روز بي فاصله
فرودگاه كمي بيرون سنندج است. خود شهر پر است از تپههاي كوچك و بزرگ. يك طرف هم كه كوه آبيدر است. بيرون شهر هم البته كوه و تپه زياد است ولي جايي بين دو ارتفاع را صاف كردهاند و شده فرودگاه. تعداد مردم در اين ابتداي مسير زياد نبود. بعضي مردها با شلوار توي خانه و بعضي زنها با چادر سفيد آمدهبودند. توي همان ميدان جهاد دو سه نفر گوسالهاي را نگه داشتهبودند. آقا مجيد كه رسما روي سقف وانت ايستادهبود داد زد:اگر ميخواهي قرباني كني بكن كه ما فيلم بگيريم. آنها هم چند نفري گوساله را زمين زدند و وقتي موفق شدند چاقو به گلويش برسانند، مينيبوس رهبر رسيدهبود بهشان. تعداد مردم توي مناطق بيرون شهر زياد نبود، شايد به همين خاطر سرعت مينيبوس هم زياد نبود و رهبر حتي به آدمهايي كه تك و توك ايستاده بودند هم دست تكان ميداد. آنقدر فرصت بود كه حتي سربازهاي كنار خيابان كه قرار بود مواظب نظم جمعيت باشند احترام نظامي ميگذاشتند.
زني كه حتي دورتر از پيادهرو با بچهاش ميرفت وقتي هيبت وانت ما را ديد و آن همه آدم رويش را ايستاد. بعد از ما مينيبوس را كه ديد جا خورد. محكم دست بچهاش را كشيد تا اگر او هم حواسش نبوده، ببيند رهبر را از اين نزديكي. حساسيت عجيبي پيدا كردهام به فاصلهها. فاصله آن زن و بچهاش با رهبر 6-7 متر بود! اين قسمت مسير استقبال كاملا خانوادگي بود. يكي دو خانواده باهم كنار مسير ايستاده بودند به انتظار. آقا مجيد كه تجربه بيشتري داشت و ميدانست مردم حواسشان به وانت ما آدمهاي نتراشيده و نخراشيدهاش جلب ميشود، بلند ميگفت: مينيبوس! مينيبوس! توي مينيبوسه. و با دست به مينيبوس اشاره ميكرد. بچههاي كوچكتر با ذوق خودشان از دشت شقايق چيده بودندو دسته گل درست كردهبودند وقتي مينيبوس رهبر نزديك ميشد دستهگل را پرت ميكردند سمت ماشين و اگر دسته گل ميخورد به شيشه جلوي مينيبوس گلبرگهاي قرمز پخش ميشد در هوا. دختر نوجواني كار با مزهاي كرد. دسته گل را نشان رهبر داد و كمي مانده كه مينيبوس برسد به او دسته گل را جلوي چرخ ماشين گذاشت.
ماشيني كه عقب مينيبوس حركت ميكرد، نامههاي مردم را جمع ميكرد. آقا بهمن پيشبيني كرده بود كه مردم نامههاي زيادي خواهند داشت، چون مشكلات زيادي دارند. مينيبوس رهبر با اينكه ميتوانست از وسط خيابان يا منتهياليه چپ برود ولي ميآمد راست تا مردم و رهبر همديگر را خوب ببينند.
مردم متعجب بودند و ميشد اين را از چشمهاي گشادشان فهميد. مردي دويد دست كشيد به شيشه مينيبوس، جايي كه رهبر نشستهبود و همانجا جلوي رهبر دست خودش را بوسيد. يك دفعه آقا مجيد بلند گفت: دست انداز!
يك لحظه صداي چرق چرق دوربينهاي عكاسها كه با هم به همزيستي مسالمت آميز رسيده بودند قطع شد و همه چسبيدند به دوربينها و ميلههاي وانت. وانت رفت بالا و تالاپ آمد پايين و خوب معلوم است نشيمنگاه آن كسي كه بالاترين جاي وانت نشستهباشد... اصلا چرا من بالاي وانت نشستم؟ فاصلهام تا زمين 3 متر ميشد!
مردي بچه كوچكش را گرفت سمت مينيبوس و بهدو ميآمد. از جايم روي وانت بلند شدم و داد زدم: اين مرد چه كار ميكند! صداي دادم را توي آن بيداد فقط خودم شنيدم. ياد فاطمه افتادم كه حالا دقيقا 7 ماه و دو روزش بود اگر شب به موقع خوابيدهباشد الان بايد تازه از خواب بيدار شدهباشد. دلم برايش تنگ شد، همانجا بالاي وانت، توي ارتفاع 3 متري. توي فكر فاطمه بودم كه مرد بچهاش را (كه ميتوانست فاطمهاش باشد) بغل گرفت و از دويدن باز ايستاد. آن طرف خيابان دو سه تا پسر بچه ايستادهبودند. سوتي ميزدند و مينيبوس را نشان ميدادند و ميگفتند: آمد، رهبر آمد!
2
ديگر جمعيت كنار خيابان زيادتر شدهبود. نگه داشتن مردم براي سربازها سخت شدهبود. از روي داربستهاي كوتاهي كه كنار خيابان بود ميپريدند وسط خيابان و بيچاره سربازها كدامشان را بايد ميگرفتند! پسر زبلي دويد و نميدانم از كجاي اتوبوس گرفت و هركس هم سعي كرد بگيردش موفق نشد. با كف دست ميكوبيد به شيشه مينيبوس و يكبند داد ميزد: جانم فداي رهبر... جانم فداي رهبر. راننده سرعت مينيبوس را زياد كرد تا پسر جوان مينيبوس را رها كند. پسر تا توانست دوام آورد و وقتي ديگر پاهايش تاب سرعت مينيبوس را نياورد، آن را ول كرد. كم مانده بود جانش فداي رهبر شود همانجا كنار مينيبوس.
از كنار دانشگاه كردستان جمعيت ديگر حسابي زياد شد. دانشجوها كنار خيابان تجمع كردهبودند و با صداي بلند شعار ميدادند. پسرها ريختند وسط خيابان و همراه مينيبوس دويدند. دخترها ولي به بغض كردن و شعار دادن بعدتر به گريه كردن اكتفا كردند. سربازها زير دست و پاي دانشجوها و مردم ميماندند و لابد خستگي از صبح زود سرپا ايستادنشان در ميشد زير دست و پاي مردم. داربست ديگر حريف مردم نميشد. راننده مينيبوس سعي ميكرد سرعتش را طوري تنظيم كند كه هم مردم رهبر را ببينند هم ازدحام نشود. رهبر هم حواسش بود به مردم خوب دست تكان بدهد، مخصوصا به آنهايي كه بيشتر از خودشان هيجان نشان ميدادند. وانت از كنار چند دختربچه كه لباس مدرسه شبيه به هم داشتند ردشد و آنها متوجه كامران نجفزاده شدند. به هم نشانش دادند و داد زدند. كامران با انگشت مينيبوس را نشانشان داد. دخترها رهبر را كه ديدند، جيغ كشيدند. يكيشان داد زد: به خدا خودشه... آقاي خامنهاي!
يكي از عكاسها پشت مينيبوس را نشان داد و گفت: آنجا را ببينيد.
جمعيت مينيبوس كه رد ميشد از روي داربستها ميآمدند وسط خيابان و موج ميزدند روي هم؛ موج كردي. خيابان مثل سيلي شدهبود كه پشت مينيبوس خروش ميكرد جلو ميآمد چنان كه گويي ميني بوس را جمعيت هل ميدهد. مفهوم سيل جمعيت را اينجا فهميدم، بالاي وانت جيمز. توي ارتفاع 3 متري. هيجانزده شدم از هيجان مردم و چشمهايم پر از اشك شد و قطرهاي سُريد روي گونهام. (همان چيزي كه به كامران نجفزاده گفتم روي جايگاه عكاسها و فيلمبردارها و او توي برنامه 20:30 پخش كرد. و من شكار او شدم بيآنكه بفهمم.)
3
نزديك ميدان آزادي (محل تجمع مردم) كه شديم، وانت كنار كشيد و مينيبوس رهبر از كوچهاي پيچيد تا از پشت ميدان برود سمت جايگاه سخنراني. مردم مينيبوس را احاطه كردهبودند و هركدام به فرياد چيزي ميگفتند. مينيبوس به سختي و البته بدون ايستادن گذشت. ماشينهاي پشت سر البته بين مردم گير افتادند و با بوق و گاز زياد راه خودشان را باز ميكردند. جوانترها روي صندوق عقب ماشينها ميپريدند يا پا روي سپرشان ميگذاشتند تا راهشان راحتتر به جلو باز شود. چندتا از ماشينها كه رد شدند، وانت با مكافات دنده عقب گرفت و بعد از چند دقيقه معطلي گازيد به سمت جايگاه. آقا مجيد گفت:مواظب درختها باشيد.
وانت كه ديگر دليلي نداشت آرام برود، توي خيابان سربالايي با سرعت ميرفت و ميتكاندمان تا برسيم به برنامه قبل از اينكه شروع شود. به شاخههاي درختهاي خيابانهاي سنندج كه به عمرشان كله آدمي را به اين نزديكي نديدهبودند جا خالي ميدادم. برگشتم حال بقيه را ببينم. طبق معمول دوربينهايشان را بغل كردهبودند. باز برگشتم سمت مسير. سر آقا مجيد جلويم بود. يكدفعه سرش را كشيد كنار من تا به خودم بيايم شاخه پر برگي خورد توي سرم و يك چيزي در سرم شروع كرد به ويراژ دادن. تا چند ثانيه همهجا سياه و تيره و تار بود. فقط ميله وانت را چسبيده بودم كه نيفتم. نور كه به چشمم برگشت، دستي به سرم كشيدم. دستم خوني بود. ترسيدم اگر خون زياد باشد نگذارند بروم توي جايگاه كه البته زياد نبود. در راه رهبر اگر كسي آن روز خون داده باشد من هستم، درست در همان راهي كه رهبر با ماشين آمد آن هم به اندازه يكي دو قطره!
وانت رسيد به بنبست و ما مثل قرقي پياده شديم و دويديم. مامورها جلويمان را گرفتند. حاج علي كه رسيد به تاييد او وارد شديم. يك لحظه متوجه شدم در 2 متري رهبر هستيم كه دارد با مسوولان استان دست ميدهد. فرمانده سپاه وليامر (كه قبلا توي ميدان جهاد ديدهبودمش) به من اشاره كرد و گفت: اين اينجا چه كار ميكند.
خوب بقيه هركدام يك چيزي دستشان بود؛ دوربين، سه پايه، ميكروفن،... من ولي فقط يك قلم داشتم و كاغذي مچاله شده. فكر كردم چه جوابي بدهم كه صدايي آرام گقت: اين آقاي قزلي است كه قرار است حاشيههاي سفر را بنويسد.
آقازاده بود، هماتاق شفيقي كه ديشب نيامدهبود و صبح خودش را رساندهبود. فرمانده با بيسيم اشاره كرد بروم و من همراه بقيه رفتم. توي دلم از يكي دو لگدي كه به چمدانش زدهبودم پشيمان شدم، چون اگر اونبود لااقل يكي دو روزي بايد آب خنك ميخوردم! رفتيم و از زير سكويي كه براي سخنراني رهبر درست كردهبودند، رد شديم و بالاي جايگاه عكاسها و فيلمبردارها مستقر شديم. ميدان آزادي پر شدهبود جاي سوزن انداختن نبود. خيابانهاي منتهي به ميدان هم پر بود. مردم در فشارهاي خودشان موج ميخوردند و بدون اينكه كسي بيفتد، اينطرف و آنطرف ميشدند. بچههاي ستاد استقبال نگران حضور مردم بودند، شايد به خاطر تبليغات گسترده رسانههاي بيگانه و ماهوارهاي. حالا من هم نگران استقبال شدم آن بالا. توي ارتفاع 3 متري جايگاه عكاسها از زمين. ميدان بيش از حد شلوغ بود. هر لحظه ممكن بود كسي زير دست و پا بماند. سَرم و نشيمنگاهم و زانوهايم درد ميكرد. مردم هنوز موج ميزدند و آرام نمي گرفتند. ديگر وقتش بود. وقت آمدن رهبر روي سن جايگاه.
منبع: leader.ir
/انتهای پیام/