تصميمي در لحظه آخر، اتفاق نظر استراتژيک ميان امريکا واسراييل
کد خبر:۳۶۶۵۲
وبلاگ «عقل سرخ» / مهدي محمدي

تصميمي در لحظه آخر، اتفاق نظر استراتژيک ميان امريکا واسراييل

از مدت ها قبل تحليلگران غربي مي گفتند ساعت اسراييل درباره ايران تندتر از ساعت امريكا حركت مي كند و تصور مي شد اين موضوع به يك بحران بي سابقه در روابط آنها تبديل خواهد شد، اما اكنون نشانه هايي هست كه دو طرف مشغول هماهنگ كردن ساعت هاي خود با يكديگر هستند.

در حالي كه امريكايي ها سعي مي كنند در سخن گفتن راجع به ايران احتياط كنند، وظيفه آژير كشيدن به عهده اسراييل نهاده شده است. از مدت ها قبل تحليلگران غربي مي گفتند ساعت اسراييل درباره ايران تندتر از ساعت امريكا حركت مي كند و تصور مي شد اين موضوع به يك بحران بي سابقه در روابط آنها تبديل خواهد شد، اما اكنون نشانه هايي هست كه دو طرف مشغول هماهنگ كردن ساعت هاي خود با يكديگر هستند. پيش بيني بروز اختلاف ميان امريكا و رژيم اشغالگر قدس، با توجه به تيم هاي جديد حاكم در واشنگتن و تل آويو، البته دشوار نبود. اوباما ميراث دار فردي مانند جرج بوش است كه درست مثل بنيامين نتانياهو تصور مي كرد همه دنيا موظفند دست به سينه مقابلش بايستند و ديده است كه چنين سياستي نهايتا جز به مضحكه شدن در صحنه بين المللي نمي انجامد؛ طوري كه ممكن است يك وقت كشوري مانند كره شمالي هم از راه برسد و جناب ابرقدرت را پيش چشم جهانيان سكه يك پول كند. به همين دليل است كه اوباما بيشتر احتياط مي كند و تلاش دارد به جاي تصميم هاي يكجانبه، به اقدامات دستجمعي اهميت بيشتري بدهد. در مقابل نتانياهو متعلق به گروهي از سياستمداران است كه به طور سنتي «همكاري» را «نشانه ضعف» تلقي مي كنند و فقط براي اينكه ثابت كنند ضعيف نيستند، حاضرند دست به هر انتحاري بزنند.

اختلافات زماني بروز كرد كه دو طرف نتوانستند ديدگاه هاي يكديگر درباره«ضرورت ها» و «اولويت ها» را درك كنند. امريكايي ها پس از يك دوره تقريبا 10 ساله نظامي گري در خاورميانه، بالاخره به اين نتيجه رسيدند كه گفت وگو با قدرت هاي منطقه اي و دست يافتن به الگوهايي براي همكاري با آنها، براي يافتن راه حل پرونده هاي منطقه اي -البته در صورتي كه اساسا چنين چيزي وجود داشته باشد- يك «ضرورت» است. در نتيجه استراتژي ديپلماتيك امريكا در خاورميانه «اعمال قدرت» را به عنوان مرحله اي موازي با مذاكره و به عنوان تقويت كننده آن در نظر گرفت نه به عنوان جايگزيني كه مذاكره را حذف مي كند. اين مدل هم اكنون در عراق و افغانستان در حال اجراست و امريكايي ها مايلند در مورد ايران هم امتحان شود، با اين تفاوت كه قدرت به كار گرفته شده به موازات مذاكره، در آن دو كشور «قدرت سخت» يا نيروي عريان نظامي است اما در مورد ايران حوادث پس از انتخابات ظاهرا امريكايي ها را به اين نتيجه رسانده كه قدرت نرم يعني ايجاد ناآرامي و شورش و همراه كردن آن با فشارهاي ديپلماتيك و اقتصادي، مي تواند نتيجه بهتري بدهد. اسراييلي ها اما ضرورت مذاكره به عنوان يك الگوي غير قابل جايگزين را نپذيرفته اند چرا كه به لحاظ استراتژيك «توان ارعاب» را موثرتر از هر گونه رويه مذاكراتي مي دانند. از حيث تاريخي و تا آنجا كه به مقابله اسراييل با اعراب مربوط مي شود هم، ارعاب همواره شيوه اي كارساز بوده است. اعراب هرگز آنقدر قدرتمند نبوده اند كه اسراييل آنها را مانعي بر راه اهداف خود ببيند و نيازي به مذاكره با آنها احساس كند، بنابراين در طول 60 سال گذشته نه فقط دائما از آنها امتياز گرفته بلكه مكررا و در هر فرصت ممكن آنها را تحقير هم كرده است.

معادله استراتژيك امريكا- اسراييل وقتي به ضرورت مذاكره مي رسد، داراي دو نقطه انفصال است. اول اينكه امريكايي ها عقيده دارند اسراييل ديگر آنقدر قدرتمند نيست كه بتواند همه اهداف خود را -كه بسياري از آنها همان اهداف امريكا هم هست- با ارعاب ديگران برآورده كند. اين دولت اشغالگر، در اثر مشكلات عميق داخلي و مهم تر از آن شكست در دو جنگ 2006 و 2008 با حزب الله و حماس به اندازه اي ضعيف شده كه بايد «حفظ موجوديت» را به جاي «توسعه طلبي» در صدر گزينه هاي امنيت ملي خود قرار دهد و به جاي پنجه كشيدن به صورت اين و آن كه نهايتا به آبروريزي منجر مي شود، به تقويت اهرم هاي بازدارنده خود بپردازد. پيشنهادهايي هم كه امريكايي ها در دو سال گذشته به اسراييل داده اند از جمله استقرار سيستم دفاع موشكي فوق پيشرفته در صحراي نقب و فروش آخرين رده از هواپيماهاي رهگير F35، همه در همين راستا بوده است. نقطه انفصال دوم اين است كه امريكايي ها تصور مي كنند حتي اگر اسراييل قوي هم مي بود، قدرت محور مقاومت در منطقه و هزينه و ريسك بالاي درگيري با آن ايجاب مي كرد به جاي تهديدهاي پي در پي و چنگ و دندان نشان دادن به كساني كه كشتن و كشته شدن را به يكسان باعث قرب به خداوند مي دانند، به ديپلماسي فرصت بيشتري داده شود. شايد امريكايي ها هم در ابتدا چندان مايل به پشت ميز نشستن با دشمنان خود نبودند اما به بن بست رسيدن راه هاي ديگر، گزينه مذاكره را به آنها تحميل كرد و اكنون آنها از اسراييل مي خواهند راه طي شده آنها را دوباره نپيمايد و بپذيرد كه نهايتا راهي جز تلاش براي گفت وگو و همكاري نيست.

اختلاف نظر بر سر اولويت ها كمي عملياتي تر است، بر خلاف اختلاف نظر اول كه به مباني باز مي گردد. امريكايي ها يافته شدن هرگونه راه حل براي مسئله ايران را در گرو تضعيف قدرت منطقه اي آن مي دانند و عقيده دارند اين موضوع وقتي به بهترين وجه رخ خواهد داد كه مناقشه ديرين اعراب و اسراييل حل شده و راه حل دو كشوري براي مسئله فلسطين نهايي شود. در مقابل اسراييلي ها مي گويند تا زماني كه ايران قدرتمند و الهام بخش در منطقه حضور دارد و محور مقاومت را حمايت و تغذيه مي كند، امكان بر قراري هيچ صلح پايداري وجود نخواهد داشت و توافق با اعراب هم مشكلي را حل نمي كند چرا كه اساسا تا امروز هم آنها مانع اصلي شكل گيري كشور اسراييل نبوده اند. به عبارت دقيق تر، اسراييلي ها مي گويند آنها كه اكنون آماده معامله بر سر سرزمين هاي اشغالي هستند كاره اي نيستند و آنها كه به واقع، طرف حساب اصلي قصه اند علاقه اي به معامله ندارند. در نتيجه بهتر است جامعه جهاني به جاي تلف كردن وقت خود در راه «معامله با هيچ كاره ها» -به تعبير روزنامه معاريو- به مشكل اصلي يعني ايران بپردازد و مطمئن باشد كه اگر سنگر ايران فتح شود، ديگر چيزي به نام مسئله فلسطين هم باقي نخواهد ماند. در ديدارهاي مكرر مقام هاي امريكايي و اسراييلي با يكديگر در ماه هاي اخير انرژي فراواني براي حل اين پارادوكس صرف شده است اما به نظر نمي رسد راه حلي پيدا شده باشد الا اينكه دو طرف تصميم گرفته اند به يكديگر زمان بدهند و رويارو شدن با صورت مسئله در شكل واقعي آن را به تاخير بيندازند.

دردسر اما گويي تمامي ندارد، چرا كه همين مسئله زمان هم خود به يك معضل در گفت وگوهاي اسراييل و امريكا تبديل شده است. امريكايي ها به سه دليل تصور مي كنند نبايد در زمان دادن به ديپلماسي در مقابل ايران خست به خرج داد. اول اينكه، به طور طبيعي انتظار حل مشكلات ديرين و پيچيده ميان دو كشور در زماني كوتاه امكانپذير نيست، دوم اينكه امريكا براي تدوين استراتژي مابعد مذاكراتي خود نياز به رايزني و جلب نظر بلوك هاي مختلف دارد كه در كوتاه مدت امكان جمع بندي آن نيست و سوم هم اينكه امريكايي ها بعد از مشاهده ناآرامي هاي بعد از انتخابات در ايران تصور مي كنند بايد به اپوزيسيون داخلي ايران زمان بيشتري داد تا شايد بتواند از داخل ضربه به قدرت ايران وارد آورد. اسراييلي ها در مقابل مي گويند همه اين حرف ها را مي فهمند و به سومي خصوصا اميدوار هم هستند اما برنامه هسته اي ايران به سرعت در حال پيشرفت است و هر روز كه بگذرد مقابله با آن دشوار تر خواهد شد. در آخرين ديدار تيم امنيتي اوباما از تل آويو ظاهرا راه حل ميانه اي پيدا شده به اين ترتيب كه اسراييل تا سپتامبر دندان روي جگر بگذارد و متقابلا اگر تا آن موقع ايران پيشنهاد مذاكره با گروه 6 را نپذيرفت امريكا خود را براي اعمال تحريم هاي جديد عليه ايران آماده كند. برخي منابع اسراييلي در مقابل اين به اصطلاح راه حل، چند سوال مطرح كرده اند. سوال اول اين است كه فرض كنيم ايران به مذاكرات وارد شود، قرار است از اين مذاكرات چه چيزي بيرون بيايد؟ اين سوال خصوصا از آن رو براي اسراييلي ها آزاردهنده است كه اظهارات هيلاري كلينتون در مورد گسترش چتر هسته اي امريكا به منطقه در صورت هسته اي شدن ايران براي چندمين بار اين پيام را به آنها داد كه ممكن است در دل مذاكرات معامله اي شكل بگيرد كه آن حرف راست از آب دربيايد كه برخي مي گفتند: «امريكا در صورت هسته اي شدن ايران آن را مي پذيرد نه اينكه با آن بجنگد». سوال دوم هم همان قدر فرساينده است: فرض كنيم ايران ورود به مذاكرات را نپذيرد، چه مجازات موثري مي توان عليه آن اعمال كرد؟ نتيجه تحقيقات چند مركز مطالعه استراتژيك در امريكا اخيرا اين بوده كه ايران آنقدر جلو رفته كه بعيد است بتوان آن را با تحريم به عقب برگرداند. گذشته از اين، در مورد تحريم هاي جديد هم همان اتفاقي كه در مورد تحريم هاي قبلي آن رخ داد، مجددا تكرار خواهد شد: همه روي كاغذ آن را مي پذيرند و در عمل هيچ كس آن را اجرا نمي كند.

اين سوالات احتمالا اوباما را به زودي از پاي در مي آورد و او تحت فشار لابي اسراييل وادار خواهد شد اقدامات راديكال تري عليه ايران انجام دهد. ممكن است جزئيات استراتژيك و تاكتيكي حل نشود اما به افق كه نگاه كنيم اوباما در كنار اسراييل خواهد ماند ولو مجبور به تجديد نظر در بسياري از آن اموري باشد كه پيش تر وعده داده بود.

حدس زدن درباره آينده و آنچه در لابي هاي پنهان روابط امريكا و صهيونيست ها مي گذرد، دشوار است اما با خطايي كم و بيش قابل اغماض و با ملاحظه مجموعه قرائن مي توان ادعا كرد درباره شكاف ميان امريكا و اسراييل بر سر ايران غلو شده است. هر دو طرف به اين نتيجه رسيده اند كه هزينه درگيري نظامي با ايران خيلي بالاست و ضمنا ايران را متوقف نمي كند پس بهتر است ايران از راه يك اجماع قدرتمند جهاني و اعمال تحريم ها همراه با تقويت نيروهاي سازشكار در داخل، متوقف شود. تنها اختلاف احتمالا اين است كه اگر نهايتا همه راه ها به بن بست رسيد و برنامه ايران متوقف نشد با آن چه بايد كرد؟ نگراني اسراييلي ها اين است كه امريكا در آن لحظه، به دليل مشكلات منطقه اي اش به معامله با ايران و پذيرش يك ايران هسته اي متمايل شود. علت هم اين است كه امريكا بر خلاف اسراييل، برنامه ايران را يك تهديد حياتي براي خود نمي داند. سوال اين است كه در آن لحظه يعني در لحظه اي كه اسراييل عميقا تنها مانده باشد چه خواهد كرد؟ جواب ساده است. وقتي امريكا معامله مي كند اسراييل توان مقابله نخواهد داشت و «تنهايي» عاملي براي گرايش به معامله خواهد بود نه عاملي براي گرايش به درگيري.

پربازدیدترین آخرین اخبار