من ماندهام؛ تنهاي تنها
گروه معارف؛
صبح است ساقيا قدحي پرشراب كن دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
زان پيشتر كه عالم فاني شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب كن
خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع كرد گر برگ عيش مي طلبي ترك خواب كن
روزي كه چرخ از گل ما كوزهها كند زنهار كاسه سر ما پرشراب كن
ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم با ما به جام باده صافي خطاب كن
كار صواب باده پرستيست حافظا برخيز و عزم جزم به كار صواب كن
تب و تابي ميان بغض فرو خوردهاي كه پانزده سال است عذابم مي دهد و شكوه و شكوه اي كه از آن شب آفتابي در دلم ماند و به كسي نگفتم تا امروز، حالا تصويري شده براي تو همراه عزيز، تو مخاطب آشناي من.
قضيه مال پانزده سال پيش است در چنين شبهايي وقتي براي بار اول با دوست همسايهام قرار گذاشتيم برويم نماز آقا. افطار كرديم و در حاليكه كوچهها و خيابانها خلوت و باراني بود، راه افتاديم تا به موقع برسيم و جاگيرمان بيايد.
از آقا زياد شنيده بودم و در ميانه از پدر كه؛ آقا از زمانيكه نحف بود، كسوت مرجعيت داشت. خيلي آدم مقدسي است. از اولياء الله است. در عرش سير مي كند. زاهدي به تمام معناست و ...
تصوير و تصوري كه از آقا در ذهن ساخته بودم، هيئتي بود پرابهت و گيرا و بلند بالا آنچنان كه افتد و داني، چيزي به وسعت كشش دل كودك و ذهن معصوم آن سالهاي نوجوانيام.
بخش قابل توجهي از راه را تقريباً مي دويدم تا رسيديم به محله معروف به گذرخان و رد آن بازارچه محقر و كوچههاي مستضعف نشين را گرفتيم تا از تبار خانههاي خشتي و قديمي كه كمتر رنگ و جلايي از دنيا داشتند و بيشتر به آسمان اشاره مي دادند عبور كنيم به نمازخانهاي برسيم كه آقا آنجا اقامه تكان دهندهاي دارد.
رفتيم داخل مسجد و در ميان صف جا شديم و منتظر مانديم مثل همه منتظر كسي شديم كه مي گويند ارتباط قلبياش با حضرت (عج الله) قابل تامل و منحصر به فرد است عمداً به اين بخشها كه اتفاقاً در ذهنم بسيار هم جولان مي دهند، كمتر اشاره مي كنم چرا كه .... بگذريم.
با صداي صلواتي كه از درب نمازخانه آمد، فهميديم كه آقا آمده اند.
پيرمردي كوتاه قد با گامهايي پرطمانينه اما با شتاب، عمامهاي كوچك و ريشي كم حجم، گويي به تندي آمد و از جاده چشمان بهت زده ما عبور كرد و وارد محراب شد.
نمي دانم چه شد كه يك مرتبه چيزي ميان شوق و شيدايي و وحشت و اشك و دريغ و درد، تمام وجودم را فراگرفت.
تنم همراه صداي آقا مي لرزيد، هي احساس مي كردم همين الان ممكن است آقا در هنگامهاي قامت بستن و قرائت حمد و سوره از حال برود و ديگر زانواش تاب نياورد.
جماعت! آي مردم! مردم! مردم!
همين حمد و سورهاي كه امثال ما مي خوانيم و رد مي شويم و انگار نه انگار، آنچنان رعشه و تكانهاي به تن آقا انداخته بود كه مرا بي تاب و موحش كرده بود.
آقا مي گفت: الله الصمد، و صدايش مي لرزيد و اشك و سوزش، دل جوانم را بيدار مي كرد.
در همان قل هو الله احد، هر چه وزن خدا بود، بر هيبت اهورايي بندگي، ديدم و از دل فرياد برآوردم كه ....
***
حالا پانزده سال از آن شب كه مثل اين شبها پر از عطر رمضان و راز و نياز و ربنا و سحوري بود مي گذرد.
آه برادر!
ديگر نه از آن كوچه و خيابانها نشاني مانده و نه از آن نماز، آقا هم مدتهاست انگار كه هزاران سال سياه است رفته و جاي خاليش، هرم دريغ و حسرت و درد را بر آستانه دلهاي رنجور ما به تماشاخانهاي بدل كرده از آنچه زمان و زمانه بر ما روا داشته و مي دارد!
وقتي خبر فوت آقا را آوردند به دوستان گفتم، مي ترسم و از نبودن جاي خالي آقا واقعاً مي ترسيدم به آنها گفتم كه اولين چيزي كه پس از رفتن كسي همچون العبد؛ بهجت بر ذهن و دلم سايه افكند، وحشت از روزها و شبهاي بي اوست.
بين خودمان بماند، ديدي آقا كه رفت مملكتمان (.......)
گفت و گو آيين درويشي نبود ورنه با تو گفت و گوها داشتيم.
خدايش بيامرزد- روانش شاد و راهش پر رهرو باد.
به اميد شفاعت او مي مانيم!
ايدون باد!
/انتهاي پيام/