نقدى بر پلوراليسم دينى
کد خبر:۳۸۲۰۱
محمدجواد حيدرى کاشانى

نقدى بر پلوراليسم دينى

واژه پلوراليزم در معادلات فارسى، گاهى به معناى «تکثر و چندگانگى » مى‏آيد که باتفسير نخست هماهنگ‏هست و حاکى از پديدارى اجتماعى است و گاهى به معناى «آيين کثرت و کثرت‏گرايى‏» مى‏آيد که بيانگر تفسيردوم است.

سرويس انديشه -

واژه پلوراليسم

واژه پلوراليسم از «پلورال‏» گرفته شده و به معنى تجمع و کثرت است. پلوراليسم در لغت‏به معناى کثرت‏گرايى‏است; و از نظر اصطلاح فرهنگى، «پلوراليست‏» به کسى مى‏گويند که در عرصه‏هاى فکرى، اعتقادى، سياسى،مذهبى، هنرى، اجتماعى و فرهنگى به تعدد و کثرت قايل است و با پرهيز از اعتقاد به انحصارگرايى، همه‏روش‏هاى موجود را در عرصه‏هاى مختلف، صحيح مى‏داند.

(Pluralism) چنين تفسير شده است: در فرهنگ آکسفورد، پلوراليزم

1) زندگى در جامعه‏اى که از گروه‏هاى نژادى مختلف تشکيل يافته; يا گروه‏هايى که داراى زندگى سياسى يادينى مختلف مى‏باشند. (1)

2) پذيرش اين اصل که گروه‏هاى مختلف مى‏توانند در يک جامعه با مسالمت زندگى کنند. (2)

واژه پلوراليزم در معادلات فارسى، گاهى به معناى «تکثر و چندگانگى (3) » مى‏آيد که باتفسير نخست هماهنگ‏هست و حاکى از پديدارى اجتماعى است و گاهى به معناى «آيين کثرت و کثرت‏گرايى‏» مى‏آيد که بيانگر تفسيردوم است.

امروزه پلوراليسم دينى که در مقاله‏هايى مانند «صراطهاى مستقيم‏» (4) مطرح مى‏شود، معنايى دارد که حتى بامعناى دوم، تفاوت دارد و آن اين‏که حقيقت مطلق، نجات، فلاح و رستگارى را به يک دين و مذهب و شريعت‏منحصر نکنيم و معتقد شويم حق و حقيقت، مشترک ميان تمامى اديان است و عقايد و معارف در اديان،مذاهب و آيين‏هاى گوناگون، در واقع، جلوه‏هاى مختلف «حق‏» مطلق‏اند و پيروان همه اديان و مذاهب به‏هدايت و نجات ابدى و سرمدى و سعادت دست مى‏يابند.

مقاله «صراطهاى مستقيم‏» اثر آقاى «عبدالکريم سروش‏» تلاش مى‏کند تا با استفاده از تجربيات قبلى افرادى‏مثل «محمد آرکون‏» و «فضل‏الرحمان‏» نظريه پلوراليزم دينى آقاى «جان هيک‏» را بومى، و تاکيد بر «عقايد حقه‏»که مستلزم ابطال ديگران است را نفى کند.

جان هيک (1992 م) متکلم مسيحى معاصر مى‏نويسد:

اديان مختلف، جريان‏هاى متفاوت تجربه دينى هستند، که هر يک دوره‏اى از تاريخ‏بشر آغاز شده و خودآگاهى عقلى خود را در يک فضاى فرهنگى متفاوت بازيافته‏است. (5) لازمه کثرت‏گرايى دينى عبارت است از:

الف) اديان گوناگون متضاد، همگى مى‏توانند مايه رستگارى يا کمال نفس پيروان و سالکان خود شوندچنانکه در هندوئيسم براى نيل به رهايى يا رستگارى، راه‏هاى بسيارى وجود دارد. (6)

ب) همه عقايد و اديان، يکسان، به رسميت‏شناخته مى‏شوند و نبايد به عقايد حقه‏اى که موجب‏ابطال ديگر اديان و عقايد است، اصرار کرد.

اصول عقايد اسلامى و معارف قرآن نيز مبهماتى است که به يقين نمى‏دانيم راى درست، کدام است;لذا بايد به همه اديان ارج نهيم و هيچ کدام را از ميدان خارج نکنيم. (7)

ج) هر چه مانع پلوراليزم است، از شاخص‏هاى اصلى ديندارى محسوب نمى‏شود و از اين رو احکام‏فقهى که آراى فقها و اسلام شناسان درباره اعمال و رفتار مسلمانان است، بيانگر وظايف عملى، مناسک‏و آداب عبادى و غير عبادى انسان‏ها است.

د) نسبيت اخلاقى و انکار حسن و قبح عقلى از پيامدهاى ديگر پلوراليزم دينى است; زيرا اخلاق نيزمانند عقايد و احکام معيارهاى متفاوت و گوناگون دارد و در جاهاى بسيارى، نمى‏توان صحت و سقم‏روش‏هاى اخلاقى را مشخص کرد، اينجا است که از پيروان صراطهاى مستقيم و پلوراليزم دينى سؤال‏مى‏شود:

پس دين چيست؟ معيار حقانيت آن کدام است و در چه بخشى از آموزه‏هاى دين بايداهل معرفت، يقين، ايمان و استحکام بود و اساسا وجوه تمايز اسلام از کفر چيست؟ آيااسلام نسبت‏به اديان و مکاتب توجيهى دارد يا نه؟!

آيا در «ايمان داشتن‏» موضوع ايمان، روش زندگى، عمل و «جدال ارزشى انسان‏»اهميتى دارد يا نه؟

آقاى سروش با استفاده از ديدگاه جان هيک و آوردن شاهد مثال‏هايى از شعر، قرآن و عرفان معتقداست، آنچه براى انسان اهميت دارد، ايمان داشتن است که در همه اديان، آرا و پيروان، به يکسان موجوداست. اما ايمان به چه و با کدام روش و منش در زندگى و رفتار و با کدام جدال ارزشى; شرک يا توحيد; بااستفاده از کدام مبانى و با چه شرايط و لوازمى; اصلا مهم نيست، بايد همه اديان همزيستى مسالمت‏آميزپيشه کنند و هيچ دينى، ديگران را باطل نمى‏کند.

وى با استفاده از تجربيات آقايان محمد آرکون و فضل‏الرحمان معتقد است که نبايد در صدد داورى وارزش‏گذارى ميان عقايد دينى و مذهبى برآمد و بايد از منظر ديگرى به دين نگريست و به جاى‏انحصارگرايى و صراط مستقيم، به صراطهاى مستقيم معتقد بود.

در مقاله «صراطهاى مستقيم‏»آورده شده که يک تباين خودناکاستنى و غير قابل داورى ميان عقايد،اديان و فرهنگ‏ها وجود دارد به‏طورى که امکان ندارد درباره حقانيت‏يا بطلان آن‏ها قضاوت کرد و به‏همين جهت نبايد مکاتب و اديان گوناگون را به درست‏يا غلط تقسيم کرد بلکه کليه فرهنگ‏ها و عقايد رابايد به رسميت‏شناخت; زيرا اساسا اختلافات قابل رفع نيستند و لازم هم نيست چنين رفع اختلافى‏انجام شود.

وى معتقد است که مفاد پلوراليزم دينى از کشفيات و آثار عصر جديد مى‏باشد و مى‏کوشد دلايلى به‏نفع نسبيت دين دست و پا کند. ايشان با عدم تصريح به مقتضاى معرفتى اين رويکرد غربى و سر درآوردن از وعى «لاادرى‏گرى‏» و قول به تساوى کليه آرا و عقايد با يکديگر، اين مطالب را با اشاره و کنايه‏مى‏فهماند و بر مدعاى خويش ده دليل اقامه مى‏کند.

تعبير «کتاب الهى و سخن پيامبرصلى الله عليه وآله همواره تفسيرهاى متعدد بومى دارد.» (8) به صورت‏قاعده‏اى کلى و عام، تمام نيست; زيرا بسيارى از آيات قرآن و روايات پيامبر از محکماتند و داراى‏ظاهرى روشن و قابل فهم عمومى‏اند; به همين جهت از آغاز ظهور اسلام تاکنون همه علماى‏مذاهب فهم يکسانى از آن‏ها دارند.

خداوند مى‏فرمايد:

«هو الذى انزل عليک‏الکتاب منه آيات محکمات هن ام‏الکتاب و اخر متشابهات (9) »
آيات محکمات که در اين آيه به عنوان ام‏الکتاب مطرح شده، همان آياتى است که معنايى‏روشن دارد و آيات متشابه آياتى است که احتمال وجود معانى متعدد در آن راه دارد و ظهورى‏روشن ندارد و به آيات محکم برگشت مى‏کند. مفسران بر اين باورند که آيات متشابه در مقايسه بامحکمات، اندک است و کسى که به دنبال کشف حقيقت است، مى‏تواند با مراجعه به محکمات،مراد واقعى از متشابهات را دريابد.

تفاسير متعدد از آيات قرآن، ربطى به کثرت گرايى و پلوراليزم دينى ندارد و به معناى برابرشمردن همه آرا و صحيح دانستن همه مکاتب و فرهنگ‏ها نيست. در آياتى از قرآن به روشنى،از«الصراط المستقيم‏» سخن مى‏گويد و صراطها و روش‏هاى ديگر را باطل مى‏شمرد و مى‏فرمايد:

«و من يبتغ غيرالاسلام دينا فلن يقبل منه‏» (10) ;

بنابراين، ادعاى پلوراليزم دينى با تفسيرى که در مقاله صراطهاى مستقيم آمده، اجتهادى است‏در برابر نص صريح قرآن و روايات. و عرفان، برهان و قرآن در بطلان آن هماهنگ‏اند. از اين رو، اين‏ادعا که:

قرآن پيامبران را بر صراطى مستقيم يعنى يکى از راه‏هاى راست مى‏داند و نه‏تنها راه مستقيم; و اين به معناى پلوراليزم و تعدد صراطهاى مستقيم است، (11) باطل است.

آقاى دکتر سروش در مقاله صراطهاى مستقيم مدعى مى‏شود آن‏چه در کتاب قبض و بسطتئوريک شريعت آورده شده، اساسابراى اثبات کثرت‏گرايى در فهم دين است.
وى بر اين باور است:

فهم‏هاى ما از کتاب و سنت، متعدد است و کتاب (قرآن) خودش اين تعددرا مى‏پذيرد و سر اصلى اختلاف مفسران و تفاسير اين است که هيچ فهم و هيچ‏تفسيرى از متن کتاب و سنت، بدون پيش فرض‏هاى فهمنده يا مفسر، قابل‏تصور نيست. هر مفسرى با يک سرى سؤال‏ها و پيش‏فرض‏ها و انتظارات خاص‏از بيرون دين و از طريق علوم تجربى و غيره مى‏آيد که نزد همه يکسان نيست;بنابراين فهم دين، يک تکثر طبيعى پيدا مى‏کند. در مکتوبات برخى از فيلسوفان‏هرمنوتيک، اين معنا به فهم هر متنى از متون مقدس و غير آن توسعه داده شده‏است. (12)

در پاسخ به اين ادعا نکاتى را يادآور مى‏شويم:

1) اينکه فهم انسان از کتاب و سنت، تا اندازه‏اى اختلاف مى‏پذيرد را محققان کتاب و سنت‏قبول دارند; لکن تمام نزاع در معرفت دينى، اثبات کليت و عموميت اين ادعا است. سؤال اين‏است که چه دليلى بر اين مدعا که فهم کتاب و سنت همواره و در همه جا در تحول است و هيچ‏فهم ثابت و پايدارى از کتاب و سنت نداريم، وجود دارد؟
2) در «قبض و بسط‏» ادعا شده:

کتاب و سنت صامت است. شما هستيد که فهمى را عرضه مى‏کنيد بر کتاب‏و سنت، شما هستيد که به کتاب و سنت معنا مى‏بخشيد.

سؤال اينجاست که چه دليلى بر اين ادعا داريد؟ به علاوه در جاى خود ثابت‏شده است که‏«دلخواهى کردن تفسير متون، هم خلاف روش‏هاى دقيق فلسفه تحليلى و زبانى است و هم خلاف‏مسلم کتاب و سنت. همچنين در قرآن، شواهدى فراوان بر «بيانگر»، «ناطق‏»، «بيان کننده‏»،«بصائرللناس‏»، «آيات مبينات‏»، «هذا بيان للناس‏» و روشنگر بودن قرآن وارد شده است. مگرممکن است آيات بينات و روشنگر قرآن، صامت و ساکت‏باشد؟ روشنگرى و بيانگرى در جهت‏مقابل صامت‏بودن است.

3) حق بودن همه اديان به لحاظ عقلانى ممکن نيست; زيرا دعاوى اديان و مکاتب، متعارض‏است و گاهى در حد تناقض با يکديگر اختلاف دارند. به عنوان مثال، اسلام، نبى‏اکرم‏صلى الله عليه وآله را خاتم‏انبياى الهى مى‏داند و دين مسيح قايل به خاتميت پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله نيست و پيامبر اسلام را نفى‏مى‏کنند، در حالى که حق، يکى بيش نيست. چگونه مى‏شود هر دو طرف دعوا، حقانيت داشته‏باشند؟

4) ايشان مى‏گويند: ما نبايد اين سؤال را طرح کنيم که آيا ما حقيم يا ديگران؟ با آيات فراوانى‏که حقانيت را مطرح مى‏کند چه مى‏کنيد؟ قرآن همواره به حق دعوت مى‏کند و از باطل و جلوه‏هاى‏آن بر حذر مى‏دارد. عقل انسان هم به صورت فطرى، حق و باطل را تا اندازه‏اى درک مى‏کند. درقرآن آياتى مانند:

«قال فالحق و الحق اقول لاملئن جهنم منک و ممن تبعک منهم اجمعين (13) »فراوان است.

5) يکى از نگرانى‏هاى نويسنده مقاله اين است که اکثر آدميان بر روى زمين بر ضلالت‏باشند.در حالى که قرآن خود مى‏فرمايد:

«و ما يؤمن اکثرهم بالله والا و هم يشرکون‏»

«لا ملئن جهنم منکم اجمعين‏» (14)

شيطان هم ادعا کرد «لاغوينهم اجمعين الا عبادک منهم‏المخلصين.»

بعد از آن‏که حجت تمام شد و نسخه شفا بخش هدايت‏براى بشر آورده شد، آنان که گوش‏نکردند و اهل هوا و دنيا شدند و عصيان حق کردند به گمراهى مى‏افتند. اين ناشى از سوء اختيار واعمال ناصالح است و ربطى به اراده الهى ندارد.

6) از نويسنده مقاله انتظار مى‏رفت لااقل اصول و مبانى پلوراليزم را در مباحث‏خويش رعايت‏و با سعه صدر و ظرفيتى بالا از مخالفان ديدگاه خويش استقبال مى‏کرد. بدون شک، توهين، تحقيرو دشنام‏گويى با کثرت گرايى ادعايى جمع نمى‏شود.

طرفدار کثرت‏گرايى بايد به وحدت‏گرايان هم اجازه دهد تا نقد منطقى خويش را بر کثرت‏گرايى‏ارايه دهند.

تعجب اين است که نويسنده مقاله، مخالفان نظريه صراطهاى مستقيم و مدعيان وحدت‏گرايى‏را «تحمل ناپذيرترين جانوران روى زمين‏» قلمداد مى‏کند و تيرهاى خويش را به سوى آنان نشانه‏مى‏رود و باز از تفاهم، تسالم و اشتراک ميان عقايد، فرهنگ‏ها مکاتب و ديدگاه‏ها سخن مى‏راند؟ (15)

سکولاريسم مولود پلوراليسم

يکى از دستاوردهاى پلوراليسم، ادعاى جدايى دين و علم و همچنين سکولاريسم و جدايى‏دين از سياست و حکومت است. نمونه‏هايى از اين ديدگاه را در ادامه آورده و آن را بررسى‏مى‏کنيم:

نسبيت فهم دين

تفکيک بين دين و فهم دين (16) ، نکته‏اى است که مروجان نظريه نسبت فهم دين از آن استفاده‏فراوانى مى‏کنند و چنين وانمود مى‏کنند که اين مطلب بر پايه براهين فلسفى بنا شده است; زيراذهن و واقعيت فاصله‏اى پر ناشدنى دارد; اگر چه اين مطلب فلسفى در جاى خود صحيح است،اما استفاده‏اى که برخى از روشنفکران معاصر براى اثبات نظريه نسبيت فهم دينى از آن مى‏کنندناتمام است. آنان از تفکيک ذهن و عين نتيجه مى‏گيرند که هر فهمى که ما به آن مى‏رسيم يقينى‏نيست و دليلى بر مطابقت آن با عالم واقع نداريم; در حالى که فهم ما گرچه ذهنى است امامى‏تواند مطابق با عالم عين و واقعيت‏باشد.

اگر کسى به طور کلى منکر مطابقت «عالم عين‏» با فهم‏هاى ذهنى باشد، از يک شکاليک تمام‏عيار سر در مى‏آورد و خواه ناخواه به وادى جدايى علم و دين مى‏افتد.
بى‏ايمانى دستاورد نسبيت
يکى از مهم‏ترين نتايج عدم مطابقت ذهن و عين، بى‏معنا بودن ايمان انسان به مبدا و معاداست.

اگر همه فهم‏ها نسبى باشد و هيچ فهمى مطابق با واقع نباشد، ديگر ايمان به مبدا و معاد معنايى‏ندارد.

در حالى‏که وقتى معتقد شديم، خدا هست و يکتاست و پيامبران را فرستاده است، چگونه‏ممکن است‏بگوييم ايمان به الوهيت، وحدانيت و... غير از علم است؟ کسى که مى‏گويد همه‏فهم‏ها از متون دينى و معرفت دينى، قابل تشکيک است و دين هر کس فهم او است و معارف دين‏و فهم بشر هم، چون رودى در سيلان و جريان است، از نسبيت‏به نفى ايمان مى‏رسد، آنگاه‏چگونه ممکن است، وحدت علم و دين و هماهنگى آن‏دو را بپذيرد؟

عجيب اينکه براى گريز از اين مساله که پذيرش نسبيت مساوى نفى ايمان است، ايمان را به‏گونه‏اى معنا مى‏کنند که دچار مشکل عظيم‏ترى مى‏شوند. آنان مى‏گويند ايمان اين نيست که چيزى‏باور داشته باشيد، بلکه ايمان دغدغه نهايى درباره حقيقت عالم است.

تبليغ سکولاريسم

روشنفکرانى چون دکتر سروش مى‏گويند: وقتى تفاسير نسبى شد، شما حق نداريد که يک‏تفسير را بر تفسير ديگرى حاکم کنيد; و چون همه فهم‏ها نمى‏تواند حاکم باشد، طبيعتا دست دين‏از دخالت در شؤون اجتماعى، سياسى، و اداره جامعه کوتاه مى‏شود; چون معناى دخالت دادن‏دين، سلطه يک تفسير بر تفاسير ديگر است که اين عده، منکر آنند.

روشنفکران معاصر براى القاى جدايى علم و دين به طور مستقيم به آن حمله نمى‏کنند; زيرا دريک جامعه دينى -مثل ايران- هر انسان ساده‏اى بى‏درنگ به غرض و مرض آنان پى مى‏برد; از اين‏رو مى‏گويند دين از امور شخصى و اعتقادات فردى است و براى هر انسانى محترم و ارزشمندمى‏باشد، اما در امور اجتماعى، سياسى، اجرايى و مديريت‏بايد از علم استمداد کرد و دين در اداره‏جامعه و آبادکردن دنياى مردم جايگاهى ندارد و تنها متکفل امور اخروى مردم است و ما هم نبايد دين را در حيات‏و معيشت دنيايى مردم دخالت دهيم.

تبليغ فقدان توانايى دين

عده‏اى ديگر چنين القا مى‏کنند که دين توان اداره جامعه و حل معضلات و مشکلات پيچيده اقتصادى،سياسى، حقوقى و اجتماعى را در جوامع بشرى ندارد و با احکام دينى نمى‏توان کشور را اداره کرد. بايد با استفاده‏از دستاوردهاى علم و تکنولوژى براى رشد و توسعه، دور دين را خط کشيد. طرح مديريت علمى در مقابل‏مديريت فقهى و تاختن به ولايت فقيه و حکومت دينى از اين نمونه است. (17)

غرض ورزى درباره روحانيت

برخى از روشنفکران دينى معاصر با سوء استفاده از آزادى با شگردهاى ويژه‏اى با تخريب‏مبانى اعتقادى و فرهنگ ملى و زير سؤال بردن مقدسات دينى و مذهبى و القاى شبهات دينى درميان جوانان و دانشجويان، به تضعيف روحانيت مى‏پردازند و مى‏گويند:

روحانيت چنانکه امروز زيست مى‏کند و شناخته مى‏شود، نه مجموعه فقيهان‏است، نه مجموعه مفسران، نه مجموعه فيلسوفان و دين شناسان، نه مجموعه‏پارسايان و نه مجموعه ملبسان به کسوت روحانى... علم، تقوا، تقدس، تفقه ولباس روحانى، هيچ کدام ملاک روحانى بودن نيست. ملاک، شيوه ارتزاق است وبس. (18)

آيا اين تعريف از روحانيت صحيح، منطقى و معقول است؟ آيا اين تعريف جامع افراد و مانع اغيار است؟ ياتحريفى است که ريشه آن غرض و بيمارى است؟!

آيا کيفيت ارتزاق، به روحانيت هويت صنفى مى‏بخشد و آنان را دور يک محور جمع مى‏کند،اما شيوه تحصيلات، تبليغات، درس، بحث، زندگى، تعليم و تعلم و سلوک و رفتار، هويت‏سازنيست؟!

ملاک دانشجو بودن، تحصيلات دانشگاهى است، ولى معيار روحانى بودن، ارتزاق از راه دين‏است و بس؟! دريغ از اين داورى!

حوزه‏هاى علميه در گذشته و حال فقيهان بزرگى چون شيخ انصارى، مقدس اردبيلى، علامه‏حلى، محقق کرکى و ده‏ها فقيه و فيلسوف شهير و نام‏آور پرورش داده است که امام خمينى‏قدس سره‏يادگارى از روش و منش و تهجد و تعبد آنان است.

آيا مطالعه کتاب «شهيدان راه فضيلت‏» و سيرى از زندگى بزرگانى چون شهيد اول و ثانى،مرحوم سيدمحمدتقى خوانسارى، مرحوم‏کاشانى، حاجى سبزوارى، صدرالدين شيرازى، علامه‏طبرسى، مجلسى و عارفانى چون ملکى تبريزى، ملاحسينقلى همدانى، حکيم شهيد مطهرى،شهيد فرزانه بهشتى، قدوسى، باهنر، مفتح، مدنى، ربانى، دستغيب و پاکبازانى که امروزه در ميان‏روحانيت کم نيستند، براى حکايت از هويت روحانيت کافى نيست؟

آيا مطالعه تاريخ معاصر، ما را به اين نتيجه نمى‏رساند که:

روحانيت مجموعه‏اى از فقيهان، حکيمان، محدثان و مفسران قرآن هستندکه حوزه‏هاى علميه به صورت شبانه‏روزى به تعليم و تعلم علوم اسلامى و يامديريت و اجراى قوانين الهى اشتغال دارند و هدفشان تبليغ و تبيين مبانى‏اسلامى و هدايت و ارشاد مردم و اجراى احکام اسلامى در جامعه است. (19)

اين ادعاى واهى که در دانشگاه هيچ علمى غير قابل نقد نيست و هيچ مبنايى وجود ندارد که هميشه مقدس ونقدناپذير تلقى شود بر خلاف حوزه که در آن بحث و نقد فقط تا مرزى جايز است و در مبانى، چون و چرا وجودندارد و خط قرمزى وجود دارد که استاد و شاگرد هر دو ملتزم شده‏اند که در وراى آن مناقشه‏اى نيست، جز براى‏ايجاد ترديد و بدبينى چه هدفى مى‏تواند، داشته باشد و با اينکه هر کس با شيوه حوزوى آشنا باشد مى‏داند که اين‏ادعا نادرست و خلاف واقع است.

--------------------------------------------------------------------------------

پى‏نوشتها:

1.The existnce in one society of anuber of group that delony to different races or have different poligous beliefs.

2. The principle that these differnt yroups can live to gether in pracr in one society

3) فرهنگ معاصر، انگليسى به فارسى، محمدرضا باطنى.

4) کيان، 36، صراطهاى مستقيم، فروردين و ارديبهشت 6، صص‏2-16 .

5) جان هيک، فلسفه دين، ترجمه بهرام راد، ص 238.

6) کيان، 36، ص 15.

7) همان.

8) صراطهاى مستقيم، کيان، 36.

9) آل عمران (3): 7 .

10) آل عمران (3): 85.

11) کيان، 36، مقاله صراطهاى مستقيم.

12) صراطهاى مستقيم، کيان شماره 36. و نقد آن از فاضل محترم جناب حجة‏الاسلام صادق لاريجانى، در مجله صبح، ش 78،بهمن 76، صص 32-37 .

13) ص (38): 85 و 84 .

14) اعراف (7): 18 .

15) صراطهاى مستقيم، کيان شماره 36. و نقدآن از افاضل محترم جناب حجة‏الاسلام صادق لاريجانى در مجله صبح، ش 78،بهمن 79، صص 32-37 .

16) قبض و بسطتئوريک شريعت، اثر دکتر سروش; مجله کيان، ش‏36. مقاله صراطهاى مستقيم.

17) براى آشنايى بيشتر مراجعه کنيد به کتاب حکمت و حکومت اثر دکتر مهدى حائرى و مقاله مديريت علمى... اثر آقاى سروش ومقاله حکومت دمکراتيک دينى اثر آقاى سروش .

18) مجله کيان، شماره 24، سال 74، مقاله آقاى دکتر سروش.

19) سخنرانى آقاى دکتر سروش در دانشگاه اصفهان و نقد و بررسى آن توسط آقاى صادق لاريجانى، در کتاب قبض و بسط در قبض وبسطى‏ديگر، صص‏75-102 .
ماهنامه پيام حوزه شماره 25

منبع:بانک پرسش و پاسخ

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار