نامه فرزندان آقاي چيز به پدر زندانيشان
کد خبر:۳۵۹۲۴
سايت «استقامت»

نامه فرزندان آقاي چيز به پدر زندانيشان

 سلام خدمت پدر بزرگوارمان. اميدوارم كه بابايي، حالت خوب باشد. بابايي، در بيرون از زندان آنقدر هوا گرم است كه به قول قديمي‌ها، خر تب مي‌كند، سگ سينه‌پهلو! باز صد رحمت به زندان كه لااقل در آنجا «آب خنك» پيدا مي‌شود.

پاتوق شيشه اي - سلام خدمت پدر بزرگوارمان. اميدوارم كه بابايي، حالت خوب باشد. بابايي، در بيرون از زندان آنقدر هوا گرم است كه به قول قديمي‌ها، خر تب مي‌كند، سگ سينه‌پهلو! باز صد رحمت به زندان كه لااقل در آنجا «آب خنك» پيدا مي‌شود.

بابايي، باز هم تو را بدون هيچ جرمي به زندان انداخته‌اند. تو مگر چه جرمي مرتكب شده بودي. مجرم جماعت، تيپ اسپرت مي‌زند و لاتي حال مي‌كند ولي تو هميشه حتي موقع خواب هم كت‌و‌شلوار را از تنت در نمي‌آوردي. يك مقدار در خانه و محل كارت، سلاح سرد و گرم پيدا كرده‌اند، اين را كرده‌اند پيراهن عثمان و تو را به جرم جاسوسي انداخته‌اند زندان.

 خب، اگر شيري، روباهي، يوزپلنگي، چه مي‌دانم خرسي، زرافه‌اي حمله مي‌كرد به دخترت، تو يك سلاح گرم مي‌خواستي يا نه؟! با سلاح سرد هم كه ميوه پوست مي‌گرفتي. البته يك مقدار هم اين ذليل‌مرده‌ها نارنجك و كوكتل مولوتف از دخترت پيدا كرده‌اند. بابايي، به مامورها مي‌گفتي كه اين مواد آتش‌زا را جمع كرده بودي براي چهارشنبه‌سوري! البته اسناد طبقه‌بندي شده هم بود كه آن را هم مي‌گفتي، مي‌خواستي با آن كاغذها موشك درست كني.

 پدر مهربانم، تو آنقدر خوب بودي و آنقدر دلت نازك بود كه به هيچ پيشنهادي، حالا چه از طرف ما بچه‌ها، چه از طرف ماماني، چه از طرف شهرام جزايري، چه از طرف مامور سفارت انگليس، چه از طرف سفير ايتاليا، چه از طرف بي‌بي‌سي و چه از طرف سايت چي‌چي‌نيوز... اسمش خوب بودها؛ آهان! «گويانيوز»، «نه» نمي‌گفتي!

 بابايي، ما هر وقت يك چيزي از تو مي‌خواستيم، تو ظرف يك چشم برهم زدن آن را كف دست ما مي‌گذاشتي، خرجش يك تلفن به شهرام جزايري بود.

 بابايي، من مي‌دانم تو هيچ گناهي نداشتي. البته الان كه در زندان هستي، اما قبل از زنداني شدن هم، از بس دير مي‌آمدي خانه، ما هيچ وقت تو را نمي‌ديديم. شب‌ها كه تا بوق سگ در قيطريه مشغول تدارك آشوب بودي، صبح‌ها هم هنوز آفتاب نزده، از خانه مي‌رفتي بيرون براي يك لقمه نان حلال و اراذل و اوباش را اجاره مي‌كردي، براي اينكه بعد از انتخابات يك حال اساسي به سطل آشغال خيابان‌ها بدهند و با «آقاي پاكي» همكاري كنند.

پنجشنبه‌ها كه ما را مي‌بردي بيرون، براي ما قصه تعريف مي‌كردي. قصه‌هاي تو برخلاف قصه‌هاي خاله شادونه و عموپورنگ،‌ سياسي بود. تو براي ما قصه انقلاب مخملي مي‌گفتي. از «ساكاشويلي» گفتي و اينكه جورج بوش چه آدم خوب و بزرگ‌منشي است. قهرمانان قصه‌هاي‌تو هميشه سر از آمريكا در مي‌آوردند. بابايي، هر وقت با هم مي‌نشستيم و عكس‌هاي گذشته‌ات را كه خيلي جوان بودي و ريش داشتي، مي‌ديديم، مي‌گفتي: ما آن زمان جو زده شده بوديم و الا همان زمان هم خيلي به اين چيزها اعتقاد نداشتيم.

 يادم مي‌آيد بابايي، براي جوان‌ها كه سخنراني مي‌كردي از آزادي بيان حرف زدي، ولي يك بار كه من از تو پرسيدم: چرا دچار افراط و تفريط شدي؟ گفتي: دخترم! اين فضولي‌ها به تو نيامده. بابايي، تو هميشه به من مي‌گفتي كه نبايد از مقدسات، استفاده ابزاري كرد، بعد پارچه سبز را انداختي دور گردنم! بعد هم از اهميت رنگ‌ها در انقلاب مخملين گفتي.

 البته ما كه سني نداريم. تو هر وقت براي ما از انقلاب مخملي مي‌گفتي، ياد مخمل در كارتون «خونه مادربزرگه» مي‌افتاديم. بعد تو به ما گفتي كه «مخمل» يك «بورژواي كمپراتور» بود و اين در حالي است كه «آقاقولي» حكم يك «خرده پرولتاريا» را داشت و مادربزرگ هم به عنوان «لنين» قصه از آنها حمايت مي‌كرد.

بابايي، جرم تو چه بود؟ تو بي‌گناهي. زنگ زدن به سفارت انگليس هم شد جرم؟! تماس با سناي آمريكا هم شد جرم؟! سازماندهي آشوب‌طلبان هم شد جرم؟! آشوب طلبي حالا قبول، جرم است اما تو كلا به سازماندهي و مديريت از همان بچگي علاقه داشتي. وانگهي در كجاي اسلام آمده كه سازماندهي اراذل و اوباش جرم است؟ در كجاي قرآن آمده كه پول گرفتن از آمريكا، گناه است؟

 بابايي، ديگر دارم از گرما خفه مي‌شوم. پختيم از گرما. بابايي، ما الان هر دو سه روز يك بار مي‌آييم به ديدنت، اما به ما گفته‌اند كه با بي‌بي‌سي مصاحبه كنيم و بگوييم به ما اجازه ديدار پدرمان را نمي‌دهند. البته معلم ما هميشه مي‌گفت: دروغگو دشمن خداست. بعدش به ما گفتند كه بگوييم پدرمان را شكنجه كرده‌اند. آخر ما اگر تو را نديده‌ايم، پس چطور فهميده‌ايم كه تو شكنجه شده‌اي؟! اينها هم مثل اينكه خلاف ادب است، رويم به ديوار، مغز...خورده‌اند.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار