چه کسی «جوان» است؟!
پاتوق شيشه اي - اشاره:براي سخن گفتن از جوان و جواني، به ويژه با درک مخاطبان اصلي اين مقال، پرهيز از نصيحت گفتن صريح و اندرزگويي مستقيم ـ که امروز عالمان تربيت بر آن تأکيد ميکنند ـ يک اصل مهم است. شايد ياري گرفتن از شعر و تمثيل و داستان، شيوه مناسبي براي اين منظور باشد؛ کاري که اين مقاله در فرصت اندکي که داشته، به آن پرداخته است.
شأن نزول آيه پيروزي
حمد و سپاس خداي محبوب را سزاست که جواني را آفريد؛ که اگر جواني نبود، زندگي به آسمان بيستاره ميمانست و باغستان بي گل و گياه و حيات بي آب و آيينه. سلام اگر چه آرزوي شادابي و سلامت است، اما در برابر جوانان چيزي کم دارد. آدم اگر در قبال صميميت سوسن، بلوغ بنفشه و سلوک نسترنهاي وحشي، به سلام و سر تکان دادني اکتفا کند، جفا کرده است، اما چه کنم که کلمات، الکن و کم ظرفيتند. چه کنم که بالهاي حروف، توان انتقال همه احساسها و عواطف را ندارند. چه کنم... .
عزيزان! مجال، کم است و کارهاي بر زمين مانده بسيار. نميگويم که ملت و مملکتي، که جهاني در انتظار شماست تا با انديشههاي خلاق و دستهاي مبتکرتان، بازسازي شود. کمبودها و کاستيها، چشمانتظار به دستهاي ترميم شما دوختهاند. فسادها؛ اخلاقي، تربيتي، مالي، اداري، اجتماعي، سياسي و... همه در هراس از قهر بالقوه شمايند و از ظهور کارساز شما ميترسند. مهيا شويد و خود را بسازيد که شما شأن نزول آيه پيروزي هستيد و موفقيت، سرنوشتي است که بر پيشاني شما رقم خورده است، اگر به هوش باشيد.
جوانان پير
شاگردان و ياران امام صادق عليهالسلام گرداگرد ايشان حلقه زده بودند. امام از يکي از آنان پرسيد: شما به چه کسي «جوان» ميگوييد؟ او گفت: به کسي که در سن جواني باشد. امام صادق عليهالسلام فرمود: پس چرا با اينکه اصحاب کهف در سن پيري بودند، خداوند آنان را با عنوان جوان ياد کرده است، آنجا که ميفرمايد: «زماني را به خاطر بياور که آن جوانان به غار پناه بردند؟» يا اينکه فرموده است: «آنها جواناني بودند که به پروردگارت ايمان آوردند؟» آنگاه خود امام صادق عليهالسلام چنين پاسخ داد: «مَنْ آمَنَ باللّه و اتَّقي فَهُوَ الفَتي؛ هر کس به خدا ايمان داشته باشد و تقوا پيشه کند، جوان و جوانمرد است.» بنابراين، به آنان که از نظر سن و سال پيرند، ولي قلبي پاک و باايمان دارند، ميتوان جوان و جوانمرد گفت.
هشدار به جوانان
ديوان شاعران موعظهپرداز، سرشار است از هشدارهايي درباره قدر دانستن جواني، تأسف بر پيري و ناتواني و پرهيز از آنکه عمري را به هوس درنبازيم:
سحرگه به راهي يکي پير ديدم سوي خاک خم گشته از ناتواني
بگفتم:چه گم کردهاي اندرين ره؟ بگفتا: جواني! جواني! جواني!
ملک الشعرا بهار
دور جواني بشد از دست من آه و دريغ آن زَمَن دلفروز
قوّت سرپنجه شيري گذشت راضيام اکنون به پنيري چو يوز
سعدي
جواني نکو دار کاين مرغ زيبا نماند در اين خانه استخواني
متاعي که من رايگان دادم از کف تو گر ميتواني، مده رايگاني
پروين اعتصامي
تبه کردم جواني تا کنم خوش زندگاني را چه سود از زندگاني چون تبه کردم جواني را
حبيب يغمايي
رفيقان منا! شور جواني در اين عالم نپايد جاوداني
به جز قلب هراسان، دست لرزان نماند يادگار از پهلواني
بلي، پايان عشرت را ملال است سرانجام جواني، ناتواني
سعادت، خرمن اعمال مرد است نبايد دادش از کف، رايگاني
دکتر لطفعلي صورتگر
جوان و پند پيران
«افسوس! اگر جوانان ميدانستند و اگر پيران ميتوانستند.» شور و نشاط و قدرت و صلابت جوانان اگر با تجربه و تدبير پيران همراه شود، کيميايي است که ميتواند مس وجود را به طلاي ناب بدل سازد و از اين روست که رهنمايان دين و اخلاق، پيوسته جوانان را به تجربهاندوزي و پندگيري از پيران موعظه کردهاند:
حافظ، رأي پير را از بخت جوان ارجمندتر ميشمارد:
جوانا سرمتاب از پند پيران که رأي پير، از بخت جوانِ به
همچنين او شنيدن نصيحت پيران را مايه کمال انسان ميداند:
پيران سخن به تجربه گويند، گفتمت هان اي پسر که پير شوي، پند گوش کن
و صائب نکتهگو، صحبت پيران را حصار عافيت جوانان ميشمارد:
جوان را صحبت پيران، حصار عافيت باشد به خاک و خون نشيند تير، چون دور از کمان باشد
قدر فرصت
جواني، بهاران زندگاني و ارزشمندترين هديهاي است که دست روزگار تنها يکبار فرصت بهرهگيري از آن را به آدمي ميبخشد. نشاط و شادابي،تحرک و قدرت و انگيزههاي بلند رويش و پويش، رهآورد بوستان جواني است. جواناني که از انديشه دانايي ريشه دارند، با قدر دانستن اين فرصت، رهتوشهاي از علم و حکمت و مکنت براي پسانداز سالهاي ديگر عمر خود فراهم ميکنند، ولي جوانان غبار غفلت گرفته، در روز بهرهگيري از انباشتهها، جز افسوس، بهرهاي ندارند.
در آسمان عمر، جواني ستارهاي است يک بار بيشتر نکند در جهان طلوع
چون اصل عمر توست، بدان قدر و قيمتش اصل ار فنا شود، نبري نفع از فروع
لاف سرپنجگي
يکي از صاحبدلان، جوان وزنه برداري را ديد که سرشار از شور جواني و لبريز از خشم، برآشفته و دهانش کف آورده بود. از ديگري پرسيد: او را چه شده است؟ گفتند: فلان شخص به او دشنام داده است. گفت: اين فرومايه هزار من سنگ برميدارد و طاقت سخني نميآورد؟
لاف سرپنجگي و دعوي مردي بگذار عاجز نفس فرومايه!چه مردي چه زني
گرت از دست برآيد، دهني شيرين کن مردي آن نيست که مشتي بزني بر دهني
جوان کار نيازموده
قدرت جواني اگر با خرد و اراده و تجربه همساز شود، آهنگ دلنشين پيروزي مينوازد، وگرنه قدرت بيتدبير، به غلاف بيشمشير ميماند. سعدي شيرينسخن در اينباره حکايتي آموزنده دارد:
سالي از بلخ به شهري سفر ميکرديم که جواني با ما همراه شد، سلحشور و جنگاور که ده مرد جنگي را توان شکست او نبود. من و اين جوان با يکديگر بوديم. ديوار قديمي را به قدرت بازو فرو ميريخت و درخت کهن را به زور سرپنجه خود از زمين ميکند و به تفاخر ميگفت:
پيل کو تا کتف و بازوي گردان بيند شير کو تا کتف و سرپنجه مردان بيند
اين جوان از خانوادهاي ناز پرورده بود، نه جهانديده و سفرکرده. فرياد رعدآساي دلاوران به گوشش نرسيده بود و برق شمشير سواران را نديده بود. در حال تماشاي قدرتنمايي جوان بوديم که دو هندو از پس سنگي سر برآوردند و قصد کشتن ما کردند. در دست يکي چوبي بود و در دست ديگري کلوخکوبي. به جوان گفتم: چه ميکني؟ به قدرت خود با آنان برخورد کن که به پاي خويش به گور خود آمدند. تير و کمان را ديدم که از دست جوان افتاده بود و برخود ميلرزيد. چاره جز آن نديدم که سلاح و جامه رها کنيم و جان به سلامت بريم.
آن سه جوان
وقتي پسرم، مسلم به شهادت رسيد، جوان ديگرم، احمد عبدالعليپور، اينجا ماندن را تحمل نداشت.مدام تقلا ميکرد براي اعزام و راضي کردن ما براي دل کندن از خودش، يک روز هم پيغام فرستاد که با دو تن از دوستانش به جبهه رفتهاند.
محسن سوريان، محسن منصوري و احمد من، سه جوان وفادار بودند که همه اهل محل، آن سه را با هم ميشناختند. هر سه بسيجي بودند و هر سه برادرِ شهيد. طولي نکشيد که هر سه نيز به کاروان شهيدان پيوستند.
شيوه درست برخورد با جوانان
سبيلهايم خيلي بلند بود. براي همين وقتي در يک مهماني چاي آوردند، بعضي زمزمه کردند که استکان او نجس است، آن را کنار بگذاريد! من هم موقع ناهار غذا نخوردم و هر چه اصرار کردند که بيا غذا بخور، گفتم چون دهانم نجس است، غذا نميخورم، ولي تا آقاي رجايي گفت: رضا! بيا غذا بخور، گفتم: چشم دايي جان! وقتي خواستيم از مجلس خارج شويم، کفش دايي و پدرم را جفت کردم و پشت سر پدرم راه افتادم. در همين لحظات، يکي پشت سر من گفت: از روي تظاهر اين کارها را ميکند! آقاي رجايي وقتي اين حرف را شنيد، ساکت نماند و به او گفت: نه! رضا اهل تظاهر نيست. ببينيد اينکه ظاهرش مثل لات خياباني است، چهطور پدرش را تکريم ميکند!
آقاي رجايي چند روز بعد به مغازهمان آمد و گفت: رضا! امروز فقط براي تو آمدهام، فردا به خانه ما بيا. گفتم: چه خبر است؟ پاسخ داد: همين که ميگويم بيا! بعد نگاهي به چهره من انداخت و گردنبندم را ديد، گفت: رضا! اين چيه؟ تا اين را گفت، به احترام او، آن را پاره کردم. پرسيد: اين سبيلها چيه؟ گفتم: عالم جواني است ديگر! پرسيد: يعني اگر سبيل بلند نداشتي، جوان نيستي؟ دايي اين را گفت و رفت. من هم به احترام او به سلماني رفتم و براي هميشه از آن تيپ خارج شدم.
براي رسانه
اشتباه جوانان در اين است که فکر ميکنند هوش ميتواند جاي تجربه را بگيرد و اشتباه پيران در اين است که خيال ميکنند تجربه ميتواند جاي هوش را بگيرد.آنا هربرت
در جواني، اشتباههاي بسياري را باور ميکنيم و در پيري، حقايق زيادي را باورنميکنيم.
ضربالمثل آلماني
جواني، رفعتي از اوج و کرانهاي از سبزينههاي تلاش و کوشش و کشش است.
جواني، فرياد پاکترين لحظههاي زندگاني، فصل خوب شکفتن، هنگامه طلوع قلب مبارک يک انسان است.
جواني، فصل بهاران زندگاني است و شبچراغ راه تپش و پويش.
جواني، بهترين فرصت آدمي براي پسانداز تمام خوشبختيهاي جهان است.
جواني، هنگامه پرتاب پيکان آرزوهاست به سوي هدف خواستن.
جواني، غزال تيزپاي سعادت است به شرط آنکه در کمند صيادان غفلت و غرور گرفتار نشود.
جواني، چشمهاي است که همه آرزوها از آن سرازير ميشود.
جواني، گمشدهاي است که پيران به دنبال آن ميگردند.
جواني، گلي است که جز يک دفعه در بهار عمر شکفته نميشود.
جواني چون فرشتهاي پاک، چون قهرماني دلير و بيباک، چون شاهزادهاي سربلند و چون طاووسي خودپسند است.
چند حديث
اي اباذر! هيچ جواني به خاطر خدا، دنيا و سرگرميهاي آن را کنار نگذاشت و جواني خويش را در راه طاعت خداي پير نکرد، جز اينکه خداوند پاداش 72 صديق بسيار راستگو را به او عطا فرمايد. (پيامبراعظم صلياللهعليهوآله )
خداوند دوستدار جواني است که جوانياش را به اطاعت خداوند ميگذراند. (پيامبر اعظم صلياللهعليهوآله )
/انتهاي پيام/