بگذار تا بگريم ...
در رثاي «آقا» و شرح بي تابي ما در غم رفتن «نشانه خدا» ...
رحلت عالم ملكوتي و مجاهد عارف، پير پرهيزگار و مرشد (دل های بيدار) حضرت آيت الله العظمي بهجت، نه تنها درگذشت يك انسان كه فقدان يك جهان و «ملت» بود؛ او ملتي بود بر «ملت رسول الله».سيره و سيرتي برگرفته از متن ناب عشق و عقل و شهود و ملكوت.
آه از اين غم! آه از رفتن بزرگ مردي كه زبان از عهده بيان حضور و ظهور او نمي آيد و دل در هجر او جز بيتابي چاره اي ندارد.
چگونه بسرايم اين داغ جانگذار را كه ديگر شاهد برپايي آن «نماز» نخواهم بود؟ چگونه بگويم كه مي ترسم از دنياي بي«عشق» از دنياي بي«عاشقان»!
بزرگ مردي كه عمر خود را در راه «مراقبه» و «محاسبه» نفس و تحجد و عبوديت حضرت اله سپري كرد و به راستي و درستي و تمامي «عبد» او بود.
خدايا! تو شاهد باش كه دلم سخت گرفته و احساس مي كنم كه زمين از جاي خود بركنده و چون مرغي بي پر و بال در فقدان آسمان تابناك «مراقبت» و «علم» و «ايمان» مي سوزد و بي تابي مي كند!
خدايا! تو شاهد باش كه با دلي شكسته و چشماني تار، شاهد رحلت بزرگ عارف وارسته و شهر عشق و اجتهاد و ديار ايمان و جهاد بوديم.
واي بر من!
حال ترس و التهاب از اين زمين بي مكنت و اين روزگار پرمحنت، قلبم را سخت مي آزارد! دنيا از تو دلگيرم! مرا به حال خودم واگذار!
اي غروب غمگين و رخوت آلود و كويري! مرا به التهاب درون و بي تابي جسم و روح ببخش! دست از سرم بردار!
و تو اي عشق!
از همان راهي كه آمدي برگرد، مي خواهم پشت همه اين سال ها، با خودم خلوت كنم! و تو اي «قم»!
اي سرزمين كودكي ها و معصوميت هاي خاك گرفته ام!
چگونه مرا در آغوش خواهي گرفت، با جاي خالي مردي كه حضورش، ظهور آرامش و ياد خدا بود؟!
اي عمر باقي مانده!
بگذار تا بگريم، چون ابر در بهاران
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
...
آقا! تو را به پناه نور مادرم زهرا(س) مي سپارم كه در امن و عيش الهي، سكني گزيده اي در بهشت برين حق.
اما ... چه بي پناه «ما»!
انالله و انا اليه راجعون.
/انتهای پیام/