چگونه آموختم نگران نباشم و به بمب اتم عشق بورزم!
کد خبر:۳۶۳۵۴
وقايع نگاري سينماي ايران و «حواشي» داشته و «متن» نداشته‌اش!

چگونه آموختم نگران نباشم و به بمب اتم عشق بورزم!

ميروي جشنواره، رئيس مي آيد برايت غزل و مثنوي مي خواند و بر ايران باستان و آيين نياكان مي بالد كه «من آنم كه رستم بود پهلوان» و... لحظاتي بعد يك فيلم با زيرنويس «فرانسه»! مي بيني كه ابتدايي ترين اصول دوربين دست گرفتن و كادر بستن در آن رعايت نشده اصلا معلوم نيست چيست و كجاست و چراست و ... آخر چرا اينطوري؟!

سينماي ايران به كودك ناقص الخلقه و معيوبي مي ماند كه عزم فتح قله هاي جهاني را دارد و اطرافيان و در ]آن[ماندگانش هم توقعاتي بيش از يك آدم سالم نابغه را از آن دارند؛ يك سينماي افليج و تقلبي و پررو كه در حال سقوط آزاد هم شعار و سرود پيروزي و فتح سر مي دهد و هر كس را هم مخالف اين روند باشد با چماق هاي مختلف به درك واصل مي كند.

يك سينماي پر از دزد و مال مردم خور! خب واقعيت اين است كه دزدي فقط به اين نيست كه شبانه از ديوار مردم بالا بروند. وقتي تو يك فيلمساز فيلم نمي بيني مگر اينكه بخواهي ايده يا قاب بندي يا چيزهاي ديگرش را برداري و به اسم خودت جابزني، نوعي دزدي است با اين تفاوت كه اولي، قر و ادا ندارد و صاف و پوست كنده است و دومي پر از رنگ و لعاب و ادا و اطوار و منافق بازي هاي ديروزي و امروزي و ... فردايي!

كتاب خواندن كه پيشكش، فيلمسازان ما اهل فيلم ديدن هم نيستند؛ به خاطر همين ضعف معلومات هم هست كه هنوز از اطلاعات و داشته هاي 30 سال پيششان مي خورند و باز هم مدعي اند!

يك سينماي ورشكسته و مبتذل كه صدي نود و پنج درصدش امثال «چهار چنگولي»، «شش انگشتي»، «دلداده»، «خواستگار محترم»، «پا تو زمين نذار» و «اگه مي توني منو بگير» و ... مزخرفات و «عبرت» هاي ديگر است كه تربيت ديداري و سليقه سينماي مردم بيچاره را آنقدر نازل كرده و به دره ابتذال و التذاذهاي پست مقطعي و آني هل داده كه ديگر نمي توان سر بالا كرد و به تحمل سر در سينماها همت گذاشت و يا عزم يكي از شبكه هاي تلويزيون را كرد و از فرط ابتذال و سطحي نگري دچار آلزايمر بدخيم و افسرده كننده و كشنده نشد.

جشنواره پر از آثار نازل و مزخرف است و همزمان پر از سخنراني هاي افتتاحيه كه از شعر و شعار و شور و شيريني و شربت و […]پر شده است.

ميروي جشنواره، رئيس مي آيد برايت غزل و مثنوي مي خواند و بر ايران باستان و آيين نياكان مي بالد كه «من آنم كه رستم بود پهلوان» و ... لحظاتي بعد يك فيلم با زيرنويس «فرانسه»! مي بيني كه ابتدايي ترين اصول دوربين دست گرفتن و كادر بستن در آن رعايت نشده اصلا معلوم نيست چيست و كجاست و چراست و ... آخر چرا اينطوري؟!

بعد كه فيلم ها را تحمل كردي يا نكردي و با افسردگي تير اميدهايت را براي «فيلم خوب» ديدن زدي، در اختتاميه آنقدر گوشت را پر مي كنند از جملاتي مثل «سينماي ملي» و «سينماي معناگرا» و ... كه انگار استفراغ كرده باشي و نتواني دهانت را باز كني، مجبورت مي كنند شعارهاي جديد را بگذاري كنار فيلم هاي بدي كه ديده بودي و هزار جور بد و بيراه بار خودت بكني كه «بشكند اين پا اگر يك بار ديگر به سينما باز شود» و ...

باز دوباره جشنواره هاي ديگر و روز از نو، روزي از نو! و انگار كه اين يكي در، هميشه قرار است بر همين پاشنه بچرخد و همه چيز با كمي بالا و پايين، در حد همين سينماي عموماً مبتذل ذره اي خوب باقي بماند و از اين خوان بي برنامه كه معلوم نيست چه جوري هدايت و حمايت مي شود، عده اي حظ وافر و يكپارچه ببرند و البته جماعت منتقد مستقل هم نقش سياهي لشكر هر ساله را بازي كنند و ... فاتحه!

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار