تکرار و تکرار و تکرار!
پاتوق شيشه اي - «رسانه» و ملحقاتش حداقل برای مایی که وبلاگ می نویسیم و احیاناً وبلاگ می خوانیم کاملاً شناخته شده است. وقتی نام رسانه به گوشمان می خورد گویی یک «تاریخ» جلوی چشممان ورق می خورد. تاریخی که گواهی می دهد که هر کس رسانه قوی تری داشته است پیروز میدان بوده است. رسانه که می گوییم می دانیم تنها «تلویزیون» و «رادیو» رسانه نیستند! «روزنامه» و «اینترنت» هم بگذاریم رویش هنوز رسانه ها تمام نمی شوند. برگه های دست نوشته ای که هواپیماهای متفقین بر سر شهرهای کشورهای متحد می ریخت هم رسانه بود. رسانه ای که شاید در آن زمان به خوبی تاثیر خودش را برای پیروزی متحدین در جنگ جهانی گذاشت و البته هر چه نگاه می کنیم حلقه این «واژه زیبا» را گسترده تر و گسترده تر می بینیم.
«حسام الدین مطهری» یادداشتی را در «کتابخانه اشا» منتشر کرد و به طور خاص به «ژورنالیسم حزب اللهی» پرداخت. (کنار هم قرار دادن این دو واژه چقدر بدترکیب به نظر می رسد!) یادداشت خوب و جامعی بود. شاید خلاصه آن همه تکرار و نقد بر عملکرد آنهایی که خود را حزب اللهی می نامند. خواندن یادداشت های تکراری همیشه آزار دهنده است کأنه نشستن در سر کلاس درس دانشگاهی که یکبار تجربه اش کرده ای! اما خب شاید بتوان از نگاه منتقدانه به یادداشت حسام نگاه کرد و کمی رویش «دیالوگ» کرد. حسام در آغاز یادداشت به نمونه موفقی از تجربه روزنامه نگاری اشاره کرد و البته شاید «بهترین» گزینه را انتخاب کرد و به خوبی قوچانیِ شهروندِ امروز و قوچانی شرق و قوچانی ِاعتماد ملی را برانداز کرد. اما مشکل من با حسام در اینجاست که تعریف از قوچانی و قوچانی ها و کارهای رسانه ای طیفی که او ترجیح داده «دگراندیش» بخواندشان، اغراق خوانده است. این چند جمله را با هم بخوانیم:
«قوچانی «ویژه» است چون در برهوتِ بیدار و درختِ ژورنالیسم در ایران گل میکند. «ویژه» است چون برخلاف رسم معهودِ روزنامهنگاری در ایران، «پنبه» به دست دارد، نه پتک و چماق؛ آرام و بیصدا سر میبرد، نه با درد و خونریزی.»
قبول! قوچانی ویژه است. حرف من هم همین است. اصولاً کارهای رسانه ای همان به اصطلاح دگراندیشان که بگذار من از این به بعد «منتقد» بخوانمشان، همواره از آن هایی که البته باز حسام حزب اللهی نام نهاده، بهتر بوده است. بگذار با هم بشماریم در همین انتخابات اخیر. اوج فعالیت حزب اللهی ها که اینها را هم بگذار من «موافقان نظام» بخوانمشان، همین انتخابات و انتخابات قبلتر است! بیا با هم نگاهی بیندازیم به آن چه منتقدین کردند و آنچه موافقان نظام کردند. ورود «فعالانه» به شبکه های اجتماعی و حضور «گسترده» در اینترنت را قرار بده در مقابل حدود بیست-سی نفر موافق نظامی که خودشان را در شبکه های اجتماعی و اینترنت «خفه» کردند. هزاران سایت و بلاگ رسمی و غیر رسمی منتقدین را نگاهی بینداز و آن وقت بشمار سایت ها و وبلاگ های فعال و «نویسنده» موافقین نظام را. روزنامه ها و نشریاتی به سنگینی «شهروند امروز» و «شرق» و «هم میهن» و «اعتماد» و «کلمه سبز» و ... را تورقی بکن و بعد از آن بیا با هم چند شماره «کیهان» و «ایران» را ورق بزنیم! می توانیم از هر کدام دوتایش را بخریم. چندان «وزنی» ندارند! ایده های نویی مثل «تلویزیون اینترنتی» موج و موارد مشابه را در اینترنت جستجو کن و بعد از آن برایم ایمیل بزن تا آدرس کار تقلیدی و ضعیف تر تلویزیون اینترنتی «خدمت» را برایت سند کنم! «نود سیاسی» را که یادتان هست؟ 5 میلیون از آن در سراسر کشور توزیع شد. (اگر نداشتید بگویید برایتان بفرستم. البته قطعاً هزینه اش را باید بپردازید) کمی به سطح گرافیکی و انیمشین کار شده و «نفس ایده» برنامه ها بیندیش و بعد بیا تا با هم تقلید مسخره و البته نه چندان بد ولی دیرهنگام همین موافقین نظام را تماشا کنیم!
این ها فقط چند نمونه ریز و کوچک از فعالیت های رسانه ای «تیمی» و «گروهی» است که این روزها ما آنها را جلبک و مغزپسته ای و ... می خوانیم. این اغراق نیست حسام خان! کسی نگفته است که در بین این بچه مسجدی هایی که البته اغلب «روضه حاج محمود» برایشان از «سخنرانی حاج محمود» دیگر در سازمان ملل دل نشین تر است، روزنامه نگار حرفه ای می نتوان یافت! البته که من با حسام هم عقیده ام که فراوانی امثال قوچانی در میان موافقین نظام کمتر که هیچ قطعاً بیشتر هم هست. پس مشکل کجاست؟ هر چند که در سی تی اسکنی که حسام از حزب اللهی ها کرده است چند مشکل را «رصد» کرده است اما به نظرم احتمالاً دستگاه سی تی حسام از آنجایی که بیمه ها حق بیمارستان ها را نداده اند و 500 میلیارد بدهی بیمه ها به بیمارستان هاست، کمی قدیمی شده است و نتوانسته عمق بیشتر در حزب اللهی ها نفوذ کند و مشکلات بیشتر را دریابد.
اکثر آنچه که حسام گفته است «درست و منطقی» است. این که آنها که باید میدان بدهند، نمی دهند و این که آن ها که باید میدان نداشته باشند دارند. اما به نظر من مشکل عمده و اساسی خود «بدنه ژورنالیست ها»ی موافق نظام هستند. بارها این حرف را مجامع رسمی و غیررسمی مختلف زده ام. شاید اینجا هم گفته ام اما از آنجا که بناست با هم «تکرار» کنیم مشکلاتمان را، باز می گویم. برگردیم به مدل قوچانی! جوانی بیست و چند ساله که کم کم می رود که سی سال را پر کند بسیاری از «سالخوردگان» و داعیه داران ژورنالیستی را «زیر دست» خودش می بیند. نه آنکه زوری در کار باشد! نه! سالخوردگان فهمیده اند که باید قوچانی را «جلو» بیندازند. قوچانی به ژورنالیست پنجاه و چند ساله می گوید که باید در مقاله ای که برایم می نویسی از واژه های "رئیس جمهور"، "دروغ"، "انرژی هسته ای"، "ماجراجویی" و "سیاست خارجی" استفاده کنی و جالب اینکه پیرمرد پنجاه و چند ساله فردا چند برگه آ4 با خود به دفتر سردبیر می آورد و مقاله همان شده است که جوانک از پیرمرد خواسته است! صبر کن! یک بار دیگر پروسه بالا را بخوان و آن وقت تصور کن که می خواهی در بین موافقین نظام چنین سازمانی را بچینی! چرا می خندی؟ گفتم فقط «تصور» کن! هنوز انجامش نداده ایم که! اما خب حق داری. حتی تصورش هم سخت است. این به اصطلاح حزبل ها حتی هم سن و سال های خود را به عنوان مدیر و «رده بالاتر» بر نمی تابند چه برسد که بخواهند سنگینی سایه یک جوان بیست و چند ساله را در بالای سر خود تحمل کنند. پس چه می شود؟ ساده است. آن می شود که می بینی! نه رسانه ای قوی. نه روزنامه ای وزین و نه سایتی تحلیلی و فعال و پرمخاطب. به همین سادگی! ایده ها در «نطفه» خفه می شوند مبادا که جای آن پیرمردی که حالا مدیر است توسط این ایده پرداز جوان گرفته شود!
بله جناب آقای مطهری عزیز! مشکل اینجاست. تا زمانی که موافقین نظام «برتری نسبی» فردی را بر خود برنتابند اوضاع بر همین منوال هست که هست. تا زمانی که آن دانشجوی سال چندمی استعداد برتر دانشجوی ورودی جدید را به سخره بگیرد اوضاع دانشگاه های ما همین است که هست! این ها که می گویم بدنه است! بدنه! «کار گروهی»! «حلقه مفقوده» موافقین نظام کار گروهی است. چیزی که در منتقدین به «شدت» و «جدیت» دنبال می شود اما موافقین هیچ وقت رقبتی برای این نوع کار نشان نداده اند. ترجیح داده اند که «تنها» کار کنند. ترجیح داده اند «وبلاگ» بنویسند به جای این که برای یک «سایت» کار کنند. ترجیح داده اند در دانشگاه «مجموعه» نشریه تک برگ خود را داشته باشند به جای این که «زیرمجموعه» یک نشریه 30 صفحه ای قرار بگیرند. ترجیح داده اند و ترجیح داده اند و ترجیح داده اند! و البته چه بد ترجیح داده اند! همین بچه مسجدی ها را ببین. در پایگاه مسجدشان هم نمی توانند مدیر بودن یک هم سن و سال خود و یا شاید جوان تر از خود را تحمل کنند! حتماً باید یک «حاجی سالخورده ریشدار» بالای سرشان باشد تا کارشان پیش برود. خلاصه این که زمانی که 10 جوان به اصطلاح حزب اللهی توانستند مدیری را از میان خود و با افتخار! این خیلی مهم است که «با افتخار» انتخاب کنند و «زیر دستش» باشند و کار کنند آن وقت است که می توان امیدوار بود که شهروند امروز لباس بسیجی بپوشد و با همان شش جیب های بسیجی «باطوم قلمش» را بر سر «منتقدین نظام» بکوبد! باطوم قلم را نه باطوم رنگ «مغزپسته» ایش را.
پ.ن:
- این یادداشت خیلی طولانی تر بود اما به دلیل سریع خوانده شدن و یا شاید بهتر اسکرول شدن (!) کوتاه و کوتاه و کوتاه تر شد.
- این حرفها خیلی تکراریست. من یکی که شاید سالیان است که این حرف ها را تکرار کرده ام و نتیجه ای نگرفتم. بنا هم نداشتم که تکرار کنم اما خب نمی شد یادداشت حسام الدین مطهری را نادیده گرفت! این هم برود کنار آن همه حرف هایی که در این باب در این سالیان گفته ام!
- اگر احیاناً تعریفی از فعالیت های رسانه ای منتقدین می شود نه بدان معناست که آنها غالبند و ما مغلوب! بلکه هدف آنست که نشان دهیم که توانایی چه کارهایی در موافقین هست و انجام نمی دهند! همین!
/انتهاي پيام/