امام حسن عليه السلام در دوران پدر
کد خبر:۳۹۶۹۰
برگرفته از مجله كوثر، ش 39

امام حسن عليه السلام در دوران پدر

در پـى خيانت آشكار معاويه و هوادارانش پـس از ماجراى حكميت، اميرمومنان(عليه السلام) در اواخر عمرش برآن شد تا جنگ بـامعاويه را از سر بـگيرد. بـدين جـهت بـا بـسيج كردن مجـدد نيروهاى رزمنده، امام حـسن(عليه السلام) را بـه فرماندهى ده هزار نفرمنصوب كرد تـا آنها بـه سوى جبهه صفين روانه شوند.

سرويس انديشه - مقدمه

امام حسن(عليه السلام) سى و هفت سال در كنار پدر زيست و در طي اين مدت نه تنها فـرزندى مطيع و امام شـناس بـود، بـلكه بـازويى نيرومند، ياورى صديق، مسئولى امين و مجرب و سربـازى عاشق و فداكار براى اميرمومنان بـه شمار مىآمد. وى بـا شناخت كاملى كه از پدر داشت ، خود را وقف خدمت به اميرالمومنين كرده بود.

روزى بازوى نظامى پدر شده ، بـه فرمانش بـه طرف كوفه روانه مى گردد تا مردم آن سامان را از توطئه شوم دشمنان اسلام آگاهى داده ، آنان را براي مقابله بـا پيمان شكنان و ناكثين بـسيج كند. روزي ديگر به عنوان بـازوى سياسى امام در جريانات سياسى دوران عثـمان وارد صحنه شده ، او را نسبـت بـه وضع ناهنجار خلافتش و كثـرت انحرافات آگاه مى سازد و يا در مسئله حكميت بـه دستـور آن حضرت و با بـيانات شيوا ، به تبيين مسائل مي پردازد.و يا  با تکيه بر کرسي قضاوت و پذيرش مسووليت ها بـه كمك و يارى پـدر مى شتابـد.

اين نوشـتـار كوتـاه اگر چـه بـيان كننده بـخـشـى از مسووليت ها و ماموريتهاى امام حسن(عليه السلام) در دوران پدر مى باشد، اما بايد اعتراف كرد كه بدون شك در اين سى و هفت سال خدمات آن حضرت بيش از اينها بوده ولى ما بـرآن ها دسـت نيافتـه ايم. اما مسووليت هاى ثبت شده در تاريخ به قرار زير است:

 نمايندگي سياسي ونظامي

نماينده امام على(عليه السلام) به سوى عثمان

انحرافات و كج روىهاى آشكار كارگزاران عثمان عرصه را بـر تمام مسلمانان بـه ويژه صحابـه رسول الله(صلى الله وعليه وآله) تنگ كرده بود. ابن عبد ربه اندلسى مى نويسد: در زمان خلافت عثـمان كارهاى خلاف زياد صورت مى گرفت، بـدين جهت هرگاه فرد يا افرادى بـه حضور على(عليه السلام) مىآمدند و از كارهاى عثمان شكايت مى نمودند على(عليه السلام) پـسرش حسن(عليه السلام) را نزد عثمان مى فرستاد تا شكايت مردم را به او گوشزد كند. اين موضوع بـسيار تكرار شد، تا اين كه روزى عثمان بـه حـسن(عليه السلام) گفت: پـدرت تـصور مى كند كه احـدى آگاهى ندارد ولى ما به آنچه انجام مى دهيم آگاه هستيم. بنابراين از ما دست بـردار. پـس از اين گفتگو ديگر حضرت على(عليه السلام) پـسرش امام حسن(عليه السلام) را نزد عثمان نفرستاد.

 بسيج مردم كوفه

امام حسن(عليه السلام) از طرف امام على(عليه السلام) مامور شد تـا جهت آگاه ساختـن مردم كوفه از تـوطئه هاى شـوم دشـمنان و بـسـيج مردم بـراى يارى على(عليه السلام) به همراه عماربن ياسر و قيس به كوفه برود.

امام حسن(عليه السلام) در كوفه چنين گفت: اى مردم! به دعوت امام و امير خود پاسخ مثبـت دهيد و بـه كمك برادران مجاهد خود عليه شورشگران داخلى حركت كنيد... سوگند بـه خـدا، خـردمندان او را يارى نمايند و درس عبـرتـى بـراى آيندگان نزديك و دور خواهند شد. عاقبت نيكى خواهيد داشت. پس بـه دعوت ما پاسخ دهيد و ما را برآن چه ما و شما بـدان مبـتلا و دچار گشته ايم يارى نمائيد. همانا اميرمومنان(عليه السلام) فرمود: من به سوى ناكثين حركت كردم تا آنان را به جاى خود نشانم. در اين حال از دو صورت خارج نيست، من يا ظالم و ستـمگرم و يا مظلوم و و ستـمديده. مردم ، از خدا مى خواهم مردى را برساند كه جوياى حقيقت باشد وحق خدا را در نظر بگيرد، چنان چه من مظلوم و ستـمديده هستـم يارىام كند و اگر ستـم مى كنم، ممانعت و جـلوگيرى نماييد. سوگند بـه خدا! طلحـه و زبـير از اولين كسـانى بـودندكه بـا من بـيعت كردند و از اولين افرادى بودند كه پيمان شكستند و خدعه نمودند. آيا از بيت المال چيزى را به خود اختصاص داده ام و يا حكمى را دگرگون كرده ام؟! پس حركت كنيد بـه سوى آنان و امر بـه معروف و نهى از منكر نماييد.

كارشكنى هاى ابوموسى اشعرى عقيم ماند و امام حـسـن(عليه السلام) تـوانسـت حدود دوازده هزار نفر از جنگجويان كوفه را جهت پيوستن بـه سپاه على(عليه السلام) به سوى بصره گسيل دارد.

  تبيين سياست امام على(عليه السلام) درباره حكميت

پس از پايان گرفتن جريان حكميت توسط ابوموسى اشعرى و عمروبـن عاص، و خيانت آشكار آنها بـه اسلام و مسلمانان، بـسيارى از مردم لب به اعتراض گشودند كه چرا امام على(عليه السلام) بعضى از بـستگان خود را براي مذاكره مامور نكرد؟

با اين كه مردم كوفه بـر خلاف نظر امام على(عليه السلام) ، ابـوموسى اشعرى را جهت مذاكره و حكميت پيشنهاد كرده و بر اين امر اصرار ورزيده بـودند، حـضرت على(عليه السلام) بـراى پـايان دادن بـه اختـلافات، بـه امام حسن(عليه السلام) دستور داد تا درباره ابوموسى و عمروبن عاص و اشتباهاتشان سخن گويد.

اندلسى مى نويسد:

روزى على(عليه السلام) در مسجد كوفه بالاى منبـر سخن مى گفت. متوجه فرزندش حسن(عليه السلام) شد و به او فرمود: برخيز و دربـاره اين دو نفر سخن بـگو. امام حسن(عليه السلام) برخاست و پس از حمد و ثناى خدا، فرمود:

اى مردم! شما در مورد اين دو نفر(ابوموسى و عمروبن عاص)مذاكره كرديد(و بـه تـوافق رسيديد.) و ما آنها را بـه مجـلس مذاكره فرستاديم. براين اساس كه مطابـق قرآن ، نه مطابـق هوس هاى نفسـانى داورى كنند ولى آنها مطابـق هوس هاى نفسـانى ، و نه مطابـق قرآن داورى كردند و وقتى كه مذاكره اين گونه باشد، حاكم نخواهد بـود. بـلكه محـكوم است. ابـوموسى در آنجـا كه حـكميت را بـراى عبدالله بن عمر قرار داد، بـه خطا رفت. ابـوموسى از سه جهت خطا كرد:

1ـ عبـدالله بـا پدرش عمر مخالفت نمود، زيرا عمر او را بـراى خلافت نپسنديد و او را جزو شوراى شش نفره قرار نداد.

2ـ عبدالله رهبرى و حاكميت را براى خود طلب نكرد.

3ـ مهاجران و انصار كه مقام زمامدارى را تشكيل مى دهند، براى امارت او اتفاق نظر ننمودند.

در مورد اصل مسئله حكميت(وكالت دادن به شخصى براى داورى) رسول اكرم(صلى الله وعليه وآله) در جريان يهوديان بنى قريظه، سعد بن معاذ را منصوب نمود تا دربـاره آنها داورى كند و او نيز حكمى كرد كه خداوند بـه آن راضى شد و شكى در اين جهت نيست، زيرا اگر حكم كردن سعد بن معاذ خلاف بود، پيامبر(صلى الله وعليه وآله) به آن راضى نمى شد.

  فرماندهى گروه ده هزارنفرى

در پـى خيانت آشكار معاويه و هوادارانش پـس از ماجراى حكميت، اميرمومنان(عليه السلام) در اواخر عمرش برآن شد تا جنگ بـامعاويه را از سر بـگيرد. بـدين جـهت بـا بـسيج كردن مجـدد نيروهاى رزمنده، امام حـسن(عليه السلام) را بـه فرماندهى ده هزار نفرمنصوب كرد تـا آنها بـه سوى جبهه صفين روانه شوند. مردم گروه گروه بـه اين سپـاه پـيوستند. صدهزار شمشير جمع شد و آماده حركت شدند. در اين هنگام بود كه ابن ملجم ملعون بر فرق مقدس امام على(عليه السلام) ضربت زد و آن ضربت به شهادت آن حضرت منجر شد و آن سپاه با عظمت مانند گله گوسفندى كه چوپان خود را از دست داده باشداز هم گسيخت.


نمايندگي مذهبي

پاسخ به سوالات مذهبى مردم

از ديگر مسووليت هاى مهم امام حسن(عليه السلام) در زمان پدر، پاسخگويى به پـرسشهاى مهم مردم بـود. حضرت اميرمومنان(عليه السلام) بـارها پـاسخ بـدين پـرسشها را بـه امام حسن(عليه السلام) ارجـاع داده بـود. گاهى مردم پـس از دريافت پـاسخ از امام حسن(عليه السلام) بـه نزد امام على(عليه السلام) مى رفتـند و از حضرت پـاسخ همان سوال را مى خواستـند كه حضرت بـه آنان مى فرمود: اگر از من هم مى پـرسيديد بـيش از اين جـوابـى دريافت نمى كرديد.

يك اعرابى نزد ابوبكر آمد و گفت: من در حال احرام حج بـه تـخم شتـر مرغ دست يافتـم و آن را خوردم. چـه كفاره اى برمن واجب است؟ ابوبكر كه نتوانست جواب دهد، او را بـه نزد عمر فرستاد. او هم كه از جواب عاجز مانده بـود، اعرابـى را به نزد عبـدالرحمن بـن عوف راهنمايى كرد. عبـدالرحمن نيز كه در مانده شد، به اعرابى گفت كه نزد على(عليه السلام) بـرود. مرد اعرابـى نزد على(عليه السلام) آمد. حضرت به حسنين عليهما السلام اشاره كرد و فرمود:

مسئله خود را از هركدام از اين دو كودك مى خواهى بـپرس. اعرابـى سوال خود را مطرح كرد و امام حـسن(عليه السلام) در محـضر اميرمومنان بـدان پاسخ گفت.

روزى حضرت على(عليه السلام) در "رحبه" بـودند كه مردى بـه حضور ايشان آمد و عرضه داشت: من از رعاياى شما هستـم. حـضرت فرمود: خير. هرگز از رعاياى من نيستى ، بـلكه تـو پـيك پـادشاه روم هستـى ، از معاويه سوالاتـى كرده اى و او درمانده و عاجز شده است. بـدين جهت تـو را جهت دريافت پاسخ هاى آن به نزد ما فرستاده است.

آنگاه حضرت به او فرمود: از يكى از دو فرزندم بـپرس. او گفت: از فرزندت حسن(عليه السلام) مى پـرسم. امام حـسن(عليه السلام) رو بـه او كرد و فرمود: آمده اى كه بـپرسى فاصله بـين حق و بـاطل چه مقدار است؟ همچنين آمده اى كه بپرسى: چقدر فاصله است بـين آسمان و زمين؟ ميان مشرق و مغرب چه اندازه فاصله است؟ قوس و قزح چيست؟ كدام چشمه و چـاه است كه ارواح مشركان در آنجا جمع هستـند؟ ارواح مومنان در كجـا جمع مى شوند؟ خـنثـى كيست؟ كدام ده چـيز است كه هريك سخـت تـر از ديگرى است؟

عرض كرد: يابن رسول الله! آرى. پرسش هاى من همين است كه بـيان داشتيد. سپس امام حسن(عليه السلام) به يك يك پرسش هاى او پـاسخ داد. مرد شامى بـه امام حـسن(عليه السلام) گفت: گواهى مى دهم كه تـو فرزند رسـول خـدايى و همانا عـلى بـن ابـى طالب(عليه السلام) بـراى خـلافت و جانشينى رسول خدا از معاويه سزاوارتر است...

 

خواندن دعاى باران به دستوراميرمومنان(عليه السلام)

گروهى نزد على(عليه السلام) آمده ، از كمبود بـاران شكايت كردند. آن حضرت فرزند برومندش، امام حسن(عليه السلام) را فراخواند و به وى فرمود: خداى را از بهر استسقاء بخوان. امام حسن(عليه السلام) به دنبال فرمان پدر، دست بـه دعا برداشته، فرمود: " اللهم هيج لنا السحاب بفتح الابواب بـماء عباب"  خدايا! ابرها را به حركت درآور و بـا بـازكردن درهاى آسمان، آب و باران فراوانى بر ما فرست.

سپـس امام حسن(عليه السلام) دعاى استـسقا را جهت آمدن بـاران قرائت كرد. امام حسين(عليه السلام) نيز بـه دستـور پـدر بـه دعاى استـسقاء پـرداخت: " اللهم معطى الخيرات. .."  خدايا! اى كسى كه خيرات و بـركات را به بندگان عطا مى كنى.

هنوز دعا پايان نگرفته بـود كه بـاران تندى شروع بـه بـاريدن كرد.

به سلمان گفتند: اى ابـاعبـدالله! اين دعا بـه آن ها ياد داده شده بود. او در پاسخ گفت: واى بـرشما! مگر نشنيده ايد حديث رسول خدا را كه مى فرمايد: خداوند مصالح حكمت را بر زبـان اهل بـيت من جارى ساخته است.

 عهده دارى امامت جمعه

يكى ديگر از مسئوليت هاى مهم امام حسن(عليه السلام) كه در زمان پدر به وى واگذار شده بـود، اقامه نماز جمعه بـود. مسعودى مى نويسد: آنگاه كه عذرى مانند بـيمارى بـراى اميرمومنان پيش مىآمد و نمى توانست براى اقامه نماز جمعه در مسجدكوفه حضور يابد، فرزند برومندش را به اين امر مهم مى گمارد.

امام حسن(عليه السلام) در يكى از خطبه هاى نماز جـمعه درمسجـد كوفه, چنين فرمود: همانا خداوند سبحان مبعوث ننمود پيامبـرى را مگر اين كه بعـد از او، خـليفه و جـانشـينى را تـعـيين كرد و يا گروه و يا خاندانى را. پس قسم به آن كس كه محمد(ص)را به پيامبرى بـرگزيد، هيچ كس در حق مااهل بـيت كوتـاهى نخواهد كرد، مگر اين كه خداوند سـبـحـان اعمال او را ناقص خـواهدگذاشت و هيچ دولتـى بـر ضد ما حاكميت پـيدانخواهد كرد، مگر آن كه عاقبـت از آن ما خواهد شد و متجاوزان بـه حق ما پـس از چند صبـاحى ، سزاى عمل خود را خواهند ديد و به مكافات آن خواهند رسيد.

سرپرستى موقوفات و صدقات

از ديگر مسـوولـيت هاى امام حـسـن(عليه السلام) ، تـولـيت موقـوفـات امام على(عليه السلام) بود. امام على(عليه السلام) در اواخر عمر خويش طى حكمى همه موقوفات خويش را به امام حسن(عليه السلام) واگذار كرد.

اين موقوفات دو بخش بود: برخى موقوفات خود امام على(عليه السلام) بـودند از قبـيل چاه، چشمه، نخل و ديگر چيزهايى كه اميرمومنان آنها را احـداث و وقف کرده بـود؛ بـرخـى همان موقوفات پـيامبـر(صلى الله وعليه وآله) و فاطمه(عليها السلام) بود كه توليتش بـه عهده حضرت على(عليه السلام) بـود.

امام على(عليه السلام) در فرمانى بـه امام حسن(عليه السلام) بـه وى چـنين مى فرمايد:

" اين است آنچـه را كه بـنده خـدا، على بـن ابـى طالب، پـيشواى مومنين درباره دارايى خود به آن فرمان داده براى بـه دست آوردن رضا و خشنودى خدا كه به سبب آن مرا بـه بـهشت داخل نمايد و بـر اثر آن ، آسودگى آخرت را بـه من عطا فرمايد... و پـس از من, حسن بن على سفارش مرا انجام مى دهد. وصى من است (تا ) از مال و داراييم به طور شايسته صرف کرده ، بـه مستـحقين و سزاواران ببـخشد و اگر براى حسن پيشامدى نمود حسين زنده است. وصى من بعد از حسن ، اوست و سـفارشم را مانند او انجـام مى دهد.... و شرط مى كند بـا آن كه تصدى اين مال را بـه او داده ، اين كه اين مال را بـه همان طورى كه هست، باقى بگذارد و ميوه آن را در آنچه به آن مامور گشته و رهنمود شـده اسـت ، صرف نمايد و شـرط مى كند كه نهالى از زاده هاى درخت خرماى اين روستاها را نفروشد..."

 ايراد سخن به دستور پدر

روزى امام على(عليه السلام) به امام حسن(عليه السلام) فرمود: برخيز و سخنرانى كن تا گفتارت را بـشنوم. امام حسن(عليه السلام) عرض كرد: پـدرجان! چگونه سخنرانى كنم با اين كه رو به روى تو هستم و از شما شرم دارم.

پـس امام(عليه السلام) خـود را مخـفى نمود بـه طورى كه صداى حـسـن(عليه السلام) را مى شنيد. امام حسن(عليه السلام) بـرخاست و خطابـه خود را شروع كرد و پس از حمد و ثـناى الهى فرمود: "اما بـعد فان علياً بـاب من دخله كان مومنا و من خـرج منه كان كافرا اقولى قولى هذا و اسـتـغـفرالله العظيم لى و لكم"  بـدون شـك على ، درى(از علم و كمال) اسـت كه اگر كسى وارد آن در شود، مومن است و كسـى كه از آن خـارج گردد، كافر است. من اين سخن رامى گويم(و به آن معتقدم)و از بـراى خود و شما ازدرگاه خداى بزرگ طلب آمرزش مى كنم.

در اين هنگام امام على(عليه السلام) برخاست و بين دو چشم حسن(عليه السلام) را بوسيد و سپـس فرمود: " ذريه بـعضها من بـعض والله سـميع عليم"  آنها فرزندان و دودمانى بودند كه بعضى از بعضى ديگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و داناست.

 

نمايندگي قضايي

 دستيارى اميرمومنان(عليه السلام) در قضاوت

حـضرت على(عليه السلام) در بـرخى رويدادها از امام حـسن(عليه السلام) مى خواست قضاوت كند. اميرمومنان(عليه السلام) از فرزندش خواست تا در باره مردى كه چاقو در دست داشت و در خرابه اى كنار كشته اى دستگيرش كرده بـودند، قضاوت كند، اينك تمام ماجرا:

امام صادق(عليه السلام) فرمود: در دوران حـاكميت اميرالمومنين(عليه السلام) مردى را جـهت دادخواهى بـه محضر آن حضرت آوردند. آن مرد را در خرابـه اى يافته بودند در حالى كه چاقويى خون آلود در دست داشت و بالاى سر مقتول ـ كه در خون خويش مى غلتيد.ـ ايستاده بود. حضرت پرسيد: اى مرد! در اين مورد چه مى گويى؟

متهم پاسخ داد: اى اميرمومنان! اتهامم را مى پذيرم. على(عليه السلام) دستور داد او را ببرند و به جاى مقتول قصاص كنند. در اين هنگام مردى بـا عجله و شتاب خود را نزد حضرت رساند و فرياد زد: او را بـاز گردانيد، بـه خدا سوگند، او جرمى ندارد. من قاتـلم!

اميرمومنان از متهم پـرسيد: چه چيز تو را وادار كرد كه اتهام قتل را بپذيرى و حال آن كه او را نكشته اى؟ مرد پاسخ داد: وضعيت به گونه اى بود كه نمى تـوانستـم كمتـرين دفاعى از خود كنم، من در كنار خرابـه مشغول ذبح گوسفند بودم. وقتى آن را سربـريدم نياز بـه قضاى حاجت پيدا كردم. از اين رو، درحالى كه كارد خونين در دست داشتم داخل خـرابـه شدم كه ناگهان ديدم مردى در خـون خود مى غلتد. به شدت ترسيده بودم. در حالى كه چاقوى خون آلود در دستم بود، چند نفر وارد شدند و مرا بازداشت نمودند.

على(عليه السلام) دستور داد آن دو را نزد فرزندش، حسن(عليه السلام) ببـرند و داستان را بـراى او بـيان كنند و حـكم الهى را بـپـرسـند. آنان را نزد امام مجتبى(عليه السلام) بردند. آن حضرت پس از شنيدن سخنان آنها چنين قضاوت نمود:

قاتل واقعى با اقرار و صداقتش جان متهم را نجات داد و بـا اين كارش، گويى بشريت را نجات داده است، خداوند سبحان فرمود: " و من احياها فكانما احياالناس جـميعا"  هركس انسانى را از مرگ رهايى بـخـشـد چـنان اسـت كه گويى همه مردم را زنده كرده اسـت. بـنابـراين آن دو را آزاد كنيد و ديه مقـتـول را از بـيت المال پرداخت نماييد.

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار