وضعيت فلسفه اسلامي در ايران معاصر
کد خبر:۳۸۸۰۸
سيد هادي موسوي

وضعيت فلسفه اسلامي در ايران معاصر

در ايران دو كانون عمده حوزه و سيستم دانشگاهي براي حضور فلسفه اسلامي وجود دارد كه ما نيز ابتدا عمده بحث را در اين دو كانون پياده مي كنيم و سپس به ذكر  ملاحظاتي راجع به فلسفه اسلامي اكتفا مي كنيم.

سرويس انديشه -  اگر بخواهيم بدون تمهيد مقدمه به اصل سخن روي بياوريم، لازم است به اين نكته اشاره كنيم كه در اين جا نه قصد داريم از اهميت و جايگاه نظري فلسفه اسلامي در قوام بخشي به تمدن و فرهنگ ايراني- اسلامي سخن بگوييم و نه در پي ارائه يك سري آمار و ارقام براي نشان دادن وضعيت فلسفه اسلامي در ايران هستيم كه ما را فعلاً با اين روش كاري نيست. در ايران دو كانون عمده حوزه و سيستم دانشگاهي براي حضور فلسفه اسلامي وجود دارد كه ما نيز ابتدا عمده بحث را در اين دو كانون پياده مي كنيم و سپس به ذكر  ملاحظاتي راجع به فلسفه اسلامي اكتفا مي كنيم.

فلسفه اسلامي در دانشگاه

فلسفه اسلامي به دلايل متعدد كه در اين جا مجال تفصيل آنها نيست ، در چارچوب سيستم دانشگاهي نتوانسته است به خوبي رشد كند و بلكه اساساً فلسفه اسلامي وضعيت قابل قبولي در دانشگاه ندارد.

 اگر به رئوس مطالبي كه در دانشگاه هاي ما در ذيل فلسفه اسلامي گنجانده شده است دقّت كنيم، به راحتي تصديق خواهيم كرد كه اين مطالب نه قادر است دانشجو را با فلسفه آشنا كند و نه مي تواند مقدمه اي باشد براي ورود در مباحث جدي و سنگين فلسفه اسلامي، خصوصاً اين كه اگر كساني متصدي تقرير و تدريس اين مباحث باشند كه فلسفه اسلامي را به خوبي درك نكرده اند و اساساً نحوه تدريس و تطبيق مطالب را نيز  بلد نيستند.

از جانب ديگر، فضاي حاكم بر دانشگاه ها در زمينه علوم انساني، متأثر از نگاه كاربردي و تجربي به علوم، به اين باور غير حقيقي در ميان دانشجويان اين علوم خاصه فلسفه اسلامي دامن زده است كه هر چيزي كه بي واسطه مؤدي به عمل نشود، پرداختن به آن و مطالعه آن سودي ندارد وشايد مايه اتلاف وقت باشد و فلسفه اسلامي نيز بي واسطه مؤدي به عمل نمي شود، پس پرداختن به آن بي فايده و ضايع اوقات است . مضاف بر اين كه براي پاس داشت حرمت و عظمت فلسفه، واجب است كه نحوي احتياط و ملاحظه نيز در خصوص پذيرش افراد در ورود به اين علم از جهت قابليّت و استعداد  لحاظ شود تا كساني مجال فلسفه خواندن بيابند كه فلسفه را از براي فلسفه بخوانند، همان طور كه حكماي اوليه به اين مهم اصرار و التزام كامل داشته اند ، اما اين ملاحظه نه تنها رعايت نمي شود بلكه روش حضور افراد در دانشگاه، تحقق آن را به امر محالي بدل نموده است.

از اين رو، شايد عده اندكي در دانشگاه باشند كه حقيقتاً دل در گرو فلسفه اسلامي نهاده باشند و كثيري نيز صرفاً مي آيند و مي روند  كه بعداً شايد از اين آمدن و رفتن،  نصيبي دنيايي برگيرند.

من باب تذكر و تنبيه لازم است بدانيم كه وضعيت در دانشگاه هاي عمده كشور، از آنچه گفته آمد، وخيم تر و غير قابل تحمل تر است . برخي از اين دانشگاه ها هر چند در عرف به اعتبار و وثاقت مشهورند ولي بر خلاف اين شهرت، در زمينه فلسفه اسلامي كار ارزنده اي انجام نداده اند و از اساتيد عالمي بهره نمي برند تا بتوانند فلسفه اسلامي را به درستي و در خور آن تدريس كنند. با اين حال، نويسنده منكر وجود محققان توانايي نيست كه تمام هّم خود را در فلسفه اسلامي صرف نموده اند اما سخن درباره وضعيت كلي اين علم است در محيط دانشگاه.

لازم است به صراحت، اذعان كنيم دليل روشن و اميدواركننده اي در دست نداريم كه نشان دهد اين اوضاع در شرف تبدّل است و يا به سمت بهبود پيش مي رود و اگر اين روند بدين گونه تداوم يابد، در آينده شاهد چالش ها و خسارت هاي فرهنگي و نظري طاقت فرسايي خواهيم بود.

فلسفه اسلامي  در حوزه

فلسفه اسلامي در حوزه، خاصه در حوزه علميه مقدّسه قم وضعيت به مراتب بهتري از دانشگاه دارد. مطالبي كه در حوزه تدريس مي شود غالباً همان كتب اصلي و غني حكماي درجه اول فلسفه اسلامي است كه در مقاطع زماني نسبتاً طولاني تقرير آنها به سرانجام مي رسد و اساتيدي هم كه تدريس اين كتب را به عهده گرفته اند، معمولاً- هر چند در مواقعي چنين نيست- خود، اين كتب را نزد اهل فن خوانده اند و غالباً بعد از سال ها مطالعه و تأمل، روي به تقرير اين كتب آورده اند. از اين روي براي طالب اين علم، يافتن استادي كه اهل فن باشد و فلسفه را با تمام وجود خويش چشيده و آميخته است، شايد چندان مشكل نباشد.

از طرف ديگر، طالبان فلسفه اسلامي كه همان طلاّب علوم ديني هستند، با توجه به شرايط و فضاي موجود در حوزه و نيز دريافت درست و نسبتاً مطابق با واقع راجع به جايگاه و شأن فلسفه اسلامي به مثابه رأس علوم الهي، اكثراً شوق نا آميخته اي به ورود در ساحت فلسفه نشان مي دهند، اين شوق زماني كه با تبحّر اساتيد ممزوج شود مي تواند به توسعه و پيشرفت هاي اميدواركننده اي در روند مسير فلسفه اسلامي مؤدي شود.

ممكن است تصور شود كه آنچه در بالا ذكر شد، دليل قوي بر وضعيت خوب فلسفه اسلامي در حوزه نيست، ما نيز موافق اين قول هستيم و آنچه ذكر شد نيز در واقع عرضه نشانه هايي بود كه مي توان از طريق آنها ميان حوزه و مراكز ديگر به قياس دست زد و يا اين كه وضعيت فلسفه را در حوزه به نحوي هر چند ناقص رصد نمود. و ما تا حدّ  زيادي بر مشكلات فلسفه در حوزه، آگاه هستيم و بر خلاف برخي كه تصور مي كنند با صرف دوري از روش سنتي مي توان بر اين معضلات غلبه كرد، اهمّ گرفتاريها را در اين زمينه، مرتبط با رويكردهاي نظري مي دانيم تا اين كه آنها را به اين يا آن روش منسوب كنيم.

از لحاظ نظري، معضله اي كه از منظر جايگاه فلسفه اسلامي در حوزه با آن مواجه هستيم، اهتمام مطلق بخش هايي از حوزه به اصول و فقه اسلامي و به حاشيه راندن و يا در برخي موارد كنارگذاشتن فلسفه است. به نظر مي رسد پيامدهاي «به حاشيه راندن» و بدتر از آن «كنار گذاشتن» فلسفه، نياز به توضيح ندارد و با كمتر تأملي عواقب نامطلوب آن به روشني قابل درك است.

از جنبه اي ديگر گرايش هاي نسبتاً قوي در حوزه، از طريق برخي مراكز علمي مرتبط با حوزه وجود دارد كه تمايل شديدي به استفاده سلاح گونه از فلسفه اسلامي و يا به عبارت دقيقتر، ادغام فلسفه اسلامي در كلام اسلامي دارند. اينان بر اساس تصورات اشتباهي كه بعضاً حاصل «اشتباه روشي» مي باشد، گمان مي كنند اولويّت ما در دوران كنوني، توجه تّام به تعليم و گسترش كلام اسلامي است و در اين مسير، در روي آوردن به فلسفه نيز قصد دارند آنچه براي غرضشان كه تقويت اعتقادات ديني در برابر گرايشهاي غربي و منحط است، به كار مي آيد به گونه اي سطحي و كاملاً خام، از فلسفه برگيرند و مابقي را يا  فرو مي گذارند و يا اگر از درك آن عاجز بودند، آن را يكسره انكار مي كنند. معناي روشن اين نحوه برخورد با فلسفه كه تباين مطلق با جوهره آن دارد، چيزي نيست جز مثله كردن فلسفه با كاردهاي تيز اشتبا هات نظري و روشي.

 برخي پا را از اين فراتر گذاشته اند و تلاش ناكامي را آغاز كرده اند براي تفسير فلسفه اسلامي بر اساس نظريات علوم جديد و خصوصاً كلام مسيحي كه اساساً نه تصور روشني از آن در حوزه اسلامي وجود دارد و نه ابزارهاي مفهومي لازم براي درك آن فعلاً ميسر است. در اين جا، بنا را بر اجمال گذاشته ايم و بايد در جايي ديگر، درباره اين خطر به نحو مبسوط بحث كنيم.

تذكار اين نكته شايد مفيد باشد كه اهل نظر، معترف به اين حقيقتند  كه ذات و ماهيت فلسفه اسلامي و بستر رشد و شكوفايي آن، مقتضي اين است كه رويّه معمول و سنتي حوزه علميه حفظ شود؛ هر چند ما منكر اصلاح برخي موارد نيستيم اما اگر اين رويّه، دست كاري شود و روشي كه تناسب ذاتي با علوم اسلامي دارد، بازيچه آزمون و خطاهاي عده اي شود  كه درك صحيح و روشني از ماهيت علوم اسلامي ندارند و مي خواهند مدل روش هاي علمي غربي را كه تناسب با علوم غربي دارند، جايگزين روش معمول و سالم و عاقلانه تدريس و تعليم علوم اسلامي نمايند، بايد در آينده شاهد انهدام پايه هاي اين بناي باشكوه باشيم .

 با وجود اين، به نظر مي رسد وضعيت فلسفه اسلامي در حوزه هاي علميه به طور كلي و صرف نظر از چالش هاي پيش رو، در جهت مثبت و نسبتاً قابل قبولي سير مي كند.

لزوم يک بازنگري

 مسئله مهمي كه لازم است آن را در تحقيق وضعيت فلسفه اسلامي در دوره معاصر لحاظ كنيم، اين است كه تقريباً از  سه سده قبل به اين طرف يعني از قرن يازدهم هجري به بعد، حكمت متعاليه تقريباً به نحو مطلقي حوزه ها و محافل فلسفي در ايران را، اشباع كرده است و حكمت مشاء و نحله هاي اشراقي نيز در اين بين، بسيار مورد بي مهري قرار گرفته اند.

شايد غلبه تامّ حكمت متعاليه، في نفسه بي اشكال باشد، اما توجه به پيامدهاي آن كه اكنون ما با آنها دست به گريبان هستيم، به امور رنگ ديگري مي دهد. نگاه مطلق به حكمت متعاليه به لحاظ نظري به اين حكم تحويل يافته است كه حكمت متعاليه تفسير يگانه از دين مي باشد، به نحوي كه تقريباً تمامي معارف ديني را بر اساس آن تفسير مي كنند و از اين منظر، نقد حكمت متعاليه عملاً به معناي حقيقي كلمه جايگاه خود را از دست مي دهد؛ در حالي كه فلسفه از طريق رد و قبول عالمانه كه متوقف بر نقد و رد فلسفه اي و پذيرش ديگري مي باشد، رشد مي كند و فربه مي شود. مضاف بر اين كه اگر اموري از اين فلسفه سرانجام ابطال گردد لامحاله به ابطال معارف ديني مؤدي مي شود كه بر اساس اين امور مورد تفسير قرار گرفته اند.

از طرف ديگر، اين كه ما فلسفه مشاء را از ورود در حوزه هاي فلسفي مانع شويم و يا تفسيري مطابق با حكمت متعاليه از آن ارائه دهيم، در واقع به معناي اين است كه فلسفه را براي فلسفه نمي خواهيم و بدنبال چيزي هستيم كه بتوانيم با آن، امورات مبتلابه خود را حل و فصل كنيم. فلسفه مشاء اگر به لحاظ منزلت و غناي دروني، از فلسفه متعاليه با عظمت تر و بالاتر نباشد، بي شك كم ارج تر نيست. و نكته اين است كه فهم  اقوال فلسفي جناب صدرالدين شيرازي بدون ممارست و تحقيق مداوم و انس حقيقي با حكمت مشاء و خصوصاً نظرات جناب شيخ الرئيس ابن سينا، تقريباً خيالي بيش نيست.

از اين رو، به نظر مي رسد كه وقت آن رسيده است تا حدي از فلسفه متعاليه فاصله بگيريم و نقد و تأمل فلسفي را بدون مجامله و نگاه تنگ نظرانه آغاز كنيم.

منبع: سايت کانون انديشه جوان

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار