چرا روشنفکران ايراني آنچه را فوکو ديد، نمي بينند؟
کد خبر:۳۸۱۸۲
سجاد صفار هرندي

چرا روشنفکران ايراني آنچه را فوکو ديد، نمي بينند؟

هميشه وقتي صحبت به روايت فوکو از انقلاب اسلامي ايران مي رسد، بعضي ها با پوزخندي حکيمانه (!) فوراً پاسخ مي دهند : « البته مي داني که فوکو بعداً همه حرفهايش درباره انقلاب ايران را پس گرفت... مگر نامه اش به بازرگان راجع به اعدام ها را نخوانده اي؟! » آيا واقعيت اين گونه است؟ آري و خير.

سرويس انديشه - معمولاً وقتي يک پرسش تبديل به عنوان مقاله مي شود، انتظار مي رود که مقاله پاسخي براي پرسش طرح شده فراهم کند. پيشاپيش بايد اقرار کنم که نگارنده به واقع پاسخي براي اين پرسش در خورجين ندارد و اين نوشته بيشتر پرسه زدن در حواشي خود سؤال است تا حرکت مستقيم به سوي جواب.

هميشه وقتي صحبت به روايت فوکو از انقلاب اسلامي ايران مي رسد، بعضي ها با پوزخندي حکيمانه (!) فوراً پاسخ مي دهند : « البته مي داني که فوکو بعداً همه حرفهايش درباره انقلاب ايران را پس گرفت... مگر نامه اش به بازرگان راجع به اعدام ها را نخوانده اي؟! » آيا واقعيت اين گونه است؟ آري و خير.

فوکو اساساً به انقلاب اسلامي اعتقاد نيافته بود که در اين اعتقاد تجديد نظر کند. نويسند? «تاريخ جنسيت» چگونه مي توانست به آنچه خود معنويت سياسي مي ناميد، اعتقاد بيابد؟! انقلاب ايران در چارچوب دغدغه کلي فوکو، براي او به مسأله اي جذّاب تبديل شد ولي اين به معناي موافقت او با محتواي انقلاب نبود. پروژه اصلي فوکو ( اگر چه در دوره هاي مختلف سويه هاي گوناگوني يافت ) اين بود که تلقي نظم مدرن به مثابه نتيجه و نهايت طبيعي، قطعي و گريز ناپذير تاريخ را مورد ترديد قرار دهد. او در اين مسير به نقش کليدي دانش و به ويژه علوم انساني در تبديل افراد به سوژه هايي که خود پذيراي انقياد به اين نظم و بديهي پنداشتن آن هستند ، تفطّن يافت. از نظر او انقلاب ايران حادثه اي غريب، شگفت انگيز و بي سابقه بود و چنين ويژگي هايي براي اينکه توجه فوکو را به موضوعي جلب کند، کافي است. فوکو علاقه مند به گسست ها، استثنا ها و حاشيه ها بود و انقلاب اسلامي براي او موردي بود که مي توانست در چارچوب طرح کلّي خود تعميم ها و کلان روايت هاي عصر جديد را به مبارزه بطلبد.  انقلاب اسلامي هم از آن جهت که با ويژگي هاي غريب خود مشکله اي براي علوم انساني و اجتماعي ( و به طور کلي سپهر نظري و فرهنگي مدرن ) بود و هم از آن رو که صداي « ديگري » هايي از حاشيه دنياي مدرن که به حرف آمده اند قلمداد مي شد، مورد توجه فوکو قرار گرفت. اين نفس اين واقعه بود که علاقه فوکو را جلب کرده بود و نه محتواي آن. هر چند در همان دوران فراوان بودند کساني در اقصا نقاط جهان ( به ويژه عالم اسلامي ) که درخشش حقيقت معنوي انقلاب آنان را نيز منقلب ساخته بود، ولي فوکو در اين زمره نبود.

بالا تر اينکه، ميشل فوکو بنا بر ديدگاههاي مربوط به دوره تبارشناسي خود نه تنها به انقلاب اسلامي که به هيچ روزنه و مسيري براي رهايي نمي توانست معتقد باشد. وقتي جايي بيرون از قدرت وجود نداشته باشد، اساساً رهايي بي معناست. هر وضعيت ممکني طبق فهم تبار شناسانه، با همان علامت سؤال هايي مواجه خواهد بود که وضعيت مدرن با آنها مواجه است. هر وضعيت ممکني محصول جفت و جور شدن تکه پاره هايي بي معناست که تقديري کور يا مناسبات غريب و جادويي قدرت در زماني مشخص آنها را به هم پيوند داده است. هر امکاني در عرض وضع موجود قرار مي گيرد. نتيج? اين تلقي اگر تقدير گرايي و بي عملي محافظه کارانه نباشد، يقيناً نفي مطلق است. نفي در نفي. بدين ترتيب فوکو حتي اگر با انقلاب اسلامي در مرحل? نفي نظم و نظام سابق نيز همدل باشد، اين همدلي نمي تواند در مرحله استقرار نظم تازه ادامه يابد.

اهميت آنچه فوکو درباره انقلاب اسلامي گفت ، اصلاً مربوط به موافقت يا مخالفت او با اصالت و حقانيت اين انقلاب نيست. انقلاب اسلامي خيلي بزرگ تر از آن است که بخواهد از ميشل فوکو براي حقانيت خود اعتبار بگيرد. از قضا، اگر بنا بر تنظيم چنين معادله اي باشد اين فوکو است که از انقلاب اسلامي براي تحليل پسا ساختار گرايانه خود اعتبار مي گيرد. تحولات سالهاي اخير به ويژه روشن ساخته است که اين ادعا شور وشعار خام اهالي انقلاب نيست. اهميت کار فوکو نه در ارزيابي ها و داوري ها، که در روايت گري هاي اوست. روايت هاي حاصل از مشاهدات و شنيده هاي يک فرانسوي از کف خيابان هاي تهران در تابستان و پاييز 57، اين آن چيزي است که برايش بايد به سراغ مصاحبه ها و مقاله هاي فوکو راجع به ايران رفت.

حتي اگر اعدام سران رژيم سابق به مذاق جناب فوکو خوش نيامده باشد، چيزي از اهميت اين ديالوگ استثنايي که بين او و خبرنگار ليبراسيون رد و بدل شده است، کاسته نمي شود:

ميشل فوکو : ... البته مردم در بافتي از بحران و مشکلات اقتصادي و غيره قيام کردند، اما مشکلات اقتصادي ايران در اين دوران آنقدرها بزرگ نيست که مردم در دسته هاي صد هزار نفري و ميليوني به خيابان ها بريزند و در مقابل مسلسل ها و در مقابل مقابل مسلسل ها سينه سپر کنند. در مورد اين پديده بايد صحبت کرد.

پي ير بلانشه : شايد ما در مقام مقايسه با مشکلات اقتصادي بيشتري رو به روييم.

 ميشل فوکو : شايد. در نهايت با در نظر گرفتن تمام مشکلات اقتصادي ،هم چنان بايد ببينيم چرا مردم قيام کردند و گفتند : ديگر اين وضع را نمي خواهيم. ايرانيان با قيام شان به خود گفتند- و اين شايد روح قيام شان باشد: ما به طور قطع بايد اين رژيم را تغيير دهيم و از دست اين آدم خلاص شويم، بايد کارکنان فاسد را تغيير دهيم، ما بايد همه چيز را در کشور اعم از تشكيلات سياسي، نظام اقتصادي و سياست خارجي تغيير دهيم. اما به ويژه بايد خودمان را تغيير دهيم.  بايد شيوه بودن مان و رابطه مان با چيزها، با ديگران، با ابديت و خدا تغيير كند و تنها در صورت اين تغيير ريشه اي در تجربه مان است که انقلاب مان انقلابي واقعي خواهد بود . من فكر مي كنم كه در همين جاست كه اسلام ايفاي نقش مي كند. ( ... ) هميشه از ماركس و افيون مردم نقل قول مي آورند اما جمله اي درست پيش از آن جمله وجود دارد كه هرگز نقل نمي شود، مي گويد: مذهب، روح يك جهان بي روح است. بايد گفت كه اسلام در سال 1978 در ايران افيون مردم نبوده است، دقيقاً از آن رو که روح يك جهان بي روح بوده است. ( ايران: روح يک جهان بي روح، ص 60-61(

 

تلاش فوکو براي رهايي از مشهورات علوم انساني متجدد و خرافات مدرني همچون ترقي ، نوسازي، توسعه متوازن و ... موجب آن شده بود که وي به طور شگفت انگيزي امکان تماس با حاق واقعيت انقلاب اسلامي را بيابد. اين امر وقتي روشن تر مي شود که دريافت فوکو از انقلاب را با با روايت ديگري که تقريباً همزمان با او توسط يک اروپايي ديگر از اين واقعه ارائه شده است، مقايسه کنيم. راوي اين روايت براي خيلي از ما شايد نام آشنايي باشد. سردبير چپ گراي مجله  New left review در آن سالها و رفيق فابريک اصلاح طلبان وطني در اين سالها ؛ پروفسور فرد هاليدي.

هاليدي نيز در روزهاي داغ تابستان 57 براي تکميل کتاب خود ( ديکتاتوري و توسعه سرمايه داري در ايران) به تهران آمد. او- که بر خلاف فوکو کم و بيش فارسي هم مي داند - در آخرين فصل کتاب خود از ناآرامي هاي آنروز ايران به عنوان بحران ششم (پس از مشروطه، کودتاي سوم اسفند 1299، شهريور 1320 ، نهضت ملي نفت و قيام 15 خرداد) ياد کرده و تصريح مي کند که موقعيت حکومت در بحران ششم بسيار مستحکم تر و مستقر تر از پنج بحران قبلي است. هاليدي به اصرار مي گويد که آنچه در ايران رخ مي دهد يک انقلاب نيست. چرا که هيچ جريان چپ سازمان يافته و نيرومندي در ايران وجود ندارد و اساساً اين حرکت فاقد هرگونه تشکيلات منسجم پيشرو است. آنچه در ايران مي گذرد يک شورش اقتصادي- اجتماعي است. شورش کوري که حاشيه نشين هاي شهري و طبقه متوسط سنتي - که از تحريکات دولت عليه بازار به بهانه مبارزه با گرانفروشي ناراضي هستند! – در آن در گير هستند. فرد هاليدي در عين حال به طرزي تقريباً عاجزانه از خوانندگان مي خواهد که دچار اين اشتباه که حرکت اخير در ايران را با صفت اسلامي توصيف کنند، نشوند. اين امر موجب مي شود که « علل عميقاً مادّي » اين حرکت در ابهام قرار گيرد. اسلام، اگر هم نقشي داشته باشد، صرفاً زباني است که طبقات صدمه ديده از نوسازي رژيم پهلوي از آن براي بيان مطالبات اقتصادي و اجتماعي خود استفاده مي کنند. او در نهايت ماجراي جمعه سياه را به عنوان نقطه پاياني براي « بحران ششم » قلمداد مي کند و اين بلاهت سيستماتيک را اين گونه به پايان مي برد که شايد از طريق پيوند يافتن چپ با مسأله قوميت ها بتوان در افق دو دهه آينده (!) به وقوع انقلاب سوسياليستي در ايران اميدوار بود.

جالب اينجاست که بخش عمده اي از روشنفکران و آکادميسين هاي ايراني طي سه دهه به جاي مشارکت در تيز بيني واقع نگران? فوکو، در بلاهت سيستماتيک هاليدي سهيم شده اند. شايد خيلي از آنها مثل هاليدي علايق چپ گرايانه نداشته باشند، ولي همگي مثل او با دستپاچگي تکرار مي کنند : « هيچ اتّفاقي نيفتاده ... همه چيز تحت کنترل است. » بعضي هاي شان که وقاحت بيشتري دارند، مثل مشاور جامعه شناسي خواند? اعلي حضرت همايوني (!)، مي گويند : « از قبل مشخص بود! ... ما از سال 52 پيش بيني کرده بوديم.» و ادامه مي دهند : « هيچ چيز عجيبي رخ نداده ... سکته مختصري در جريان تاريخ عارض شد. ديديد که در سالهاي پس از جنگ قطار تاريخ حرکت را در ريل نوسازي از سر گرفت. » بعد رو ترش مي کنند و مي گويند : « آن رخداد بي معنايي هم که در روزهاي آغازين تابستان 1384 رخ داد، چندان مهم نيست. حاشيه نشين ها و قابلمه بدست ها امدند وسط و اخلال کردند. هر چند سرعت نوسازي را گرفتند ولي نمي توانند ما را به دوزخ ماقبل سرمايه داري1 بازگردانند . » روشنفکران ايراني نمي توانند انقلابي که در ظاهر و باطن جهان رخ داده است،ببينند. همانگونه که فرد هاليدي نمي توانست در تابستان 57 انقلابي که در جسم و جان ايرانيان رخ داده بود، مشاهده کند. علت شايد اين است که موصوف صفت بلاهت نه شخص پروفسور فرد هاليدي، که دستگاه معرفتي است که هاليدي و دوستان ايراني او به واسط? آن جهان را مي فهمند و تحليل مي کنند.

ماهيت اين جريان ، از چند ماه پيش که حرف آن را شنيده بودم، اسباب کنجکاوي من شده بود و بايد اقرار کنم که از بس از زبان اين همه کارشناس ماهر شنيده بودم که « خوب مي دانيم که چه چيزي را نمي خواهند، اما خودشان هم نمي دانند که چه مي خواهند »، دلم داشت به هم مي خورد.

«شما چه مي خواهيد؟ » با اين سؤال بر سر زبان بود که در روزهاي پس از تظاهرات در تهران و قم چرخيدم. مواظب بودم که اين سؤال را از صاحبان مشاغل مهم وسياستمداران نپرسم. ترجيح مي دادم با مقامات ديني، با دانشجويان، با روشنفکران علاقه مند به مسائل اسلامي و نيز با چريک هايي که در سال 1352 مبارزه مسلحانه را رها کرده بودند و تصميم گرفته بودند که عمل خود را به شيوه اي کاملاً متفاوت در دل جامعه سنتي ادامه دهند، بحث کنم؛ بحث هايي گاه طولاني .

« شما چه مي خواهيد؟ » در مدت اقامت در ايران يک بار هم واژه انقلاب را از زبان کسي نشنيدم؛ اما از هر پنج مخاطب من چهار نفر جواب مي دادند : « حکومت اسلامي. » اين جواب مرا غافلگير نمي کرد، آيه الله خميني همين جواب خشک و کوتاه را به خبرنگاران داده بود ... . ( ايرانيها چه رويايي در سر دارند؟، ص 36 )

***

در ايران هم مثل اروپا از اين « تکنوکرات هاي مکرر » هستند که کارشان تصحيح اشتباهات تکنوکرات هاي يک نسل پيش است. اينها از رشد حرف مي زنند منتها رشد حساب شده ؛ از توسعه حرف مي زنند و در عين حال از محيط زيست ؛ و با احترام از بافت اجتماعي سخن مي گويند. يکي از اينها به من مي گفت که هنوز هم ممکن است کارها روبراه شود؛ بعد از اين نوسازي مي کنيم ولي معقول و با توجه به « هويت فرهنگي » ؛ فقط به شرط اينکه شاه از خيالپردازي هايش دست بردارد. ( ... )

اين شخص بلند پرواز و چند نفري چون او، هنوز مي خواهند با محدود کردن قدرت شاه و با خنثي کردن رؤياهاي او نوسازي را نجات دهند. غافل از اينکه امروز در ايران خودِ نوسازي است که سربار است. ( ايرانيها چه رويايي در سر دارند؟ ، ص 21 )

***

اراده جمعي اسطوره اي سياسي است که حقوقدانان يا فيلسوفان تلاش مي کنند به کمک آن نهادها و غيره را تحليل يا توجيه کنند ، اراده جمعي يک ابزار نظري است ، اراده جمعي را هرگز کسي نديده است و خود من فکر مي کردم که اراده جمعي مثل خدا يا روح است و هرگز کسي نمي تواند با آن روبرو شود .

نمي دانم با من موافق ايد يا نه ، اما ما در تهران و سرتاسر ايران با اراده جمعي يک ملت برخورد کرديم ، و خب بايد به آن احترام بگذاريم ، چون چنين چيزي هميشه روي نمي دهد .وانگهي يک مقصود و هدف و تنها يک هدف به اين اداره جمعي داده شده است ، يعني رفتن شاه و در همين جا است که مي توان از معناي سياسي آيت الله خميني سخن گفت .(...)

در ايران عرق ملي بي نهايت قوي بوده است ، سرباز زدن از اطاعت از بيگانگان ، بيزاري از چپاول منابع ملي ، عدم پذيرش سياست وابستگي به خارج و دخالت همه جا آشکار آمريکايي ها ، همه و عمه عوامل تعيين کننده اي بودند تا شاه يک دست نشانده غرب به شمار آيد .اما به عقيده من عرق ملي فقط يکي از اجزاء رد و طردي به مراتب راديکال تر بوده است ، نه تنها رد و طرد بيگانگان از سوي ملت بلکه رد و طرد هر آنچه در طول سالها و سده ها سرنوشت سياسي يک ملت را رقم زده بود . ( ايران: روح يک جهان بي روح، ص 57-58 )

***

آيا اين اراده ]حکومت اسلامي[ آن قدر ريشه دار هست که به صورت يکي از داده هاي هميشگي زندگي سياسي در ايران در آيد، يا اينکه وقتي آسمان « واقعيت سياسي » به اندازه کافي صاف شد و امکان حرف زدن از برنامه و حزب و قانون اساسي و طرح و غيره فراهم آمد مثل ابري پراکنده خواهد شد؟سياستمداران چه بسا بگويند که آنچه امروز بخش بزرگي از تاکتيک هاي ايشان را تعيين مي کند پاسخ همين دو سؤال است.

اما در پيرامون اين خواست سياسي دو پرسش ديگر هم هست که توجه مرا به خود جلب مي کند.

يکي از اين دو پرسش به ايران و سرنوشت يگانه آن مربوط مي شود. در سپيده دم تاريخ، ايران دولت را اختراع کرد و نسخه آن را به اسلام سپرد: مديران ايراني کارمندان دستگاه خلافت شدند. اما ايران از همين اسلام مذهبي بيرون آورده است که چشمه هايي خشک نشدني براي مقاومت در مقابل دولت در اختيار اين ملت نهاده است. اين خواست سياسي را بايد نشانه آشتي دانست، يا چيزي متناقض يا آستان? امري نو؟

پرسش دوم بر سر اين گوش? جهان است که زمين و زيرزمين آن ميدان بازي استراتژي هاي جهاني است. براي مردمي که روي اين خاک زندگي مي کنند جست و جوي  چيزي که ما غربيها امکان آن را پس از رنسانس و بحران بزرگ مسيحيت از دست داده ايم چه معني دارد: جستجوي معنويت سياسي؟ هم اکنون صداي خند? فرانسوي ها را مي شنوم، اما من مي دانم که اشتباه مي کنند، ] مني که آگاهيم از ايران بسيار ناچيز است [.( ايرانيها چه رويايي در سر دارند؟ ، ص 41-42 )

زماني فرا خواهد رسيد که اين پديده که تلاش مي کنيم درکش کنيم و ما را به شدت مجذوب خود کرده است ، يعني خود تجربه انقلابي ، خاموش خواهد شد ، دقيقاً نوري بود که در همه اين مردم روشن بود و در عين حال همه آنان را در خود غرق کرد.

اين نور خاموش خواهد شد ، آنگاه نيروهاي متفاوت سياسي و جريان هاي متفاوت سر بر خواهند آورد ، سازش هايي صورت خواهد گرفت و من به هيچ وجه نمي دانم چه کسي پيروز خواهد بود و گمان نمي کنم زياد باشند کساني که بتوانند از هم اکنون اين را پيشگويي کنند .اين نور محو خواهد شد ، فرايندهايي متعلق به سطحي ديگر و به نوعي متعلق به واقعيتي ديگر وجود خواهد داشت ، منظورم اين است که آنچه شاهدش بوده ايم نتيجه يک ائتلاف ، مثلاً ميان گروه هاي متفاوت سياسي نبود ، نتيجه سازش ميان دو طبقه اجتماعي هم نبود که يکي با عقب نشيني بر سر اين موضع و ديگري بر سر موضع ديگر ، سرانجام بر سر مطالبه اين يا آن انتخاب به توافق برسند .ابداً ، چيز ديگري روي داد ، پديده اي همه مردم را در بر گرفت و روزي از حرکت باز خواهد ايستاد ، در آن زمان ديگر فقط محاسبه هاي سياسي باقي خواهد ماند ، محاسبه هايي که هر کس پيوسته در سر داشته است .يک عضو فعال يک گروه سياسي را در نظر بگيريد ، هنگامي که او در يکي از آن تظاهرات شرکت مي کند دوپاره بود ، هم محاسبه سياسي خود را در سر داشت و هم فردي درگير اين جنبش انقلابي يا به عبارت بهتر يک ايراني قيام کرده عليه پادشاهش بود و اين دو بر هم منطبق نيستند ، زيرا او به دليل فلان محاسبه حزب خود عليه شاه قيام نکرده است . ( ايران: روح يک جهان بي روح، ص 61-62 )

***

پزشک تهراني و ملّاي شهرستاني، کارگر نفت و کارمند پست و دانشجوي چادري همه يک اعتراض و يک خواست دارند. در اين خواست چيزي هست که ماي? تشويش خاطر است، هميشه صحبت از يک چيز است، يک چيز واحد و بسيار مشخص : شاه بايد برود. اما براي مردم ايران اين چيز يگانه معنيش همه چيز است: پايان وابستگي، از ميان رفتن پليس، توزيع مجدد درآمدهاي نفتي، تعقيب عوامل فساد، فعّال شدن دوباره اسلام، يک شيوه زندگي جديد، روابط جديد با غرب، با کشور هاي عرب، با آسيا و غيره. ايرانيها هم مثل دانشجويان اروپايي دهه شصت همه چيز را مي خواهند، اما اين همه چيزي که مي خواهند « آزادي اميال » نيست، بلکه آزادي از هر چيزي است که در کشورشان و در زندگي روزانه شان نشانه حضور قدرت هاي جهاني است؛ و در واقع اين احزاب سياسي – ليبرالها يا سوسياليست هاي هوادار آمريکا يا مارکسيست ها – و حتي خود صحنه سياست، به نظر ايشان هنوز کارگزار اين قدرت ها هستند، و هميشه بوده اند. ( ايرانيها چه رويايي در سر دارند؟ ، ص 63- 64 )

***

پي ير بلانشه : برايت مثالي مي آورم ، يک شب پس از ساعت منع عبور و مرور با يک خانم ايراني چهل ساله که کاملاً غربي شده و در لندن زندگي کرده بود و در شمال تهران خانه داشت ، بيرون رفتيم .يک شب در ايام قبل از محرم بود و او به محل اقامت ما در يک محله پايين شهر آمده بود ، از همه طرف صداي تيراندازي مي آمد ، ما او را به کوچه پس کوچه ها برديم تا نظامي ها و مردم و فريادهاي روي پشت بام و غيره را ببيند ....اين نخستين بار بود که پاي پياده به اين محله مي آمد و نخستين بار بود که با مردم فقير کوچه و خيابان که فرياد مي زدند " الله اکبر " صحبت مي کرد ، او از اين که چادر بر سر نداشت کاملاً پريشان و سراسيمه بود ، نه به اين دليل که مي ترسيد اسيد روي صورتش بپاشند ، بلکه مي خواست مثل زنان ديگر باشد .مسئله چادر آن قدرها مهم نبود ، بلکه آن چه اهميت داشت حرف هايي بود که مردم براي ما بازگو مي کردند ، آنان به شيوه کاملاً مذهبي صحبت مي کردند و هميشه در پايان مي گفتند : " خدا حفظ تان کند ." و بسياري از عبارت هاي تا حدودي عرفاني. آن خانم هم با همان شيوه و با همان زبان پاسخ مي داد ، او به ما گفت که اين نخستين بار است که اين چنين صحبت مي کند ، او به شدت تحت تأثير قرار گرفته بود .

ميشل فوکو : با اين حال روزي همه اينها از ديد تاريخ نگاران ، پيوستن طبقه هاي فرا دست به چپ مردمي و غيره تلقي خواهد شد و اين حقيقتي تحليلي خواهد بود . ( ايران: روح يک جهان بي روح، ص 64 )

***

جدا از مسائل مربوط به جانشيني بي درنگ شاه مسئله ديگري نيز دست کم به همان اندازه توجه مرا جلب کرده است: : " آيا اين جنبش يکپارچه و واحد که به مدت يک سال مردم را در برابر مسلسل ها برانگيخته است ، قدرت آن را خواهد داشت که از مرزهاي خاص خود فراتر بود و پا را فراتر از آن چيزهايي بگذارد که مدتي بر آن متکي بوده است؟ آيا اين محدوده ها و اين تکيه گاهها به محض انجام خيزش محو خواهند شد ، يا بر عکس ريشه خواهند دواند و تقويت خواهند شد ؟ "بسياري در اينجا و برخي در ايران انتظار و اميد ديدن لحظه اي را دارند که سرانجام لائيسم حقوق خود را بازيابد و لحظه اي که انقلاب خوب و حقيقي و جاودانه ظاهر شود .من از خودم مي پرسم که اين راه منحصر به فرد راهي که طي آن مردم عليه سر سختي سرنوشت شان و عليه همه آنچه براي قرن ها بوده اند ، " چيزي کاملاً متفاوت " را جستجو مي کنند ، آنان را تا کجا خواهد برد . ( ايران: روح يک جهان بي روح، ص 68 )

منبع:نشريه بازگشت ( متعلق به بسيج دانشجويي دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران)

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار