كريم اهل طاها
شخصي خدمت امام حسن(ع) رسيد و عرض كرد: اي پسر اميرالمومنين(ع) تو را قسم ميدهم به حق آن خداوندي كه نعمت بسيار به شما كرامت فرموده، به فرياد من برس! و مرا از دست دشمن نجات بده، مرا دشمني است ستمكار كه حرمت پيران را نگه نميدارد و به كودكان رحم نميكند.
حضرت در آن حال تكيه داده بودند، چون اين سخنان را شنيدند، برخاستند و دوباره نشستند(بسيار ناراحت شدند) و فرمودند: (بگو كه دشمن تو كيست؟ تا دادخواهي نمايم)
مرد گفت: دشمن من فقر و پريشاني است.
حضرت مدتي سر به زير افكندند، پس سر مباركشان را بلند كردند و خادم خود را صدا كردند و فرمودند: (آن چه مال كه نزد تو موجود است، بياور)
خادم 50 هزار درهم آورد، امام(ع) فرمودند: (درهمها را به اين مرد بده) پس آن مرد را قسم دادند و فرمودند: (هرگاه اين دشمن تو، به سمت تو آمد و بر تو ستم كرد، شكايت او را نزد من بياور تا من آن را دفع كنم).
مرا تا باشد اين درد نهاني تو را جويم كه درمانم تو داني
/انتهاي پيام/