر پيشاني داران كه سر امام عشق را از قفا ببرند!
برادر! شصت سال بر روي منبر رسول خدا (ص) به علي ابن ابي طالب (ع) دشنام مي دادند و براي اطمينان از نماندن حتي اثري از حضرت عشق، قبر مبارك امام عشق را شخم مي زدند. امروز هم به سان هماره تاريخ، علي (ع) بر تارك آرمان عشق و مستي و هدايت مي درخشد ولي اصحاب تاريكي كجايند؟ كجا؟!
ولله عاقبه الامور.
/انتهاي پيام/