پنج حلقه از يك زنجير/ دوره چهارم؛ طوفان انقلاب و موج مرده
دوره چهارم؛ طوفان انقلاب و موج مرده روشنفکري
پس از کودتاي 28 مرداد 32 بسياري ازگروههاي سياسي و فکري تا سالها به طور پنهاني به فعاليت خود در کشور ميپرداختند، تا اينکه قيام خونين 15 خرداد سال 42 وضعيت را تا حدود زيادي متغير ميداد؛ به گونهاي که از اين زمان مرجعيت شيعه (امام خميني) در سطح رهبري سياسي نيروهاي مذهبي وارد عمل ميشود و در دو جبهه مقابل استبداد محمدرضاشاهي و نيروي بيگانه که عمدتاً آمريکاييها بودند، ميايستد؛ چنانچه قبل از سال 42 حرکت سياسي معارض با استبداد در قالبهاي مختلف روشنفکري يا ديني سازمان مييافت و عملاً نيروي مذهبي در عرض نيروي روشنفکري قرار ميگرفت. با حضور امام در صحنة سياست، نيروي مذهبي با گستردگي خود ساير نيروهاي مبارز را تحت پوشش قرار ميدهد؛ اين ويژگي ازجمله خصوصياتي است که پس از انقلاب مشروطه، نيروي مذهبي فاقد آن بود.[1]
روشنفکران و پيامهاي انقلاب
رويارويي مستقيم با اصل نظام شاهنشاهي از ديگر خصوصياتي است که در اين دوره مشاهده ميشود. مهمتر از آن ضد امپرياليسم و ضد صهيونيسم بودن، از جمله ويژگيهاي بينظير مبارزه در اين مقطع فوق العاده حساس است. البته در بدنه جريان به اصطلاح روشنفکري اين دوره به صراحت اين خصايص بروز و ظهور ندارد، بلکه در اساس مبارزه حضرت امام(ره)اين ويژگيها به چشم ميآيد. پس ميتوان نتيجه گرفت که اساس جريان روشنفکري در اين زمان هم به طور کامل مخالف بيگانه و مخالف شاه نيست و اگر هم شعارهايي ميدهد از سر ناچاري و براي بقا در عرصه اجتماع است، نه يک استراتژي مدون و برنامهريزي شده.
تلنگري به روشنفکران
در جريان قيام 15 خرداد 42 که به هيچ وجه در چارچوب سياستهاي روشنفکري نميگنجيد حضرت امام خميني مهمترين پيام را به روشنفکران داد و آن پيام هم چيزي نبود مگر اعلام اين حقيقت که «قدرت مذهبي به مراتب از قدرت شعارهاي روشنفکري در اصلاح امور کشور، قويتر و کارآمدتر است»؛ اين يعني برخلاف گفته روشنفکران، دين نه تنها عامل ناکامي نيست بلکه مانع شکست و پوچي و عامل قدرتمندي و بيداري مردم است.
در اين دوره، هر چند هنوز هم طيفي از روشنفکران همصدا با استبداد، حرکت امام(ره)را ارتجاعي قلمداد ميکردند، اما به تدريج شاخهاي از روشنفکري پديد آمد که از آن به «تجددگرايي ديني» يا «روشنفکري ديني» ياد ميشود.
تجددطلبان ديني به دنبال مدرنيته کردن اسلام
روشنفکران اين دوره که اساساً با مذهب مشکل داشتند، وقتي قدرت و عظمت مذهب را ديدند سعي کردند ميان روشنفکري که پديدهاي وارداتي و غربي بود با مذهب جمع ببندند. و خود را به اصطلاح«روشنفکري دينگرا» قلمداد کنند. حاصل نگاه اين گروه به دين، دين و مذهبي روشنفکرانه است. نوگرايي و تجددگرايي در دين، بازنگري مذهب، بدون توجه به ابعاد ملکوتي دين در چارچوب عقل محض يا علم ـ تجربه است.[2]
در اين مقطع تفکرات التقاطي به حد نهايي خود ميرسد؛ به گونهاي که از دين، تفسيرهايي عموماً مارکسيستي و بعضاً ليبراليستي ارائه ميشود. از مهمترين چهرههاي اين دوره مهدي بازرگان است؛ شخصي که رهبر فکري روشنفکران امروز محسوب ميشود.
بريدگان از ملت
مقام معظم رهبري درباره روشنفکران اين دوره ميفرمايند: «بدترين کاري که ممکن بود يک مجموعه روشنفکري در ايران بکند، کارهايي بود که روشنفکران ما در دورة پانزده سالة نهضت اسلامي انجام دادند؛ به کل کنار رفتند! نتيجه هم معلوم شد؛ مردم مطلقاً از آنها بريدند. البته تا حدودي، تعداد خيلي معدودي وسط ميدان بودند، از جمله خود مرحوم آل احمد بود؛ حتي شاگردان و دوستان و علاقهمندان او وارد ميدان نشدند؛ خيلي دورا دور حرکت ميکردند.»[3]
پينوشتها:
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . حديث پيمانه، ص 303.
[2] . همان، ص 317.
[3] . روزنامه قدس، 28/2/77.