آقا! دستم را بگير!
مرگ! اي آرامش آبي! مرا درياب....
حيث هول قيامت كه گفت واعظ شهر
كنايتي است كه از روزگار هجران گفت
نشان يار سفر كرده از كه پرسم باز
كه هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت
من و مقام رضا بعد از اين و شكر رقيب
كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت
لحظاتي است كه مراسم تشييع آقا آغاز شده، ساعتي پيش كه ديگر نمي توانستم فضاي تنگ خانه را تحمل كنم، زدم بيرون، ساعت 4 صبح. همان مسيري كه آقا را تشييع خواهند كرد ميدان جهاد و خيابان 1 دي.
خياباني كه 26سال در آن زندگي كردم و حالا آماده شده براي بدرقه مردي كه تابوتش روي بازوان حضرت حجت و با نگاه هاي معصومانه زهراي اطهر(س) به سمت بهشت خواهد رفت.
خواب به چشمم نمي آيد، ترسي عجيب، غمي تكان دهنده و بغضي مهيب وجودم را در بر گرفته، نفسم به سختي بالا مي آيد و نمي دانم آيا با يك فرياد و ضجه اي بلند و يك دل سير گريه آرام خواهم شد يا نه.
تمام غم هاي عمرم آمده پيش چشمم و داغ از دست رفتن تمام خوباني كه مي شناختم و ديگر نيستند تا آرامم كنند سخت قلبم را مي فشارد؛ امان از بي كسي!
روح معنويت، جان عبادت، هرم سنگين خضوع و خشوع، بار علم، درخت دلسوزي، عظمت ايمان، تنديس توكل و اميد ما اهالي قم براي آرامش و مسكنت در همجواري مرد حق، همه و همه با رفتن عبدصالح خدا نشانه خدا، آيت الله بهجت از دست رفت!
ديگر نمي توانم ادامه دهم، دستم مي لرزد و دلم و تمام وجودم بر ايمانم مي لرزد، مي لرزد!/انتهای پیام/