هي مرد! بگو کدام خيابان سرزمين‌مان رفتگر ندارد
کد خبر:۳۳۲۱۸
وبلاگ گفتم گفت-فرهاد جعفري

هي مرد! بگو کدام خيابان سرزمين‌مان رفتگر ندارد

همين ساعتي پيش، بيننده‌ نخستين «گزارش مردمي‌»ات به مردمان، پس از برگزيده‌شدنِ دوباره‌ات بودم. که هر فرازُ هرپاره‌اش، مرا بهت‌زده کردُ به شگفتم واداشت که: «خوابم يا بيدار؟!»، «اينها که از زبان دولتمردي ايراني مي‌شنومُ مي‌بينم حقيقت دارد؟!»

? آقاي احمدي‌نژاد!

دروغ نگفته‌ام اگر بگويم که در اين سالُ ماه‌ها؛ اين نخستين‌باري‌ست که صفحه‌اي را گشوده‌امُ نيم‌ساعت است که دستم به نوشتن نمي‌رود. چون نمي‌دانم از کجا و چطور شروع کنم. مني که فقط کافي‌ست حرفي بنگارمُ کمي بعد، يادداشتي چندهزارکلمه‌اي براي انتشار داشته باشم.

همين ساعتي پيش، بيننده‌ي نخستين «گزارش مردمي‌»ات به مردمان، پس از برگزيده‌شدنِ دوباره‌ات بودم. که هر فرازُ هرپاره‌اش، مرا بهت‌زده کردُ به شگفتم واداشت که: «خوابم يا بيدار؟!»، «اينها که از زبان دولتمردي ايراني مي‌شنومُ مي‌بينم حقيقت دارد؟!».
و اين بهت؛ با علم به اين بود که: «مردي از جنس مردمان است که دارد سخن مي‌گويد. همان‌که در اين چهارساله، بارها‌ و‌ بارها شگفت‌زده‌ات کرده است»!

? پس بگذار از اينجا شروع کنم که:

عنوان اين يادداشت من، مربوط به ديروز عصر بود. که از پي خواندن مطلبي، مدام در ذهنم کامل و کامل‌تر مي‌شد. چون ظهر ديروز که به وب‌سايت يکي از رقباي انتخاباتي‌ات رفتم، در فرازي از مطلبي چنين خواندم: [اين موضوع اکنون به عنوان «دغدغه‌اي جدي در جامعه» به شمار مي‌رود و امروز شاهد آن هستيم که «بخش چشمگيري از نخبگان و بدنه کارشناسي کشور»، احساس پيوستگي و مشارکت‌خواهي کمتري در قبال دولت داشته و احساس مي‌کنند با سازوکار موجود، کارايي کمتري دارند].

که مي‌خواست چنين بنماياند که:

از پس انتخاباتِ دهم، ميان «کارشناسانُ نخبگان» و «دولت تو» چنان شکافُ فاصله‌اي افتاده است که از در اختيار گذاشتن خود و کيفيتِ خود به دولت تو اکراه دارند! و چون چنين است که «بخش چشمگيري از نخبگان و بدنه‌ي کارشناسي کشور» با تو و دولت تو همدلي ندارند؛ همين فرداست که مملکت از فرطِ فقرُ فقدانِ کارشناسُ نخبه‌اي که حاضر به همکاري با دولت تو باشد، به فلاکت افتدُ اين است که جاي نگراني‌ست!

گرچه که در اين چهارساله‌ خوب شناخته‌ام‌ات و خوب مي‌دانم که چون «از جنس مردمان»ي، دلت به اين تهديدها و غمزه‌فروختن‌‌ها نمي‌لرزد؛ اما گفتم مبادا اين نازُ کرشمه‌ها، گوشه‌‌ي کوچکي از دلت را بلرزاند که «تنها»ييُ «تنها» مانده‌ايُ در اين بي‌کسي، حالا چه کني!

يا مبادا برخي را که مخاطب اصلي چنين گزاره‌ي آشکارا خلافِ حقيقتي هستند (مردمان را، جامعه را، خوانندگان آن مطلب را) به اين گمان اندازد که «نکند حقيقتاً چنين دغدغه‌اي دارندُ خود از آن بي‌خبرندُ اگر مي‌خواهند نخبهُ کارشناس باشند، بايد که چنين دغدغه‌اي هم داشته باشندُ اي دل غافل؛ ندارند. پس داشته باشند که آنها هم نخبهُ کارشناس باشند»!

اين بود که همان‌وقت به خود گفتم بنشينمُ خطاب به تو بنويسم:

هي مرد!

بگو کدام خيابان سرزمين‌مان رفتگر ندارد. اگر همين فردا، آنجا، آمادهُ حاضربه‌يراق نباشم که سرتاسرش را بي‌مزدُ منت بروبم؛ نامرد باشم. بگو کدام مدرسه‌يِ کدام کوره‌دهاتِ اين سرزمين معلم ساده ندارد تا همين فردا، آنجا حاضر باشمُ کودکان اين سرزمين را بي‌مزدُ منت خدمت کنم. بگو کدام بار بر‌زمين‌مانده‌اي، در کدام بندر اين سرزمين هست تا همين فردا آنجا باشمُ بي‌مزدُ منت، به پشتم بکشم. بگو کجاي اين سرزمين ديواري بايد بالا رودُ کسي نيست آجري بالا بيندازد؛ همين فردا آنجا خواهم بودُ بي‌مزدُ منت، چنان خواهم کرد. بگو کجاي اين سرزمين بايد شخم بخوردُ کشت شود اما گاوآهني نيست؛ تا همين فردا آنجا باشمُ خيش را به خودم ببندمُ بي‌مزدُ منت، شخم بزنم.

اما مبادا لحظه‌اي احساس تنهاييُ بي‌کسي کني! چون نه فقط من، که هزاران‌هزار مثل من، که براي نخستين‌بار «مردي از جنس خودشان» را يافته‌اند که شبيه‌تر از هر کسي به آنان است؛ هستند که آبروداري کنند. هستند که «صداقتُ درستکاريُ وطن‌پرستي» را، از ميان اين همه دروغُ درم، از ميان اين‌همه تهمتُ افترا، از ميان اين‌همه غبارُ گرفتگي ِ دشمن‌ساخته؛ ببينندُ تشخيص دهندُ حاضر باشند برايش جان دهند. رفتگريُ معلميُ باربريُ شخم‌زني که سهل است!

آنها که مرا مي‌شناسند، مي‌دانند که اگر چنين مي‌نويسمُ چنين تعهدي مي‌کنم؛ سرسختانه هم به آن وفادارم. پس درنگ نکن؛ فقط بگو کدام کوچه‌ي اين سرزمين رفتگر مي‌خواهد (اگر حق انتخاب داشته باشم؛ البته به معلمي در روستايي که در آن به‌دنيا آمده‌ام، مايل‌‌ترم).

? اين را البته، رأي بي‌مانندي که بسياري از مردمان، در جاي جاي اين سرزمين، به اميدِ «پيروزي کسي از جنس خودشان» به صندوق انداخته‌اند نيز گواهي مي‌کند. حتا بگذاريد بگويم که مطمئن هستم بسياري از آن دسته از مردمان هم که راي خود را به حساب رقبايت به صندوق انداختند، آن‌چنان بلندنظرُ دورانديش هستند که بدانند بايد پشت سرت ايستاد و کمکت کرد که کشورمان، از گرداب حوادث و توفان‌هايي که رقباي منطقه‌اي و جهاني‌ برايش ترتيب داده‌اند؛ به‌سلامت به ساحل برسد.

اما اين را از آنجا هم مي‌گويم که:

نيمه‌شبي که هوداران بسيار تو و هواداران رقباي تو در ميداني در مشهد تجمع کرده بودند (نيمه‌شب 20 خرداد) روي سکوهاي سيماني وسط خيابان ايستاده بودم. سمت راستم کودکي ايستاده بود که دست در دست پدرش داشت و يکسره، با شور و شوقي کودکانه، شعاري مي‌داد که به سن و سالش مي‌خوردُ ما راهم به خنده مي‌انداخت.
 
سمت چپم اما جواني ايستاده بود بيست‌و‌چندساله. که هرگز به چهره‌اش نمي‌خورد هواخواه تو باشد. اما بود. اين اگرچه به‌خودي‌خود شگفت مي‌نمود، اما آنچه مرا بيشتر به شگفتي انداخت آن بود که يکي از هواداران رقيب اصلي‌ات، وقتي از ميانه‌ي خيابان و جمعيتِ دوسوي خيابان مي‌گذشت، سرش را از ماشين بيرون آوردُ فهرستي از ضعف‌ها و بحران‌هاي موجود را بلندبلند شمرد. از بيکاري گرفته تا گرانيُ تورمُ نرخ طلاقُ فرار مغزها.

که جواني که مي‌گويم؛ پرچمي را که در دست داشت، با دودستش بالاتر گرفت و گفت: همه‌اش را ازش مطلعيم. اما «زير همين پرچم» و «با کمک هم» همه‌اش را درست مي‌کنيم!

مانند او «هزاران‌هزار»ند مَرد!

که در تو، بارقه‌اي از «روياها و اميدهاي کهنه و نو»شان را يافته‌اندُ در چشمانت «صداقتُ صميميت»ي را سراغ کرده‌اند که پيش از آن، در چشم هيچ دولتمردي، نيافته بودندُ سراغ نکرده بودند.

مانند او «هزاران‌هزار»ند مَرد!

که تمام وجودشان در خدمت به کشورُ مردم‌شان مي‌سوزدُ ايمان دارم که هرکدام‌شان، بهتر از هر کارشناسُ نخبه‌اي که تاکنون اين کشور را اداره کرده است (اگر آنچه آنها تاکنون کردند، اسمش اداره باشد البته!) مي‌توانند آن را اداره کنند.

مانند او «هزاران‌هزار»ند مَرد!

جوانانِ پاک و شايسته‌اي که در کنار و گوشه‌ي اين سرزمين پراکنده‌اندُ اگر قدر ببينندُ اگر به‌شان اعتماد شود، هيچ مانعي نيست که نتوانند از سر راهِ کشورُ مردمُ سرزمين‌شان بردارند.

مي‌دانم که به پشتوانه‌ي همين «هزاران‌هزار» است که چنين جسورانهُ بي‌پروا، به مصاف آنهايي رفته‌اي که حلقه‌ي بسته‌اي از خود و فرزندان‌شان ترتيب داده بودند تا به‌زعم خود، حاکمان ابدي اين سرزمين باشند. و ميان فرزندان اين مرز و بوم، به‌ناحق «خودي‌ ـ غيرخودي» کردند تا حکمراني ابدي‌شان تضمين شود.

اما گفتم تا آنها که مي‌خواهند به‌هرقيمت، براي «جامعه»‌مان «دغدغه» بسازند، بدانند که در جامعه (دست‌کم در ميان جمعي که من بين‌شان زندگي مي‌کنم) کمترين دغدغه‌اي از اين بابت وجود ندارد! گرچه که قطعاً چينن دغدغه‌اي، ميان «برخي کارشناسانُ نخبگان» هست و طبيعي هم هست که باشد. وقتي مي‌بينند که حلقه‌ها درحال شکستن استُ ديگر صرفِ درحلقه‌ي اين يا آن بودن، ملاک دسترسي به فرصت‌ها نيست!

? آقاي احمدي‌نژاد!

سخنانِ ديشب تو، بيش از پيش مرا متقاعد کرد که درباره‌ي شايستگي‌ات براي تصدي مجددِ رياست‌جمهوري کشورم اشتباه نکرده بودم. و حتم دارم که سخنان ديشب‌ات، بسياري از راي‌دهندگان به رقبايت را هم به فکر فروخواهد بردُ آنان را به تجديدنظر درباره‌ي تو واخواهد داشت. اگر فقط به‌قدر ذره‌اي «انصاف» داشته باشند. که دارند و بسياري‌شان هم، بسيار دارند.

آنان از خود خواهند پرسيد:

[چرا اين سخنان را در هنگام رقابت‌هاي انتخاباتي نگفت؟! اين سخنان که مي‌توانست ميليون‌ها راي به آراء او اضافه کند؟! چرا وقتي آنها را به‌زبان راند که ديگر ثمري براي کمپ تبليغاتي‌اش نداشتُ بازي را برده بود؟!].

و اگر کمي عميق‌ترُ دورانديش‌تر باشند، از خود خواهند پرسيد:

[چرا اين سخنان را «پس از انتخاب‌شدن» و «قبل از انجام مراسم تحليف» گفت؟! مگر نمي‌توانست آن را به پس از آن مراسم موکول کند؟!].

و از پاسخ ناگزيري که به هردوي اين پرسش‌ها خواهند داد؛ به «حسن‌نيت» و «صداقت» تو ايمان خواهند آورد. همين‌طور  به «هوش» کم‌سابقه‌ات در برآوردِ بهترين زمان براي انجام مناسب‌ترين اقدام. و اذعان خواهند کرد که درباره‌ي تو و «سلوک اخلاقي‌ات» گمانِ نادرست زده بودند.

? آقاي احمدي‌نژاد!

فقط چهارسال پيش، در «شانزدهم مرداد 84» آرزو کرده بودم که اگر هيچکس ديگر نتوانست که چنين بلندنظري و پايمردي از خود نشان دهد که هم «برحقيقت پاي بفشارد» و هم «مهرباني کند»؛ تو بتواني همزمان، هردو نيمه‌ از «آموزگار مهرباني و مدارا» (گاندي) را به‌نمايش بگذاري.

تا آنگاه بتواني به اين روياي ديرينه‌ي من، به عنوان شهروندي دموکراسي‌خواه و برابري‌طلب تحقق بخشي که هم «با همه‌ي شهروندان کشورت مهربان باشي» و هم بر حقيقتِ «حقوق شهرونديِ همه‌ي شهروندانِ کشورت» پاي بفشاري و ايستادگي کني.

گواهي مي‌دهم که ديشب با سخنانت چنين کردي. و چون نشان داده‌اي که در عمل نيز چنان مي‌کني که مي‌گوئي؛ بگذار بگويم که: اي‌کاش اينجا بودي تا سخت در بغل مي‌فشردمت.

حالا مي‌توانم بروم بالا و به آسودگي بخوابم و نگران آينده‌ي گل‌گيسو نباشم که مبادا در سرزمين خودش «ديگر» باشد. چنان‌که من و هزاران مثل من؛ سال‌ها «ديگر» بوديمُ نتوانستيم در وقتي که مي‌توانستيم و شايستگيُ صلاحيتُ انگيزه‌اش را هم داشتيم که به کشورمان خدمت کنيم، خدمت کنيم.

? آقاي احمدي‌نژاد!

مرا ببخشيد که در سراسر اين يادداشت، شما را «تو» خطاب کردم. دلم لک زده بود حاکمي را بيابم که تا اين اندازه دوستش داشته باشم و دوستش بدانم. تا بتوانم «تو» خطابش کنم!

با آرزوي توفيق و سلامتي براي شما و همکارانتان؛


? حقا که اين سرزمين چه جاي عجيبي‌ست. تقريباً هيچ‌يک از ملاک‌ها و معيارهاي جهاني، اينجا تصديق نمي‌شود و به شکلي ديگر اتفاق مي‌افتد! به شکلي که دل خودش بخواهد! به شکلي که مخصوص‌ و مختص به خودش باشد!

چراکه اگر در هرکجاي ديگر اين جهان، اين «رهبران منتقدان و مخالفان» هستند که سرانجام کشورشان را به سوي «وحدت و آشتي ملي» پيش مي‌برند؛ اينجا، در اين سرزمين غريب، کسي «از ميان حاکمان» چنين مي‌کند!

پربازدیدترین آخرین اخبار