شكوهاي ندارم از نوشتن در اوج مظلوميت!
شكوه ز گيتي مكن مينوي آراسته است
از دل و از جان بخواه هر چه خدا خواسته است
اين حرم كبرياست سجده گه اولياست
در دل هفت آسمان چون دل ما با شماست
هميشه تنها بوده ام و تنها تصميم گرفته ام تنها حركت كرده ام و رفته ام و بازگشته ام، تنها.
حضور در متن وقايع ميدان ادب و هنر و بركشيدن تيغ نقد كه محك عقل و دل است را تاب آورده ام، سالهاست در تنهايي.
اينك كه به فراخور قيمت نان به نرخ روز و غبار اين همه رنگ و دوگانگي، ميدان قلم و عرصه هنر را علي الاغلب، محيط زد و بند معركه گيران هزار رو مي بينم، جايي براي دلواپسيهاي سترگ و سهمگين و شكسته خود نمي شناسم و ترجيح مي دهم تا آنجا كه ممكن است به فراخور جان خسته و قلم شكستهام، به رسم منش مردان پاك در روزگار فتنه و ترفند، سكوتي پيشه كنم تا نجواي تنهايي ام باشد و تاب تحملم.
وقتي ملال و حس مظلوميت ناشي از آنچه در معركه گيريهايي مثل «تئاتر آييني- سنتي» بر من تنها روا داشته مي شود تنها چارهام پناه بردن به خدا و قلمي است كه او بدان قسم ياد كرده است، والا خودم نيز مي دانم وقتي به نشانه زخمي كه بر پيكره روحم نشانده و نمك بدان زدهاند - چند باره و هر باره به رسمي و ترفندي و ظلمي - چيزي قلمي مي كنم، آنان كه نمي خوانند، نمي دانند و آنان كه مي بينند با لحظهاي -شايد- تامل، درنگي را روانه پيشاني شكسته دلم مي كنند و ... ديگر هيچ!
اميد پيگيري و رسيدگي و لابد توجهي بجا و معتنابه هم كه اتلاف وقت است و به قصه شبيه تر!
سالهاست كه در پس ديدن و شنيدن و خواندن آثار نازل و مبتذلي كه هر يك به نامي و تحت لوايي منتشر مي شوند - با پول و وقت و «دين» مردم - بر خود مي لرزم و بي تاب مي شوم.
كه «آخر چرا؟!» تنها راه همان سكوت مي ماند و مرور تاريخ و اينكه: «مگر آن خضر فرخ پي درآيد ز يمن همتش كاري گشايد»
برادر! خواهر! مخاطب آشناي من!
اگر اين قلم حرمتي دارد، تو را به مدد اين رسانه معصوم، به ديدن و نگريستن و گريستن بر آنچه در دنياي هنر و ادبيات اين مرز و بوم مي گذرد فرا مي خوانم و مي خواهم كه مرهم دستان گرم و نوازشگرت را بر دل اين نويسنده بي پشتوانه و يك لا قبا بگذاري كه نوشتن در اوج مظلوميت را سالهاست، مشق مي كند و مشق!
حالا ديگر حرفي نيست جز نجواي همان شعر مولاي شاعرانگيهاي تمام روزگاران
شكوه زگيتي مكن مينوي آراسته است
از دل و از جان بخواه هر چه خدا خواسته است
/انتهاي پيام/