پنج حلقه از يك زنجير/ دوره پنجم؛ پايان کار متفکر قرن
دوره پنجم؛ شرايط متفاوت
پس از پيروزي انقلاب اسلامي در بهمن سال 57 شرايط جديدي براي جريان روشنفکري پديد آمد که تفاوتهاي اساسي باشرايط قبل از پيروزي داشت. هر چند به اعتقاد برخي،[1]روشنفکران در جريان پيروزي انقلاب نقش چنداني نداشتند، اما پس از پيروزي در مناصب حساسي قرار گرفتند؛ به طور مثال، امام خميني(ره)در چهارمين روز بازگشت خود به ايران در بهمن 1357، مهندس بازرگان را به نخست وزيري منصوب کرد. بدين ترتيب دولت موقت بازرگان جايگاه عناصر جبهة ملي نهضت آزادي و روشنفکراني شد که فاقد حساسيت فرهنگي و سياسي لازم نسبت به خطر هجمه غرب بودند که در نهايت، تسخير لانه جاسوسي آمريکا در 13 آبان سال 58 به استعفاي دولت موقت انجاميد. در جريان اين حرکت انقلابي که امام(ره)از آن به عنوان «انقلاب دوم» ياد کردند، طيف روشنفکراني که حکومت را نيز در دست داشتند، برخلاف آحاد ملت ايران، نه تنها به مقابله با استکبار غرب نپرداختند، بلکه هم آوا باآن به ويژه آمريکا در برابر منافع حقيقي ملت ايستادند.
بنيصدر؛ دست پخت روشنفکران
پس از استعفاي دولت بازرگان، نوبت به ابوالحسن بنيصدر رسيد. او خود را از روشنفکران جبهه ملي ميدانست[2] و اعتقادي به مباني وحياني فقاهت نداشت. بنيصدر در بهمن 59 به عنوان رييس جمهوري ايران انتخاب شد، اما نتوانست با خواست ميليوني ملت در پاسداري از انقلاب و ارزشهاي ديني و سياسي آن همراه و همگام شود. از اين رو به تدريج ناخالصيها و خودفروختگياش به غرب بر ملت و به ويژه نمايندگان مجلس آشکار شد. همين امر به عزل او منجر گرديد.
پايان کار متفکر قرن!!
بنيصدر در دوران حکومت خود با حمايت نهضت آزادي، جبهه ملي و منافقين، جو شديد تبليغاتي عليه ياران صديق انقلاب، همچون شهيدان بهشتي، رجائي، آيت ا... خامنهاي و ساير نيروهاي خدوم نهضت نوپاي الهي ايران ايجاد کرده بود که يکي از محورهاي اصلي جوسازي اين طيف، حاکميت سانسور در مطبوعات و صدا و سيما بود. آنان در اين باره به چهره چيني در صدا و سيما و ساير پستهاي کليدي دست ميزدند و هياهو ميکردند که مخالفين آنان در صدد سانسور هستند.
حرکت در تاريکي
پس از عزل بنيصدر و فرار او از کشور، تقريباً اکثر تب و تابهاي سياسي مخالف فرو نشست. در اين دوره که آن را دوره تثبيت نظام (از سالهاي 60 تا 68) مينامند، شاهد افول تدريجي فعاليت گروهکها در داخل کشور به موازات تجاوز رژيم بعث عراق به مرزهاي کشور هستيم؛ مسايل داخلي تا حد زيادي تحت الشعاع جنگ قرار گرفت. چرا که از يکسو اختلاف جناحهاي داخلي در مقابل تجاوز دشمن خارجي رنگ ميباخت و از سوي ديگر دولت و مردم با همه توان درخدمت جبههها و مسايل مربوط به آن قرار داشتند.
همسو با کاهش شديد فعاليت سياسيون افراطي در اين زمان، روشنفکران نيز به کنجي خزيدند. چرا که ميدانستند شرايط کشور و فضا براي آنها مهيا نيست. از اين رو جز نگارش مقالاتي چند و احياناً چاپ کتاب، وارد فعاليت اساسي نشدند. شايد بتوان اين دوره را دوره خاموشي نسبي و ظاهري جريان روشنفکري در ايران دانست.
فصل برخاستن از خواب زمستاني
روشنفکري ديني پس از انقلاب، بدون آنکه موفقيتهاي نسبي سالهاي قبل از پيروزي را در جذب افکار دانشجويان داشته باشد، در داخل کشور به حيات خود استمرار بخشيد؛ اما به دليل شرايط خاص دهه نخست انقلاب، چندان مجال مانورهاي سياسي و تبليغاتي نيافت. پس از پايان جنگ و پس از رحلت ملکوتي حضرت امام و به ويژه در آغاز دهه 70 که با رياست جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني توأم شد، جريان جديدي از روشنفکري وارد عرصه شد؛ هر چند اين جريان، عقبه خود را به روشنفکران قبل از پيروزي انقلاب، همچون مهندس بازرگان منتسب ميکرد. از پايان دهه 60 با سيطره تفکر «کارل پوپر» بر محيط روشنفکري ايران و بازگشت روشنفکران دهه 70 به دوره نخست جريان روشنفکري، به تدريج دفاع بيچون و چرا از غرب و فرهنگ منحط غربي در دستور کار روشنفکران قرار گرفت؛ بحث استعمار نيز از مباحث روشفنکري بيرون رفته و به موازات آن مسألة ديگري با عنوان «توسعه و انحطاط» مطرح ميشود.
حمله به ستون خيمه نظام
روشنفکران ايراني در اين دوره با تکيه بر گرايش نئوليبرالي بر گرفته از انديشه پوپر به ستيز جدي با تفکر اصيل اسلامي و به خصوص ستيز با مسأله ولايت فقيه ميپردازند. پس از پايان جنگ تحميلي و ناکامي غرب در برخورد نظامي و سياسي با نظام جمهوري اسلامي، نبرد فرهنگي آغاز ميشود و در اين ميان، روشنفکراني که به هيچ وجه ساختار نظام اسلامي را قبول نداشتند و در نوشتههاو گفتارهاي خود به شدت به حکومت اسلامي و به ويژه شخص ولي فقيه ميتازند، به عنوان پياده نظام غرب عمل ميکنند و از طريق آثار خود نقش اسب تروا را در داخل کشور ايفا ميکنند. به تعبير بهتر، بزرگترين حربة دشمن در اين تهاجم خطرناک فرهنگي که زماني از سوي مقام معظم رهبري به «تهاجم فرهنگي» و زماني ديگر «شبيخون فرهنگي» ناميده شد، استفاده از جريانات روشنفکري داخل کشور است که به عنوان مهمترين عامل تهاجم همه جانبه دشمن عليه مباني فرهنگي و سياسي انقلاب عمل ميکنند.[3] دراين فرآيند، «آزادي بيان و عقيده» به عنوان حربهاي جديد در دست روشنفکران براي پيشبرد اهدافشان در بطن جامعه به کار ميآيد.
پس از پايان عمر دولت سازندگي، دولت اصلاحات آقاي خاتمي بهترين فرصت را براي بروز انديشههاي جريان روشنفکري پديد ميآورد و در اين فضا کساني همچون عبد الکريم سروش، محسن کديور و ديگران، بيش از پيش به صحنه ميآيند و البته برخي ازافراد اين طيف که بعدها اصلاحطلب نام گرفتند، در درون بدنه حاکميت قرار داشتند.
در اين دوره طيف به اصطلاح روشنفکر ميکوشيد تا در لواي مبارزه با خرافات در جامعه، به ترويج نظام نسبيگرايي اخلاقي و ديني بپردازد و در اين امر شکاکيت نسبت به آموزههاي وحياني و ايجاد شبهات متعدد اعتقادي در اذهان جوانان و به خصوص دانشگاهيان در دستور کار قرار ميگيرد. نگاهي گذرا به گفتهها و نوشتههاي اين افراد در طول سالهاي 74 تا 85 نشان دهنده عمق کينه و عداوت آنان با اصل نظام ولايت فقيه و حکومت اسلامي است.
اخيراً عبدالکريم سروش بعد از مراسم دعاي کميل در خانه عبدالله نوري (يکي از ليدرهاي جريان اصلاحات در سالهاي پس از 76) خرافهزدايي را از جمله مهمترين دستاوردهاي روشنفکري ديني دانسته و گفته است: «همان طور که آقاي کديور در خطبههاي نماز عيد فطر گفتند، امسال سال خرافهپروري بود. روشنفکري ديني در اين مقطع وظيفه دارد به جد به رفع اين زوايد و خرافات بپردازد. چرا که در حال حاضر و در دولت فعلي، يکي از چشمگيرترين حرکات خرافهپروري شکل گرفته است.»[4]
سروش در همان جلسه به نکتة ديگري اشاره کرد: «... هنوز برخي روشنفکران ديني ما ميترسند که به آنها بگويند ليبرال يا سکولار. اين تعابير فقط براي عقب نشاندن من و شماست. هيچ ماهيتي در آن نيست... بگذاريد چند ياوهگو به شما بگويند ليبرال يا سکولار. شما کار خود را بکنيد. من بسيار خوشحال شدم که عدهاي از کارگزاران گفته بودند ما ليبرال هستيم. بالاخره شترسواري دولا دولا نميشود.»[5]
چهرههاي متفاوت، امّا با يک ماسک
نکته حايز اهميت ديگر در بررسي اين جريان آن است که اگرچه تاکتيکهاي روشنفکران در اين دورههاتا حدودي از هم متفاوت بوده و چهرههاي گوناگوني نيز آنهارا هدايت ميکردهاند، اما بايد اذعان داشت که پيکره اصلي جريان روشنفکري جداي از تمايزاتي که دارد، يکي بوده و تنها افراد و مصاديق آن فرق کردهاند. از اين منظر، امروز هم ميتوان در ميان مدعيان روشنفکري، «ميرزا ملکم خان»ها و «احمد کسروي»ها را ديد. انديشه اين افراد هم در اصل بسيار به هم نزديک است. ذکر اين نکته از اين جهت مهم است که در شناسايي اين جريان، نه به دنبال شناخت افراد، بلکه بايد در پي شناخت اهداف و انديشهها بود و با اين نوع شناخت که قطعاً عمق بيشتري هم دارد، ميشود مانع از انحراف افکار شد و جلوي تأثيرات نامطلوب اين جريان را گرفت.
[33]. جواد طاهايي در مقالهاي با عنوان «امام خميني و روشنفکري ايراني» در روزنامه هميشهري مورخ 1/10/84 مينويسد: «روشنفکران ايراني از صبحگاه انقلاب اسلامي نيروي فرواني از امام را مصروف خود کردند. مشکل اينجا بود که به هر دليل امام چندان از نيروي روشنفکران به نفع انقلاب استفاده نکرده بودند و در نتيجه انقلاب مستقل از آنان پديد آمد».
پينوشتها:
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. حديث پيمانه، ص 386.
[2]. محمدمهدي بهداروند، تحليل جريان روشفنکري، ص 54.
[3]. ماهنامه بيداري اسلامي، مرکز مطالعات و پژوهشهاي بسيج دانشجويي، ش 3، ص 28.
[4]. همان.