چه کسی «جوان» است؟!
کد خبر:۳۵۷۰۲
سايت «حوزه»

چه کسی «جوان» است؟!

هر کس به خدا ايمان داشته باشد و تقوا پيشه کند، جوان و جوان‏مرد است.» بنابراين، به آنان که از نظر سن و سال پيرند، ولي قلبي پاک و باايمان دارند، مي‏توان جوان و جوان‏مرد گفت.

پاتوق شيشه اي - اشاره:براي سخن گفتن از جوان و جواني، به ويژه با درک مخاطبان اصلي اين مقال، پرهيز از نصيحت گفتن صريح و اندرزگويي مستقيم ـ که امروز عالمان تربيت بر آن تأکيد مي‏کنند ـ يک اصل مهم است. شايد ياري گرفتن از شعر و تمثيل و داستان، شيوه مناسبي براي اين منظور باشد؛ کاري که اين مقاله در فرصت اندکي که داشته، به آن پرداخته است.

شأن نزول آيه پيروزي

حمد و سپاس خداي محبوب را سزاست که جواني را آفريد؛ که اگر جواني نبود، زندگي به آسمان بي‏ستاره مي‏مانست و باغستان بي گل و گياه و حيات بي آب و آيينه. سلام اگر چه آرزوي شادابي و سلامت است، اما در برابر جوانان چيزي کم دارد. آدم اگر در قبال صميميت سوسن، بلوغ بنفشه و سلوک نسترن‏هاي وحشي، به سلام و سر تکان دادني اکتفا کند، جفا کرده است، اما چه کنم که کلمات، الکن و کم ظرفيتند. چه کنم که بال‏هاي حروف، توان انتقال همه احساس‏ها و عواطف را ندارند. چه کنم... .

عزيزان! مجال، کم است و کارهاي بر زمين مانده بسيار. نمي‏گويم که ملت و مملکتي، که جهاني در انتظار شماست تا با انديشه‏هاي خلاق و دست‏هاي مبتکرتان، بازسازي شود. کمبودها و کاستي‏ها، چشم‏انتظار به دست‏هاي ترميم شما دوخته‏اند. فسادها؛ اخلاقي، تربيتي، مالي، اداري، اجتماعي، سياسي و... همه در هراس از قهر بالقوه شمايند و از ظهور کارساز شما مي‏ترسند. مهيا شويد و خود را بسازيد که شما شأن نزول آيه پيروزي هستيد و موفقيت، سرنوشتي است که بر پيشاني شما رقم خورده است، اگر به هوش باشيد.

جوانان پير

شاگردان و ياران امام صادق عليه‏السلام گرداگرد ايشان حلقه زده بودند. امام از يکي از آنان پرسيد: شما به چه کسي «جوان» مي‏گوييد؟ او گفت: به کسي که در سن جواني باشد. امام صادق عليه‏السلام فرمود: پس چرا با اينکه اصحاب کهف در سن پيري بودند، خداوند آنان را با عنوان جوان ياد کرده است، آن‏جا که مي‏فرمايد: «زماني را به خاطر بياور که آن جوانان به غار پناه بردند؟» يا اينکه فرموده است: «آنها جواناني بودند که به پروردگارت ايمان آوردند؟» آن‏گاه خود امام صادق عليه‏السلام چنين پاسخ داد: «مَنْ آمَنَ باللّه‏ و اتَّقي فَهُوَ الفَتي؛ هر کس به خدا ايمان داشته باشد و تقوا پيشه کند، جوان و جوان‏مرد است.» بنابراين، به آنان که از نظر سن و سال پيرند، ولي قلبي پاک و باايمان دارند، مي‏توان جوان و جوان‏مرد گفت.

هشدار به جوانان

ديوان شاعران موعظه‏پرداز، سرشار است از هشدارهايي درباره قدر دانستن جواني، تأسف بر پيري و ناتواني و پرهيز از آنکه عمري را به هوس درنبازيم:
سحرگه به راهي يکي پير ديدم  سوي خاک خم گشته از ناتواني
بگفتم:چه گم کرده‏اي اندرين ره؟  بگفتا: جواني! جواني! جواني!

ملک الشعرا بهار

دور جواني بشد از دست من  آه و دريغ آن زَمَن دل‏فروز
قوّت سرپنجه شيري گذشت  راضي‏ام اکنون به پنيري چو يوز

سعدي

جواني نکو دار کاين مرغ زيبا  نماند در اين خانه استخواني
متاعي که من رايگان دادم از کف  تو گر مي‏تواني، مده رايگاني

پروين اعتصامي

تبه کردم جواني تا کنم خوش زندگاني را  چه سود از زندگاني چون تبه کردم جواني را

حبيب يغمايي

رفيقان منا! شور جواني  در اين عالم نپايد جاوداني
به جز قلب هراسان، دست لرزان  نماند يادگار از پهلواني
بلي، پايان عشرت را ملال است  سرانجام جواني، ناتواني
سعادت، خرمن اعمال مرد است  نبايد دادش از کف، رايگاني

دکتر لطف‏علي صورت‏گر

جوان و پند پيران

«افسوس! اگر جوانان مي‏دانستند و اگر پيران مي‏توانستند.» شور و نشاط و قدرت و صلابت جوانان اگر با تجربه و تدبير پيران همراه شود، کيميايي است که مي‏تواند مس وجود را به طلاي ناب بدل سازد و از اين روست که ره‏نمايان دين و اخلاق، پيوسته جوانان را به تجربه‏اندوزي و پندگيري از پيران موعظه کرده‏اند:

حافظ، رأي پير را از بخت جوان ارجمندتر مي‏شمارد:
جوانا سرمتاب از پند پيران  که رأي پير، از بخت جوانِ به

همچنين او شنيدن نصيحت پيران را مايه کمال انسان مي‏داند:
پيران سخن به تجربه گويند، گفتمت  هان اي پسر که پير شوي، پند گوش کن

و صائب نکته‏گو، صحبت پيران را حصار عافيت جوانان مي‏شمارد:
جوان را صحبت پيران، حصار عافيت باشد  به خاک و خون نشيند تير، چون دور از کمان باشد

قدر فرصت

جواني، بهاران زندگاني و ارزشمندترين هديه‏اي است که دست روزگار تنها يک‏بار فرصت بهره‏گيري از آن را به آدمي مي‏بخشد. نشاط و شادابي،تحرک و قدرت و انگيزه‏هاي بلند رويش و پويش، ره‏آورد بوستان جواني است. جواناني که از انديشه دانايي ريشه دارند، با قدر دانستن اين فرصت، ره‏توشه‏اي از علم و حکمت و مکنت براي پس‏انداز سال‏هاي ديگر عمر خود فراهم مي‏کنند، ولي جوانان غبار غفلت گرفته، در روز بهره‏گيري از انباشته‏ها، جز افسوس، بهره‏اي ندارند.
در آسمان عمر، جواني ستاره‏اي است  يک بار بيشتر نکند در جهان طلوع
چون اصل عمر توست، بدان قدر و قيمتش  اصل ار فنا شود، نبري نفع از فروع

لاف سرپنجگي

يکي از صاحب‏دلان، جوان وزنه برداري را ديد که سرشار از شور جواني و لب‏ريز از خشم، برآشفته و دهانش کف آورده بود. از ديگري پرسيد: او را چه شده است؟ گفتند: فلان شخص به او دشنام داده است. گفت: اين فرومايه هزار من سنگ برمي‏دارد و طاقت سخني نمي‏آورد؟
لاف سرپنجگي و دعوي مردي بگذار  عاجز نفس فرومايه!چه مردي چه زني
گرت از دست برآيد، دهني شيرين کن  مردي آن نيست که مشتي بزني بر دهني

جوان کار نيازموده

قدرت جواني اگر با خرد و اراده و تجربه هم‏ساز شود، آهنگ دل‏نشين پيروزي مي‏نوازد، وگرنه قدرت بي‏تدبير، به غلاف بي‏شمشير مي‏ماند. سعدي شيرين‏سخن در اين‏باره حکايتي آموزنده دارد:

سالي از بلخ به شهري سفر مي‏کرديم که جواني با ما همراه شد، سلحشور و جنگاور که ده مرد جنگي را توان شکست او نبود. من و اين جوان با يکديگر بوديم. ديوار قديمي را به قدرت بازو فرو مي‏ريخت و درخت کهن را به زور سرپنجه خود از زمين مي‏کند و به تفاخر مي‏گفت:
پيل کو تا کتف و بازوي گردان بيند  شير کو تا کتف و سرپنجه مردان بيند

اين جوان از خانواده‏اي ناز پرورده بود، نه جهان‏ديده و سفرکرده. فرياد رعدآساي دلاوران به گوشش نرسيده بود و برق شمشير سواران را نديده بود. در حال تماشاي قدرت‏نمايي جوان بوديم که دو هندو از پس سنگي سر برآوردند و قصد کشتن ما کردند. در دست يکي چوبي بود و در دست ديگري کلوخ‏کوبي. به جوان گفتم: چه مي‏کني؟ به قدرت خود با آنان برخورد کن که به پاي خويش به گور خود آمدند. تير و کمان را ديدم که از دست جوان افتاده بود و برخود مي‏لرزيد. چاره جز آن نديدم که سلاح و جامه رها کنيم و جان به سلامت بريم.

آن سه جوان

وقتي پسرم، مسلم به شهادت رسيد، جوان ديگرم، احمد عبدالعلي‏پور، اين‏جا ماندن را تحمل نداشت.مدام تقلا مي‏کرد براي اعزام و راضي کردن ما براي دل کندن از خودش، يک روز هم پيغام فرستاد که با دو تن از دوستانش به جبهه رفته‏اند.

محسن سوريان، محسن منصوري و احمد من، سه جوان وفادار بودند که همه اهل محل، آن سه را با هم مي‏شناختند. هر سه بسيجي بودند و هر سه برادرِ شهيد. طولي نکشيد که هر سه نيز به کاروان شهيدان پيوستند.

شيوه درست برخورد با جوانان

سبيل‏هايم خيلي بلند بود. براي همين وقتي در يک مهماني چاي آوردند، بعضي زمزمه کردند که استکان او نجس است، آن را کنار بگذاريد! من هم موقع ناهار غذا نخوردم و هر چه اصرار کردند که بيا غذا بخور، گفتم چون دهانم نجس است، غذا نمي‏خورم، ولي تا آقاي رجايي گفت: رضا! بيا غذا بخور، گفتم: چشم دايي جان! وقتي خواستيم از مجلس خارج شويم، کفش دايي و پدرم را جفت کردم و پشت سر پدرم راه افتادم. در همين لحظات، يکي پشت سر من گفت: از روي تظاهر اين کارها را مي‏کند! آقاي رجايي وقتي اين حرف را شنيد، ساکت نماند و به او گفت: نه! رضا اهل تظاهر نيست. ببينيد اينکه ظاهرش مثل لات خياباني است، چه‏طور پدرش را تکريم مي‏کند!

آقاي رجايي چند روز بعد به مغازه‏مان آمد و گفت: رضا! امروز فقط براي تو آمده‏ام، فردا به خانه ما بيا. گفتم: چه خبر است؟ پاسخ داد: همين که مي‏گويم بيا! بعد نگاهي به چهره من انداخت و گردن‏بندم را ديد، گفت: رضا! اين چيه؟ تا اين را گفت، به احترام او، آن را پاره کردم. پرسيد: اين سبيل‏ها چيه؟ گفتم: عالم جواني است ديگر! پرسيد: يعني اگر سبيل بلند نداشتي، جوان نيستي؟ دايي اين را گفت و رفت. من هم به احترام او به سلماني رفتم و براي هميشه از آن تيپ خارج شدم.


براي رسانه

افسوس! اگر جوانان مي‏دانستند و اگر پيران مي‏توانستند.هنري اشتاين، اديب فرانسوي

اشتباه جوانان در اين است که فکر مي‏کنند هوش مي‏تواند جاي تجربه را بگيرد و اشتباه پيران در اين است که خيال مي‏کنند تجربه مي‏تواند جاي هوش را بگيرد.آنا هربرت

در جواني، اشتباه‏هاي بسياري را باور مي‏کنيم و در پيري، حقايق زيادي را باورنمي‏کنيم.

ضرب‏المثل آلماني

جواني، رفعتي از اوج و کرانه‏اي از سبزينه‏هاي تلاش و کوشش و کشش است.

جواني، فرياد پاک‏ترين لحظه‏هاي زندگاني، فصل خوب شکفتن، هنگامه طلوع قلب مبارک يک انسان است.

جواني، فصل بهاران زندگاني است و شب‏چراغ راه تپش و پويش.

جواني، بهترين فرصت آدمي براي پس‏انداز تمام خوش‏بختي‏هاي جهان است.

جواني، هنگامه پرتاب پيکان آرزوهاست به سوي هدف خواستن.

جواني، غزال تيزپاي سعادت است به شرط آنکه در کمند صيادان غفلت و غرور گرفتار نشود.

جواني، چشمه‏اي است که همه آرزوها از آن سرازير مي‏شود.

جواني، گم‏شده‏اي است که پيران به دنبال آن مي‏گردند.

جواني، گلي است که جز يک دفعه در بهار عمر شکفته نمي‏شود.

جواني چون فرشته‏اي پاک، چون قهرماني دلير و بي‏باک، چون شاهزاده‏اي سربلند و چون طاووسي خودپسند است.

چند حديث

اي اباذر! هيچ جواني به خاطر خدا، دنيا و سرگرمي‏هاي آن را کنار نگذاشت و جواني خويش را در راه طاعت خداي پير نکرد، جز اينکه خداوند پاداش 72 صديق بسيار راست‏گو را به او عطا فرمايد. (پيامبراعظم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله )

خداوند دوست‏دار جواني است که جواني‏اش را به اطاعت خداوند مي‏گذراند. (پيامبر اعظم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله )

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار