مگر روشنفکر بود که بترسد
کد خبر:۳۶۱۲۸
محمود گلابدره‌ای

مگر روشنفکر بود که بترسد

گفت: «صدایش را در نیاورید، دارم می‌روم پیش خمینی!»... فریاد زد: «آی! خمینی جگر دارد این هوا!» دستش را به اندازه‌ی یک هندوانه باز کرد و...

پاتوق شيشه اي - سياق روايتگري محمود گلابدره‌اي شايد در آغاز، چندان اعتماد مخاطب را به جدي بودن مطالب وي جلب نکند، اما هنگامي که سخنانش بر کاغذ نقش مي‌بندند، برخي تألمات در ذهن خواننده بر مي‌انگيزد. بي‌گمان سرّ رسيدن داستانواره او تحت عنوان "آقا جلال" به چاپ پنجم را نيز بايد در همين نکته جست. او در دوران جواني از مصاحبان و مريدان آل احمد بود و در نگارش آثار خويش در آن برهه و بعدها به شدت از اين رابطه تأثير گرفت، نکته‌اي که هنوز هم به رغم دست و پنجه نرم کردن با مصائب زمانه، بدان اصرار مي‌ورزد و خود را جوجه‌ي جلال مي‌خواند.

دلايل نگاه انتقادي جلال به روشنفکران چه بود؟

اين را از خود جلال بايد پرسيد، اما من دو کلمه مي‌گويم که مستقيما جواب «چرا»ي شما نيست، اما جواب خيلي چيزهاي ديگر هست! اين صحنه‌اي را که بيان مي‌کنم، براي لحظاتي تجسم کن: يک روز "نجف دريابندري" و "جهانگير افکاري" و "کيانوري" و "احسان طبري" از پشت ديوار جنوبي سفارت انگلستان در خيابان نادري دارند مي‌آيند و "سياوش کسرائي" و "فريدون تنکابني" هم به فاصله‌ي چند قدم پشت سرشان هستند. آن طرف خيابان از جهت مقابل آنها جلال دارد مي‌آيد. من يک طرفش هستم، آن طرفش "حسين جهانشاه" پشت سرش "سيد داوود" و چند نفر ديگر و داريم مي‌رويم کافه فيروز بنشينيم. جلال از اين طرف خيابان داد مي‌زند: «آهاي ... نفتي!» چرائي که پرسيدي معلوم شد؟ آنها فرار کردند. بپرس چه کساني؟ کيانوري رهبر حزب کمنيست! احسان طبري مغز متفکر مارکسيسم در خاورميانه که در دانشگاه مسکو، مارکسيسم لنينيسم درس مي‌دهد! اين بابائي که آل احمد به اسم نفتي صدايش زد، کي بود؟ رئيس انتشارات فرانکلين توي چهار راه کالج. چه کساني زيردستش بودند؟ فيروز شيروانلو، دکتر هرندي، گلي امامي، گلي ترقي، گمانم اين قضيه مال سال 47 بود.

برخورد او با برخي از شاعران معاصرش چگونه بود؟

مثلا کي؟

مثلا شاملو.

آن روزها شاملو هنوز کسي نبود. مي‌رفت دم در خانه‌ي نيما. نيما معمولا هيچ کس را به خانه‌اش راه نمي‌داد جز من که با پسرش «شرايگم» از کلاس 7 تا 12 همکلاس بودم. احمد شاملوها مي‌آمدند در مي‌زدند، مي‌آمد دم در و مي‌پرسيد چي مي‌گي؟ همين. يکي از آنها هم احمد شاملو! بعدش مي‌رفت چهار قدم آن طرف‌تر، دم در خانه‌ي جلال. پهلبد 500 متر زمين داد به جلال و 500 متر به نيما. سر تا سر قبرستان بود. جلال که همقد ما و شاملو نبود! اين بابا روز روزش برداشت نوشت حافظ نفهميده «صلاح کار» غلط است و بايد گفت «صلاحکار»!! يک چيزي مثل «جوکار». رفتم و گفتم: «جوجه! صلاح کار يعني اينکه حافظ، خدا را قبول دارد.» گفت: «نخير! حافظ مارکسيست بوده!». اين مال روزهاي خوبش هست، چه برسد به سال‌هاي اسم و رسم جلال! در آن روزها هنوز شاملو «پابرهنه‌ها» را ترجمه نکرده بود و خيلي چيزهاي ديگر را. او در مقابل جلال، عددي نبود و شما از رابطه‌ي آنها مي‌گوئي؟ شاملو بايد شش ماه دم نشريه‌ي فردوسي مي‌خوابيد تا "عباس پهلوان"، يک شعرش را چاپ کند. بعدها «کتاب جمعه» و اين چيزها را درآورد و شد شاملو!

با کدام يک از روشنفکرها به شکل جدي درگيري داشت؟

يک بابائي بود به اسم سالور که يکه‌بزن توده‌اي‌ها بود، يعني يک‌تنه مي‌توانست ده دوازده نفر را بزند. هم کاراته‌باز بود، هم چاقوکش، هم گردن‌کلفت، هم کشتي‌گير. يک دفعه ما سر کوچه‌ي فردوسي، جاده قديم (شريعتي) کنار يک آجيل فروشي ايستاده بوديم و داشتيم تخمه مي‌خورديم که ديديم جلال خونين و مالين با چشم کبود از ماشين پياده شد. «آقا جلال چي شده؟»، «مرا زده‌اند!»، «کي؟»، «سالور و هفت ‌تا توده‌اي».

اين مربوط به چه سالي است؟

همان وقتي که جلال از حزب توده آمده بيرون و شروع کرده به حزب توده فحش دادن و همان وقتي که دارند با خليل ملکي نيروي سوم را درست مي‌کنند. هنوز 28 مرداد نشده بود. پرسيديم: «کجا!» گفت: «دم کافه فيروز» که پاتوق خودمان بود. حالا من هستم، حسين جهانشاه است که مرده، و در آن روز، گردن کلفت و تيغ‌کش شميران بود، سيد داوود، بهمن شعله‌ور که الان زنده است و امريکاست. گفتم: «بپر توي ماشين!» ما شش نفر، پنجه بوکس‌ها و چاقوها را برداشتيم. آقا گفت: «من نمي‌آيم.»

جلال؟

شما مي‌گوئي جلال، ما بهش مي‌گفتيم آقا. يک کرايه گرفتيم و رفتيم و ديديم سالور جلوي کافه فيروز ايستاده. گفتم که گردن کلفت توده‌اي‌ها بود. خلاصه ديديم ايستاده و دارد براي يک مشت توده‌اي ديگر پز مي‌دهد که «جلال آل احمدي را که از حزب اخراجش!! کرديم و به کيانوري و کي و کي فحش مي‌دهد، کاردي‌اش کرديم.» ما هم نامردي نکرديم و افتاديم به جانشان و تا مي‌خوردند آنها را زديم تا بالاخره فرار کردند. آنجا پاتوق جلال بود، پاتوق ما بود و اصلا توده‌اي‌ها را راه نمي‌داديم؛ اما بعدش ديگر جلال کله‌پا شد.

يعني چي شد؟

رفت نيروي سوم! ما که نيروي سوم برو نبوديم. توده‌اي هم که شد نرفتيم، چون جلال براي ما بچه محله سيد نصرالدين بود و حالا هم که شميران نشسته بود، معلم ما بود. من از بچگي مي‌رفتم و توي سينما راديوسيتي اذان مي‌گفتم! حزبي نبوديم، نه رفتيم حزب توده، نه مي‌رفتيم نيروي سوم. نيروي سومش که شکست خورد. سال‌ها بعد، يک روز با بچه‌ها ايستاده بوديم، ديديم با يک ماشين آريا يا شاهين که همان رامبلر امريکائي بود، آمد ما سر خيابان دربند بوديم. نيش ترمز زد و گفت: «بچه‌ها بيائيد بالا.» ما هميشه گريه‌اش مي‌انداختيم. گفتم: «به به! ماشين امريکائي که خريدي، سيگار وينيستون هم که مي‌کشي، غرب‌زدگي هم که مي‌نويسي. بيا پائين ببينيم!»

حسين جهانشاه نشست پشت فرمان و همگي نشستيم توي ماشين و پرسيديم: «خب؟ چيه؟» گفت: «مي‌خواهيم با ماشين برويم قم!» اين آقا جلال است که براي ما آقاست و وقتي مي‌گويد مي‌رويم، نمي‌توانيم بگوئيم نه. رفتيم قم. سر يک کوچه نگه‌داشت و دوتا کتابش را برداشت: غرب‌زدگي توي يک دستش بود و يک کتاب ديگر توي دست ديگرش. گفتيم: «کجا داري مي‌ري؟» گفت: «صدايش را در نياوريد، دارم مي‌روم پيش خميني!»

بعد از 15 خرداد بود؟

بله، توي آن اوضاع! گفتيم: «آنجا چرا؟» گفت: «بعدا مي‌گويم.» خلاصه توي ماشين منتظر مانديم. بعد از چند دقيقه‌اي، آل احمد آمد. ديديم يک کتابش را اين طرفي پرت کرد، يکي را آن طرفي! گفتيم: «پس چي شد؟» فرياد زد: «آي! خميني جگر دارد اين هوا!» دستش را به اندازه‌ي يک هندوانه باز کرد و ادامه داد: «مصدق جگر دارد اين قدر!» و اندازه‌ي يک ارزن را نشان داد. پرسيديم: «پس چي شد؟» گفت: «خميني پدر مرا در آورد.» و تعريف کرد که رفتم در زدم و يک نفر در را باز کرد. گفتم به آقا بگوئيد جلال آل احمد، نويسنده‌ي فلان و بهمان آمده. آقا مي‌گويد بگوئيد بيايد داخل. رفتم و ديدم آقا متين و موقر نشسته. ژست گرفتم و مي‌خواستم کتاب‌ها را بدهم به آقا. اولِ کتاب‌ها هم غليظ نوشته بودم: تقديم مي‌شود به ... آقا گوشه‌ي پتوي زير پايش را مي‌زند عقب و هر دو تا را بيرون مي‌آورد. جلال مي‌گويد: «نمي‌دانستم شما اين خزعبلات را هم مي‌خوانيد.» جلال خيال کرده بود خيلي ختم است. آقا در سکوت به جلال حالي مي‌کند که: «اگر خزعبلات است، چرا دو تا را زدي زير بغلت و با خودت آوردي؟ تو مي‌خواهي روشنفکربازي براي من دربياوري؟» خلاصه جلال حالش گرفته شد!

بعد چه شد؟

هيچي! آقا رفت مکه و برگشت و "خسي در ميقات" را نوشت و بعد مکافات‌هايش شروع شد. اين کسي که مي‌گفت ميقات و مکه و امام حسين (ع) و قرآن و همه‌ي اينها افيون توده‌هاست و 124000 مقاله در رد دين نوشته و کتاب‌هاي مارکسيستي را ويرايش کرده و کامو و سارتر و امثالهم را ترجمه کرده، حالا وضو مي‌گيرد و بلند مي‌گويد: الله اکبر!‌ ديديم آقا، اذان را که مي‌گويند، از جا بلند مي‌شود و مي‌رود وضو مي‌گيرد و الله اکبر! گفتيم چطور شد؟

زنش مي‌گفت: «جلال! ديگر براي اين بچه‌ها بازي در نيار! مثل صبحت نماز بخوان.» جلال برگردد به زنش چه بگويد؟ يک عمر پُز روشنفکري و توده‌اي بودن داده! او که زنش را فرستاده امريکا درس بخواند. او که نمازخوان نبوده. تو هم که يک عمر است داري پز مي‌دهي که توده‌اي هستي. واويلا! همين که گفت ادا در نيار، جلال جوش آورد که: «عيال! من در عمرم براي کسي ادا در نياورده‌ام.» وقتي جواب زنش را آن طوري مي‌دهد، ما ماست‌ها را کيسه کرديم. او با همين حرفش مي‌گويد: «هر چه قبلا نوشتم و گفتم، غلط کردم. حالا هم اسلام و قرآن و نماز را قبول دارم. حرف حسابتان چيست؟» ديديم الان است که دعوا بشود. گفتم: «بچه‌ها! عليٌ! الان است که باعث اختلاف رومئو و ژوليت ‌شويم و خسرو و شيرين به جان هم بيفتند.» و زديم به چاک!

و اين طوري مي‌شود که جلال پيرمرد مي‌شود و شب‌ها توي مسجد سيدنصرالدين مي‌خوابد و آخر عمرش هم توي اسالم غاز مي‌چراند! گاهي هم که چشمش به ما مي‌افتاد، مي‌گفت: «سيد محمود! بيا بخوان، دلم گرفته.» ما هم تصنيف شميراني را که جلال خيلي دوست داشت، برايش مي‌خوانديم و آخرش هم به آواز برايش مي‌خوانديم: «جلال آل احمد داره غاز مي‌چرونه.» بچه‌ها هم دم مي‌گرفتند و سينه مي‌زدند و اين چيزها را برايش مي‌خوانديم. جلال هم چوب را مي‌کشيد و دنبالمان مي‌کرد. آخرش هم مي‌افتاد روي زمين و ما دست و پايش را مي‌گرفتيم و پرتش مي‌کرديم توي دريا، اما حالش جا مي‌آمد. اين بيچاره آنجا توي اسالم داشت از خلق تنگي خفه مي‌شد، ديگران توي تهران براي خودشان مي‌رفتند اين پارتي و آن پارتي. ما هم که کار و زندگي داشتيم و نمي‌توانستيم خيلي پيش او بمانيم. جلال بينوا چون نماز مي‌خواند، چون مي‌گفت اسلام آره، حزت توده نه، آنجا تک و تنها افتاده بود و داشت دق مي‌کرد.


از پدر جلال هم خاطره‌اي داريد؟

از جلال پاک دلخور بود که رفته بود حزب توده و بعد هم رفته بود و زن بي‌حجاب گرفته بود. يک روز جلال خواست پدرش را ببرد خانه‌اش. بنده خدا آمد دم در منزل جلال، يکي از توده‌اي‌ها نقشه کشيده و رفته بود روي پشت‌بام و با پارو برف ريخت روي سرش. پيرمرد عمامه‌اش را برداشت و برف‌ها را تکاند و از همان‌جا برگشت. پدر جلال هم براي خودش آقائي بود، آقاي مسجد سيد نصرالدين.

بعضي‌ها مي‌گويند جلال مسلمان شدنش جدي نبود، ابزاري بود.

خيلي بي‌جا مي‌کنند. پس من دو ساعت است چي دارم برايت مي‌گويم؟ جلال از احدالناسي باک نداشت. آدم فقط وقتي از کسي مي‌ترسد، ادا در مي‌آورد. پدرش گفته بود نبايد بروي مدرسه، بايد بروي ساعت‌سازي کار کني. جلال روزها مي‌رفت ساعت‌سازي، ولي شب‌ها مي‌رفت درس مي‌خواند. ديپلم هم که گرفت، رفت دانش‌سراي عالي و بعد حزب توده و صحبت از اينکه «دين افيون توده‌هاست» و نماز هم نمي‌خواند، آن وقت اين آدم از کسي باکيش بود؟ پسر آخوند است و خودش تا 16 سالگي طلبه بوده و بچه‌ي سيدنصرالدين است. جلال و ادا؟ چيزي که در ذاتش نبود ادا و ترس. اين داستان را خيلي جاها گفته‌ام، اينجا هم بد نيست بگويم. يک روز با هم رفته بوديم مشهد. يک پالتو پاره داشت که هميشه تنش بود. يک روز پالتو را انداخته بود روي دستش. يکي آمد جلو و گفت: «آقا! اين پالتو را مي‌فروشي؟» جلال خنديد و گفت: «بفرما! مردم فکر مي‌کنند کاسه بشقابي هستيم.» گفتم: «مگر نيستي؟ با اين پالتو آبروي ما را هم بردي.» ما همه ژيگول بوديم و کروات مي‌زديم، ولي جلال دست از اين پالتوي کهنه بر نمي‌داشت. حالا اين پالتو شده اسباب پز دادن بقيه!! اين آدم از کسي مي‌ترسد؟ ما که 24 ساعت پيش او نبوديم، لابد قرآن هم مي‌خوانده، نماز که مي‌خواند.

واکنش روشنفکرها چه بود؟

من که جوجه‌ي جلال بودم و حسين جهانشاه که نوچه‌ي جلال بود، مسخره‌اش مي‌کرديم، واي به بقيه! مي‌گفتيم اينکه پريروز به ما مي‌گفت: «نماز نخوانيد، دروغ است، دين افيون توده‌هاست، بايد انقلاب کنيد و هي جمله‌هاي هگل را توي سر ما مي‌زد که "وجود اجتماعي مقدم بر شعور اجتماعي" است. جامعه مثل يک ديگ است. بايد در آن را بر نداريم و بجوشد و بخار جمع شود و بترکد! بترکد يعني چي؟ يعني انقلاب کبير!! روشنفکر کارش چيست؟ هي هيزم بريزد زير اين ديگ، نگذارد کسي نماز بخواند و برود مسجدها را آتش بزند!» خود ما هم گير کرده بوديم که اينکه تا پريروز اين جور حرف‌ها را مي‌زد، حالا مي‌گويد خدا، پيغمبر. آقا! حالا ما چه کار کنيم؟ ما دوستش داشتيم، او هم ما را دوست داشت.

بقيه چي؟

بقيه فحش، مسخره، دست انداختن. برو ببين چه چيزها که برايش ننوشته‌اند: «جلال آل احمد! عمامه و ريش بگذار خيال ما را راحت کن ديگر!» احمد شاملو صد بار اين‌ور و آن ور گفته: «اين بدبخت رفته مذهبي شده!» باقر مؤمني را ببين چه گفته. اين عين جمله‌ي اوست در سال 51. توده‌اي بود و و الان در پاريس است. نوشته: «جلال آل احمد: منحطِ منتسکيويِ با دست غذاخورِ نماز خوان شده!» ببين چه جمله‌ي تحقيرآميزي است!


بعضي‌ها مي‌گويند جلال را به اسالم تبعيد کردند. بي‌خود گفته‌‌اند. کي هست که بتواند جلال را تبعيد کند؟ جلال ديگر داغون شده بود و حوصله نداشت حتي يک نفر را ببيند.

چند وقت قبل از مرگش او را ديديد؟

من هنوز بچه نداشتم. ده سال بعد از مرگ نيما بود. دانشگاه تهران دهمين سالگرد نيما را گرفته بودند. دانشگاهي‌ها را  را دعوت کرده بودند، اما من و جلال هم رفتيم. جلال پريد پشت تريبون و گفت: «نيما چشم ما بود». ما ريختيم و شلوغ کرديم و ساواک هم آمد ما را گرفت. يک هفته بعد رفتيم کوچه فردوسي. سيمين خانم گفت: «جلال رفته اسالم!» گفتم: «شما نرفتي؟» گفت: «ديگر با جلال نمي‌شود زندگي کرد. آقا ديگر نمازخوان شده و قرآن مي‌خواند.» رفتيم ديديم واقعا يک مشت غاز خريده و دارد غاز مي‌چراند. ما هم رفتيم و همان مسخره‌بازي‌ها و تصنيف شميراني خواندن‌ها و بزن و بکوب‌ها و انداختيمش توي دريا. کيهان جفنگ نوشت: «جلال آل‌احمد در ويلاي شخصي‌اش در شمال مرد!» يک تکه زمين توکلي داده بود به جلال و جلال با دست خودش خشت روي خشت گذاشته بود و به قول خودش عمارت کلاه فرنگي درست کرده بود و اينها نوشته بودند: ويلاي شخصي! از مرده‌اش هم دست بر نمي‌داشتند.


اين همه دشمني چرا؟

فضاي سال 46، 47 دنيا را برو ببين. هر روشنفکري يا بايد سوسياليست مي‌بود يا عضو يکي از احزاب کمونيست دنيا. غير از اين بود. اصلا روشنفکر نبود، اروپائي و هندي و ايراني هم نداشت. در چنين فضائي جلال آل احمد کفر ابليس را مرتکب شده و رفت گفته اسلام! معلوم است که بايد پوستش را کند. همه به او فحش مي‌دادند، حتي اينهائي که ادعا مي‌کنند طرفدارش بودند و برايش سينه چاک مي‌کنند. کسي نبود که مسخره‌اش نکند. روشنفکرها که غوغا کردند.


از مردنش چطور باخبر شديد؟

من و سيد داوود اتفاقي توي کوه‌هاي اسالم بوديم. سيد داوود مهندس جنگلباني بود. رفتيم سراغ جلال و ديديم يک فنجان قهوه جلويش گذاشته. من گفتم: «سيد داوود! جلال آل احمد نه پدرش قهوه‌خور بوده نه مادرش. تا جائي که من يادم هست، هميشه چائي مي‌خورده.» آقا حرف هم نمي‌زد که بگويد قلبم دارد مي‌ترکد يا هر چيز ديگري. گفت: «بچه‌ها حالم خوب نيست.» خنديديم و گفتيم: «آقا! آخر عمري کاپوچينو خور شدي؟ تو که غرب‌زدگي نوشتي. برو همان چائي‌ات را بخور.» شوخي و مسخره‌بازي کرديم و بعد آمديم و ديديم سيمين خانم سر جاده کيورچال ايستاده که شوهرم دارد مي‌ميرد. گفتم: «شوهرت دارد مي‌ميرد، شما سر جاده چه کار مي‌کني؟ مي‌ماندي دست کم رو به قبله‌اش مي‌کردي.» برگشتيم و ديديم جنازه‌ي جلال نيست. ساواک انداخته بود توي آمبولانس  و تا آمديم جُم بخوريم، دفنش کردند و خلاص! اگر شما فهميديد قضيه چي بود، ما هم فهميديم. جلال که مرد، طرفداران مذهبي پيدا کرد و برايش ختم گذاشتند.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار