دمکراسي در خدمت هژموني آمريکا
پاتوق شيشه اي - بسياري معتقدند که نظم کنوني حاکم بر دنيا در تاريخ کم سابقه و از جهاتي بي سابقه است. اين منحصر بفرد بودن به وجود يک قدرت هژمون باز مي گردد که توانسته است به جايگاهي دست يابد که در بين نظام هاي ممکن حاکم بر جهان وضعيتي منحصر بفرد باشد.
ويژگي هايي در ايالات متحده وجود دارد که باعث مي شود آنرا يک قدرت هژمونيک بناميم؛ اين کشور توانسته است نظام اقتصادي ليبرال را بر دنيا تحميل کند، قدرت نظامي آن بسيار بزرگ است، دلار به پول رايج بين المللي تبديل شده است، بازار سهام در ساير اقتصادهاي بزرگ دنيا به شدت متاثر بازار سهام آمريکاست، دعوت به دمکراسي به هدف اعلامي سياست هاي اين کشور تبديل شده است، بر کالاهاي با ارزش افزوده بالا تسلط دارد و ... .
مجموعه اين توانايي ها به يک کشور قدرت هژمونيک مي بخشد. يکي از مهم ترين ويژگي هاي اين کشور و در واقع هژمون شعار دمکراسي است. يکي از دلايلي که ژاپن و آلمان در جنگ جهاني دوم موفق به يارگيري از بين مردمان کشورهاي مختلف نشدند و واکنش هاي شديد دفاعي را نيز در برابر خود ديدند به ايدئولوژي فاشيستي آنها باز مي گشت. آمريکايي ها با شعار نژادپرستانه عمل نمي کنند و در همه حرکاتي که در سطح بين المللي مرتکب مي شوند از لزوم دفاع از دمکراسي سخن مي گويند.
اين شعار که با تبليغات گسترده رسانه اي دنبال مي شود باعث شده مقاومت در برابر خواست هاي هژمون به کاري دشوار براي کشورهاي مستقل تبديل شود. شواهدي که نشان دهد آمريکا در مداخلات بين المللي خود بدنبال دمکراسي است وجود ندارد اما اين مهم در افکار عمومي بسياري از مردم جهان کاملا پذيرفته شده است. ولاديمير پوتين پس از جنگ قفقاز گفت: ما از نيروهاي نظامي آمريکايي ها ترسي نداريم، ترس ما از رسانه هاي آنهاست.
بريتانياي قرن نوزدهم را نيز مي توان يک هژمون دانست. عملکرد اين امپراتوري در مقايسه با قدرت هاي برتر آن زمان مانند روسيه، فرانسه، اتريش و آلمان ما را به واقعيات مهمي رهنمون مي سازد. عملکرد دو قدرت روسيه و انگلستان در ايران و تاثيري که از خود بر جاي گذاشتند قابل توجه است. نفوذ روسيه در ايران به چند شاهزاده قاجار محدود شده بود در حاليکه انگليسي ها علاوه بر نفوذ به دربار قاجار با ارائه مفاهيم جالب و جذاب براي قشر منورالفکر آن دوران سربازاني خودخواسته در اختيار گرفته بودند که در هر حالتي به امپراتوري بريتانيا وفادار بودند، همان چيزي که سرجان ملکم به شکل جالبي به آن اشاره کرد و گفت:"ما کساني را تربيت مي کنيم که از خود ما نسبت به منافع مان حساس تر باشند."
ايالات متحده نيز در همان راهي قدم مي گذارند که انگليسي ها با موفقيت طي کرده بودند. همانطور که بريتانيايي ها مانند روس ها و فرانسوي ها تظاهر به نژادپرستي نمي کردند و به مستعمرات اختياراتي اعطا مي کردند که نه مي توانست وسيله اي براي رها شدن کشور مستعمره باشد و نه براي استعمارگر دردسري داشت، آمريکايي ها نيز براي خود پيروان زيادي تربيت کرده اند.
آمريکايي ها وارث نظمي شده اند که هژمون قبلي هر چند در مقياس هايي پايين تر پي افکنده بود؛ آنها در وراي جنگ جهاني دوم به شدت طرفدار استقلال کشورهاي مستعمره بودند و تلاشي براي استعمار مستقيم انجام ندادند. آمريکايي ها مانند بريتانيا با نفوذ در طبقه مسلط اختيار دولت ها مختلف را در اختيار گرفتند. اين طبقه که در طول دو قرن با آموزه هاي غربي رشد يافته اند بارها منافع متقابل طبقه خود و قدرت مسلط يعني آمريکا و انگلستان قرن پيش را بر منافع ملي ترجيح دادند.
با گسترش رسانه هاي ارتباط جمعي استفاده از ابزار حاميان فکري هژمون در کشورهاي جهان سوم ابعاد منحصر بفردي پيدا کرده است. ايالات متحده در طي سالهاي اخير با استفاده از اين ظرفيتي که طي دو قرن ايجاد شده و توانسته است از سطح نخبگان گذشته و به لايه هاي پايين تري از جامعه راه پيدا کند، بر دامنه نفوذ خود بيافزايد. رسانه هاي بزرگ غربي براحتي توانسته اند باعث خطاي محاسباتي توده هاي مردم در کشورهاي زيادي شوند.
در هيچ يک از کشورهايي که بر اثر انقلاب هاي رنگي به زير سلطه غرب رفتند؛ مردمي که با اعتماد به نخبگان وابسته به نهادهاي آمريکايي مانند بنياد ملي دمکراسي(NED)، سازمان ها و NGO هايي که با شرح وظايفي خاص ايجاد شده بودند و ... به خيابان ريختند هدفشان ضربه زدن به حاکميت کشورشان و اقدام عليه منافع ملي نبود.
در گرجستان به ندرت مردمي را مي شد يافت که ساکاشويلي را فردي وابسته به غرب بدانند امري که با گذشت شش سال براي مردم اين کشور کاملا روشن شده است. رسانه هاي غربي با هياهوي فراوان و با استفاده از زبان مشترکي که با قشر بيشتري از مردم پديد آمده بود عده اي را فريب دادند تا هوادار ساکاشويلي و سياست هاي وي شوند و مخالفان را که تعدادشان بيشتر نيز بود در حالت انفعال قرار دادند.
اين موج جديد سلطه بر کشورهاي جهان سوم که به ابزاري براي هژموني آمريکا بدل شده است بر مفاهيمي در ظاهر زيبا استوار شده که اساس آن واژگون ساختن حقيقت است. با هياهوي رسانه اي و همراه ساختن عده اي که از نظر کميت زياد نيستند اما تاثيرگذاري بيشتري در جامعه دارند و از آنها به نخبگان ياد مي شود که در قالب NGO ها سازماندهي مي شوند يک پياده نظام پديد مي آيد که براحتي به هژمون خدمت کرده و به حفظ منافع آن ياري مي رساند. آخرين نمونه آن در ايران اتفاق افتاد که داراي تمامي ويژگي هاي نامبرده است.
مساله ديگري که از حوصله اين نوشتار خارج است، رابطه ابزارهاي هژمون که در بالا اشاره شد با يکديگر است که در آن وضعيت ابزارهاي اقتصادي، نظامي و فرهنگي به عنوان بازوهايي جدا از يکديگر در هماهنگي کامل براي هدف واحد سلطه بر جهان سوم عمل مي کنند و در حقيقت يک تقسيم کار انجام مي شود که از اقدام به حمله نظامي و کودتا تا انقلاب رنگي را دربر مي گيرد.
/انتهاي پيام/