از «محمدياسر رجبي» به «عبدالجبار كاكايي»
کد خبر:۳۳۸۳۵
وبلاگ مرصاد67/ مهدي بختياري

از «محمدياسر رجبي» به «عبدالجبار كاكايي»

 در پاسخ به درفشاني هاي شاعرانه ي جناب كاكايي متن مفصلي را نوشته و براي آن جناب ارسال كردم كه تنها اين بخش كوچك از آن به رويت عمومي رسيد و باقي به تيغ سانسور حضرت شاعر قرباني گرديد.

«عبدالجبار کاکايي» شاعري است که آن دسته از بچه مسلمان ها ي اهل شعر و ادب، کم و بيش او و آثارش را مي شناسند.اين آقا در سال هاي پس از پايان جنگ توانست با شرکت مستمر در کنگره هاي شعر دفاع مقدس و سرودن اشعاري که الحق و الانصاف تاثيرگذار هم بودند اعتباري براي خود در ميان بر و بچه هاي ادبيات و هنر دفاع مقدس دست و پا کند. بعد ها هم صداي خوب و پرطنينش باعث شد که در برنامه هاي تلويزيوني (خصوصا در ايام محرم و رمضان) مجري شود و حسابي براي خودش بر و بيايي پيدا كند. در يک دهه گذشته به سختي مي توان شب شعر، کنگره ادبي، جشنواره آثار مکتوب يا همايش ادبي دولتي اي را سراغ گرفت که نام اين شخص در ميان اعضاي اصلي آن ديده نشود. خلاصه آن که آقاي «عبدالجبار»کاکايي با نان و نمک همين نظام و با پيوند خود به ارزش هاي بنيادين جمهوري اسلامي، امروزه روز به شخصيتي مطرح تبديل شده و به قولي براي خودش کسي شده است.

آقاي كاكايي در جريان دهمين انتخابات رياست جمهوري ، با تمام توان و تمام قد به ميدان رقابت سياسي وارد شد و به دفاع از سرسختانه از يك كانديداي رياست جمهوري پرداخت.وي تمامي سرمايه معنوي خود را در اين مسير هزينه كرد و اما شخص مورد نظر موفق به كسب راي لازم براي تصدي پست رياست جمهوري نشد. شور و حدت آقاي كاكايي در جريان مبارزات انتخاباتي در سطحي بود كه عكس زير تنها نمونه اي از آن است. به جرات مي توان ادعا كرد كه شخصيتي با متانت ظاهري جناب كاكايي در تمام عمر خود چنين عكسي نداشته است كه كاملا دور از شئونات و وقار ايشان بود كه علي القاعده بايد فراتر از جريانات و نوسانات زودگذر سياسي عمل نمايند.با ديدن اين عكس كه در يك ميتينگ تبليغاتي برداشته شده است ، به سختي باور كردم كه اين شخص با ژستي اينچنيني ، همان شاعر مظلوم و متين و اتوكشيده ي دوست داشتني است كه در ايام رمضان و محرم گوش به صداي پرطنينش مي سپردم و با خواندن اشعارش متاثر مي شدم.

الغرض...

نويسنده اين سطور براي قريحه شاعرانه آقاي کاکايي در زمينه دفاع مقدس احترام فراواني قائل است و خود از دوستداران اشعار اوست اما آن چه باعث شده است اين مجال را از وبلاگ مرصاد درخواست کنم تا بتوانم صداي خود را به گوش ديگران برسانم ، مشاهده بي صداقتي ها و بي انصافي هاي اين شخص در برخورد با مسئله ايست که خود او در آفرينش آن نقش داشته است و حالا با بي ادبي و هتاکي به متهم ساختن ديگران پرداخته است و در اين مسير براي فرونشاندن خشم خود حتي از ابتدايي ترين ژست هاي روشنفکرانه هم عدول کرده و متاسفانه حتي از دروغ هم ابايي نکرده است. اين در حالي است که نگفتن آن دروغ، هيچ نقصاني بر اعتبار ايشان وارد نمي کرد. الغرض... بي ادبي هاي آقاي کاکايي و برخورد حذفي و گزينشي ايشان با نظرهاي ديگران باعث شد که از مرصاد عزيز بخواهم مجالي را در قدمگاه خود براي اين حقير محيا کند تا مجالي باشد براي ارائه آن چه جناب «کاکايي» صرفا به حذف و سانسور آن پرداخت.

 قبل از هر چيز لازم است نگاهي داشته باشيم به نوشته جناب کاکايي. با عرض شرمندگي و عذر خواهي از خانواده 8 بسيجي عزيزي که به ضرب گلوله و کارد و سنگ و ميله آهني به شهادت رسيدند و يکي از آنان را در روز روشن با بنزين به آتش کشيدند. آقاي «کاکايي» شاعر خاکستري پوش، بدون آن که اشاره اي به هيچ يک از اينان داشته باشد تنها به خاطر سيلي خوردن پسرش نوشته است:

 براي پسرم که امروز بي گناه سيلي خورد

 اين همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم براي جنگي که بود  براي تن هاي تکيده در لباسهاي خاکستري براي آرامش مادرانم در آوار بمب  براي هيجان پدرانم در آشوب مرگ . اين همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم براي آفتابي که بي نياز از دليل بود .

از جنگ که برگشتم پيراهن خاکستريم را آويختم به ديوار خاطرات و به زندگي با مردمي سلام گفتم که عطر شناسنامه هايشان در مشام جانم بود و اسمم در ميان اسمهايشان باليد و کم کم بزرگ شد .با گريه هايشان گريستم و با خنده هايشان خنديدم .

و امروز کنار من بودي و بي گناه سيلي خوردي از کسي که لباس خاکستري مرا پوشيده بود مقابل چشم حيرت زده ي من سيلي خوردي در بي پناهي و ناچاري وخدايي که تنها دوستت بود ديد که بي گناه سيلي خوردي از حشره اي که در لباس من خزيده بود همان لباسي که من به ديوار خاطراتم آويخته بودم.

و آن لحظه انديشيدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلايي چنين نمي شد.

 پسرم

  به تن هاي تکيده اي که در لباس من سالهاي پيش جنگيدند شک نکن . به قهرمانان قصه هاي من شک نکن . به رودخانه هاي خون آلود اروند و کارون شک نکن  به تن هاي مجروح تنگه ي چزابه شک نکن به بدنهاي خاک آلود دشتهاي مهران شک نکن  فقط  به حشره اي شک کن که در لباس من خزيده بود .

 براي اين نوشته آقاي کاکايي تا زمان نگارش اين مطلب بيش از 370 نظر تاييد و منتشر شده است.اگر آقاي کاکايي بدون ملاحظات شخصي، اقدام به درج تمامي نظراتي مي نمود که حداقل ادب و متانت را رعايت مي کردند آ مي توانستيم در اين مجالي که آقاي کاکايي فراهم کرده بود به جمع بندي خوبي از نظرات موافقان و مخالفان ايشان برسيم اما متاسفانه زماني که وارد اين «جدل وبلاگي» شدم و از منظر خود به نقد و حمله به مواضع آقاي کاکايي پرداختم ، با کمال حيرت متوجه شدم ايشان و احتمالا فرزند مظلومشان!! به صورت جدي نظرات را گزينش و با جهتگيري خاصي منتشر مي کنند.البته اعمال چنين کنترلي في نفسه نامطلوب نبوده و حتي بسيار لازم نيز هست اما به آن شرط که اين کنترل هم مقيد به آداب اخلاقي باشد. خاندان کاکايي کامنت هايي که در آن ها حداقل اصول اخلاقي رعايت نشده بود منتشر كرده اند اما کامنت هايي که با سلايق سياسي و مسلکي آنان مطابقت نداشت و در عين حال از هرگونه بي ادبي و فحاشي خالي بود ، با خونسردي تمام حذف نموده اند. شاهدم بر اين مدعا بخش عمده اي ازکامنت هايي است که شخصا براي وبلاگ آقاي حضرت کاکايي ارسال کردم . در يکي از اين کامنت ها، جناب کاکايي ازتمامي متن مفصل پيام ارسالي من، تنها 5 خط آخر را که کمي تند و گزنده بود انتخاب کرده و منتشر نمود. به اين ترتيب يک بار ديگر از محضر اين استاد عزيز درس اخلاق و آزادگي گرفتيم.

براي اطلاع بيشتر از آن چه بين اين حقير و وبلاگ خاندان كاكايي گذشته است متن كامنت هاي تاييد شده و سانسور شده خود را در اين مجال منتشر مي كنم تا مهر تاييدي باشد بر آزادمنشي و تقواي رسانه اي حضرت «جبار كاكايي»

 متن اولين كامنتي كه براي جناب «كاكايي و پسران» ارسال كردم:

 حضرا استاد! سلام
بنده از خوانندگاه پر و پاقرص اشعار شما هستم.
عجب هنرنمايي مشعشعي فرموده ايد؟ چه ادب درخشاني! بنده خدايي به صرف سيلي زدن بر گونه آقازاده شما از مرتبت انسانيت ساقط شده و در زمره حشرات قرا مي گيرد؟؟ زهي ادب و وقار؟

جضرت جبار!

هيچ گاه اعتقاد نداشتم كه شما سابقه حضور در جبهه را داشته ايد و اصولا ضرورتي هم نمي ديدم كه هر كس براي جبهه و بچه هاي با صفاي آن خوب بسرايد و خوب بنويسد ، الزاما بايد خاك جبهه را خورده باشد اما اين كه براي اثبات داعيه اي ناحق، ادعايي دروغ را مطرح كنيد از شما بعيد بود.شما ايام حضورتان را در جبهه ها در كدام مناطق عملياتي سپري كرده ايد؟ارتفاعات شلمچه يا دشت هاي حاج عمران؟ شايد هم در عمليات هاي «فتح المقدس» و «بيت المبين» شرف حضور داشته ايد!! شايد هم منظورتان از«جنگ» ، همان منازعات خياباني با طرفداران گروهك ها در مقابل لانه جاسوسي يا مقابل دانشگاه تهران است بوده است.(البته آن هم براي خودش جبهه اي بود. جزاك الله خيرا) راستي آن روز شما در لباس چه كساني خزيده بوديد؟

حضرت استاد!

زماني به اين مي انديشيدم كه چرا آقاي طالقاني (رحمة الله عليه) بعد از دستگيري پسرش توسط كميته هاي انقلاب اسلامي آن گونه كودكانه موضع گرفت و به قهر از تهران هجرت كرد تا خشم خود را به رخ امام بكشد و در همان زمان چگونه آيت الله محمدي گيلاني به دست خود حكم قصاص فرزندانش را امضا نمود.

حضرت شاعر!

شايد امروز با ديدن امثال شما بيشتر به حكمت متعاليه نهفته در آن آيه شريفه قرآن پي مي برم:«الشعرا يتبعهم الغاوون» جان به جانت كنند ، شاعري جناب كاكايي و گرچه من با اشعارت فراوانم اشك ريخته ام اما بهسويي رفتن كه انگشت شما اشاره نمايد، بي شك تركستاني پر دام و دد را پيش روي روندگان قرار خواهد داد.

حضرت ملك الشعرا!

شما و فرزند رشيدتان كه جز خدا دوستي ندارد، در ميانه آن معركه فتنه و ترديد چه مي كرديد؟ جزو بسيجيان بوديد(همان حشره ها را مي گويم)؟ از نيروهاي امنيتي بوديد؟ از تظاهركنندگان يادواره شهداي 18 تير!! بوديد يا از تماشاگران؟ چرا ننوشته ايد كه در آن جا به كدام نيت خير و صلاحي حضور داشتيد كه مظلومانه هدف سيلي حشراتي قرار گرفتيد كه در لباس خاكي شما( كه آخرش هم نفهميديم آن را در كجا پوشيده بوديد)خزيده بودند؟

حضرت كاكايي!

در ميان عشاير، حرمت فرزند پسر و عشق پدر به او، خصوصا آن كه ارشد هم باشد بسيار والا و مقدس است اما وقت آن رسيده است كه ياد بگيريد اين سرزمين و نظامي را كه به هرحال عده زيادي حقيقتا براي حفظ آن از جان مايه گذاشته اند ( و شما هم ظاهرا از آن دسته ايد!!) با آداب و رسوم عشايري نمي توان حفظ كرد.

و آخر اين كه:

چه امتحاني بود اين معركه اخير! چه كساني طينت خود را نمودار كردند و ادب خود را به نمايش گذاشتند.

 جناب كاكايي در پاسخ به نوشته ي من ، پاسخي بسيار متين!! صادر فرمودند كه در ذيل مي خوانيد:

 آقاي رجبي

شما و همپالگيتان داوود آبادي چه اصراري داريد منو از جبهه بيرون کنيد اگه اعتقاد داريد من به جبهه نرفتم به اعتقادتون شک کنيد .شما حرق حقو رها کرديد به پرونده سازي جبهه من مشغول شديد . حشره جانور گزنده اييه که به اقتضاي نيازش آدم رو مي گزه من وپسرم به رغم تصور احمقانه همپالگيتان مشغول انقلاب مخملي نبوديم درحال عبور از ميدان فردوسي مثل اغلب مردم مورد حمله قرار گرفتيم . ادبيات حشراتي که به ما حمله کردند همونيه که داوود آبادي و شما باهاش آشنا هستيد يکي از همين آدمها يادش آمد سالها با شعرهاي من مثل شما اشک تمساح ريخته بود و حايل حمله اوناي ديگه شد ميدوني وقتي گفتم آقا راضيه ازين کارتون چي گفتن مسوولشون گفت برررو.. آقا کيلو چنده کدوم آقارو ميگي . من در اين به ظاهر آدما مسلموني نديدم گفتن حرفهاي رکيک در حضور مردم نشونه کدوم مسلمونيه زير مشت ولگد گرفتن پسر پانزده ساله ي من که موبايلتو بده چي توش داري نشونه کدوم مسلمونيه اونا نابرادرايي بودن که دنبال يوسف بودن پسر من کلمات رکيکي رو از دهن اونا شنيد که هيچوقت نشنيده بود . عبرت بگيريد از اين همه دروغ پرونده سازي و افترا . من اين متن رو منتشر کردم به نيابت از همه پدرهايي که دختر و پسرشان بي گناه آماج حملات کور اين آدمها شده است .

 در پاسخ به درفشاني هاي شاعرانه ي جناب كاكايي متن مفصلي را نوشته و براي آن جناب ارسال كردم كه تنها اين بخش كوچك از آن به رويت عمومي رسيد و باقي به تيغ سانسور حضرت شاعر قرباني گرديد:

 راستي حضرت جبار!

قطعا استادي چون شما مي داند که زيباترين قصيده عرب را در مدح حضرت حيدر، جناب «عمروعاص» سروده اند و لابد بهتر از من مي دانيد که اين قصيده را امام معصوم به بهايي گزاف از «عمروعاص» خريد تا حساب اين شاعر توانمند عرب!!را در همين دنيا تسويه کند.حالا ظاهرا ما نيز بايد منتظر کسي باشيم که شعرهاي زيباي شما را به بهايي بخرد و ما را از زير بار منت استادي که از فرط غضب، قلم کف کرده اش را به ناصواب مي چرخاند برهاند.

 آن چه را كه جناب «كاكايي و پسران» از ديد خوانندگانشان پنهان نمودند اطلاعاتي پيرامون «حميد داوودآبادي» نويسنده دفاع مقدس بود كه در همين وبلاگ با ادبياتي نه چندان دلچسب به آقاي كاكايي را مورد حمله قرار داده بود و البته جناب شاعر هم در اقدامي عجيب، ايشان را در پاسخي كه براي من نگاشته بود مورد نوازش قرار دادند. در بخش سانسور شده نوشته بودم:

 حضرت كاكايي!

كامنت هاي آقاي داوود آبادي را خواندم . گرچه ايشان قلمي گزنده و تنمد دارند اما در مطالبشان دروغي نديدم كه شما را اين چنين بر ايشان برآشوبد.من شناختي از آقاي داوود آبادي ندارن اما به واسطه نوشته شما تجسسي در احوال او نمودم تا ببينم كيست و چه كاره است و امروز از كجا به اين جهان مي نگرد. به گذاره هاي جالبي رسيدم كه محض اطلاع شما عرض مي كنم:

اين آقاي داوودآبادي يكي از همان آدم هايي است كه «لباسهاي خاکستري» دارند و هر چه فكر كردم نفهميدم چرا شمايي كه خاك جبهه به مشامت نخورده حق داريد «پيراهن خاکستري را بياويزيد به ديوار خاطرات» اما ايشان از اين شرف عظيم محرومند. هرچه فكر كردم نفهميدم چطور شما حق داريد اين پيراهن را پس از جنگ بسوزانيد اما ايشان حق ندارد از آن دفاع كند. احتمالا شما آقاي داوود آبادي را هم يكي از همين حشراتي مي دانيد كه در «لباس شما!!» خزيده است. ظاهرا شما علاوه بر ذائقه منظوم، به توانمندي حشره شناسي هم مسلح هستيد اما باز هم محض افزايش اطلاعات عمومي شما عرض مي كنم كه اين حشره سابقه حضور پنج ساله در خطوط مقدم جبهه را دارد . شاهد اين مدعا كتاب خاطرات مفصل اوست . اين خاطرات توسط همان«آقا» كه شما همه هرجا گرفتار مخمصه مي شويد از او هزينه مي كنيد مطالعه شده و عبارت معروف « از معراج برگشته گان» مربوط به تحشيه ايست كه «آقا» بر كتاب خاطرات او نگاشته است. اين جناب كه مرا به ناحق همپالگي او برشمرده ايد ، پس از پايان جنگ تا امروز، بيش از 10 عنوان كتاب تخصصي پيرامون دفاع مقدس و مقاومت اسلامي تاليف و منتشر نموده است كه «آقا» براي تعداد ديگري از آن ها هم نظرات جالبي ابراز داشته اند.ضمن اين كه اين «حشره بلا آفرين» جانباز هم هستند و قطعا شنيده ايد كه «آقا» جانبازان را «ولي نعمتان انقلاب» لقب داده اند.

حضرت جبار!

آن روزي كه شما در پشت جبهه ها به حماسه سرايي درباره داوودآبادي و دوستانش مشغول بوديد ، من و امثال من با اشعار شما«اشك تمساح» مي ريختيم!!

حضرت شاعر!

« قهرمانان قصه هاي شما» چه كساني هستند جز «داوود آبادي» و امثال او؟  به رودخانه هاي  اروند و کارون به خون چه كساني رنگين شده است جز داوودآبادي و امثال او؟ تن هاي مجروح تنگه ي چزابه و بدنهاي خاک آلود دشتهاي مهران متعلق به چه كساني است جز داوودآبادي و امثال او؟

حضرت استاد!

امروز حس حشره شناسي تان شما را به بيراهه برده است. گيريم كه پسر شما در آن معركه فتنه و بلا سيلي  ناحقي هم خورده باشد، آيا پاسخ آن اين است كه جماعتي را به «قلم كف كرده از خشم» خود جريحه دار كنيد و هركس را كه با شما همدردي نكند به مدال  نامسلماني و حشره گي و تمساحي مزين نماييد؟ زهي انصاف و ادب!

حضرت پدر سينه سوخته!

«اشك تمساح» را «اژدها فشان درنده» مي ريزند تا كبوتران ساده دل و معصوم را به كام خود فروبرند. حالا چه شده است كه تشخيص داده ايد من و «يكي از همان آدم ها» زماني براي اشعار شما «اشك تمساح» ريخته ايم؟ ظاهران شما علاوه بر شاعري و حشره شناسي ، توانايي هاي ديگري نيز داريد.

من بارها براي هر نظم و نثري كه با دانه ارزني صداقت و دانه عدسي صفا براي دفاع مقدس و گردآفرينانش بر زبان و قلمي جاري شده باشد اشك ريخته ام اما اين گريه هاي خلوتكده اي ، از اين دنياي لاكردار كه شما بار كاملي از آن بسته ايد چيزي را به انبانم نريخته و هيچ گاه نصيبي از جيفه اي كه بر شانه هاي شما سنگيني مي كند( و محصول همين اشعاري است كه شما سروديد و من و «يكي از همان آدم ها» برايش اشك ريختيم) قسمت من نشد . با اين وصف هيچ گاه به خود اجازه نمي دهم كه به واسطه ي فتنه هاي اخير شما را متهم كنم كه از همان دفاع مقدس براي خودتان دكان دونبشي ساختيد و بستيد آن چه را بستني بود.هرگز! شما گرچه توفيق حضور در خطوط مقدم جهاد را نداشتيد اما با دلي كه صفا و خلوص در آن جاري بود توانستيد چشمان ما را به اشك حسرت و آرزوي « كنا معهم» بنشانيد. و اما امروز...لهيب خشم و كينه چنان بر خرمن صدق و صفايتان آتش زده كه آن اشك ها را در چشمان تمساح مي بينيد و برسان حشرات. دريغ...

حضرت شاعر!

شما از سيلي خوردن پسرتان كه معلوم نيست در آن هنگامه فتنه چه مي كرده نگذشتيد و من نيز از اين كنايه هولناك شما نخواهم گذشت كه چون مني را به سبب عدم اعتقاد به روضه اي كه در وبلاگ خود خوانده ايد به ريختن«اشك تمساح» متهم كرديد. همان بارگاهي كه ميان پسر شما و آن كه بر او سيلي زده قضاوت خواهد كرد، ميان من و شما نيز به قضاوت خواهد نشست و در آن روز شاعري و حشره شناسي كمك زيادي به شما نخواهد كرد.

 در اين مرحله خاندان كاكايي عكس كوچك و نه چندان واضحي را منتشر كردند كه در ظاهر آقاي «عبدالجبار» را در لباس رزم و در منطقه عملياتي نشان مي داد. بنا بر ادعاي شخصي به نام «امير حسين كاكايي» (كه احتمالا بايد پسر آقاي «عبدالجبار» باشد)اين عكس در «مقابل پاسگاه دراجي عراق سال 60» گرفته شده است. همچنين كامنت هاي ديگري نيزبا نام اعضاي ديگري خاندان كاكايي منتشر شد كه باز من را به عنوان همپالگي آقاي داوود آبادي مورد مهر و محبت قرار داده بودند. من در اعتراض به سانسور كامنت خود و در پاسخ به بافته هاي دوستان و اقوام آقاي كاكايي ، متن زير را نوشته و ارسال كردم كه خوشبختانه به دليل تعريضي كه در آن به ادبيات آقاي داوودآبادي كرده بودم مورد لطف خاندان كاكايي قرار گرفت و از تيغ سانسورشان جان بدر برد:

 جناب كاكايي!

نمي دانم شما و دوستانتان مرا با چه كسي اشتباه گرفته ايد اما علي رغم آن كه ادبيات آقاي داوود آبادي را نمي پسندم ، همپالگي بودن با امثال ايشان براي بنده افتخار خواهد بود. من سوابق ايشان را براي شما نوشتم اما حضرت شما و جناب اميرحسين كه عالمي را به دروغ گويي متهم مي كنيد از انتشار آن پاسخ مفصل ، به جز 5 خط آخرش امتناع كرديد.

جنابان كاكايي!

حداقل ژست اطلاع رساني و آزادگي خود را حفظ كنيد.

واما در مورد عكس:

آدم هاي زيادي را مي شناسم كه در همان ايام جنگ ، با لباس خاكي و بند حمايل و اسلحه، عكس هاي جذابي دارند. جالب اين كه اكثر اين آقايان عكس هايشان متعلق به سال59 و 60 مي باشد. نمي دانم چرا اين زعما در «فاو» يا مثلا«شلمچه» هواي عكس گرفتن نكرده اند. علي ايحال هنوز هم تاكيد مي كنم كه جناب كاكايي در خطوط مقدم حضور نداشته اند و قبلا هم نوشته ام كه اين مسئله را براي ايشان نقص نمي دانم اما خرج كردن به دروغ از آن را نقطه ضعفي بزرگ براي جناب كاكايي و پسر مضروب و مظلومشان دانسته و باز هم تكرار مي نمايم كه سانسور و حذف ، آن هم از مطلبي كه فاقد جملات ركيك و زننده بود و ادبياتش از لهجه قلم شخص آقاي كاكايي در همين وبلاگ مودبانه تر بود را در شان دعاوي آسمان خراش شما نمي دانم. راه هاي ديگري هم براي انتشار آن مطالب هست آقايان مظلوم و آزاده!!

 اين آخرين كامنتي نبود كه براي وبلاگ حضرت كاكايي فرستادم اما ديگر نام بنده به «ليست سياه» افزوده شد و از آن جايي كه در نوشته هاي ديگرم انتقادي به آقاي داوودآبادي و ديگر منتقدان آقاي كاكايي نشده بود از درج كامنت هايم در وبلاگ حضرت استاد محروم شدم.

و يك كلام ديگر با آقاي كاكايي و پسران:

من در جريان فتنه اخير صحنه هايي را ديدم كه سينه هر انسان آزاده و صاحب انصافي را مي سوزاند.چرا شما كه ادعاي انصاف و جوانمردي تان گوش فلك را كر كرده است براي آن حوادث تاسف بار نوحه سرايي نمي كنيد؟

اگر زماني گوشي براي شنيدن داشتيد و انصافي كه تيغ سانسورتان را كند كند، ما هم صحنه هاي بسيار ديديم و گفتني هاي فراوان داريم كه نمي توانيم انكارشان كنيم.

يا علي محمد ياسر رجبي

پربازدیدترین آخرین اخبار