روايت شهادت از ديدگاه استاد شهيد
کد خبر:۴۰۰۷۱
حکمت مطهر؛

روايت شهادت از ديدگاه استاد شهيد

تا خوارج در دنيا بودند و حكومت مى‏كردند، غير از فرزندان على(ع) و فرزندانِ فرزندان على (ائمه اطهار) كسى نمى‏دانست على(ع) كجا دفن شده است.

شهادت على عليه السلام‏

ابن ملجم يكى از آن نه نفر زُهّاد و خشكه مقدس‏هاست كه مى‏روند در مكه و آن پيمان معروف را مى‏بندند و مى‏گويند همه فتنه‏ها در دنياى اسلام معلول سه نفر است: على، معاويه و عمرو عاص. ابن ملجم نامزد مى‏شود كه بيايد على(ع) را بكشد.

قرارشان كِى است؟ شب نوزدهم ماه رمضان. چرا اين شب را قرار گذاشته بودند؟ ابن ابى الحديد مى‏گويد: نادانى را ببين! اينها شب نوزدهم ماه رمضان را قرار گذاشتند، گفتند چون اين عمل ما يك عبادت بزرگ است، آن را در شب قدر انجام بدهيم كه ثوابش بيشتر باشد.

ابن ملجم آمد به كوفه و مدتها در كوفه منتظر شب موعود بود. در اين خلالهاست كه با دخترى به نام «قُطام» كه او هم خارجى و هم مسلك خودش است آشنا مى‏شود، عاشق و شيفته او مى‏گردد. شايد تا اندازه‏اى مى‏خواهد اين فكرها را فراموش كند.

وقتى كه مى‏رود با او مسأله ازدواج را در ميان مى‏گذارد، او مى‏گويد من حاضرم ولى مهر من خيلى سنگين است. اين هم از بس شيفته اوست مى‏گويد هرچه بگويى حاضرم. مى‏گويد سه هزار درهم، مى‏گويد: مانعى ندارد، يك برده، مانعى ندارد. يك كنيز، مانعى ندارد. چهارم: كشتن على بن ابيطالب. اول كه خيال مى‏كرد در مسير ديگرى غير از مسير كشتن على(ع) قرار گرفته است تكان خورد، گفت ما مى‏خواهيم ازدواج كنيم كه خوش زندگى كنيم، كشتن على كه مجالى براى ازدواج و زندگى ما نمى‏گذارد. گفت: مطلب همين است. اگر مى‏خواهى به وصال من برسى بايد على را بكشى. زنده ماندى كه مى‏رسى، نماندى هم كه هيچ.

 با خود مي‌گفت: اين چند چيز را به عنوان مهر از من خواست، در دنيا مهرى به اين سنگينى پيدا نشده و راست هم مى‏گويد.

باز مي‌گفت: هر مهرى در دنيا هر اندازه بالا باشد، اين قدر نيست كه به حد على برسد، مهر زن من خون على است. هيچ ترورى در عالم نيست و تا دامنه قيامت واقع نخواهد شد مگر اينكه از ترور من، كوچكتر خواهد بود، و راست هم گفت.

آنوقت ببينيد على چه وصيت مى‏كند؟ على در بستر مرگ كه افتاده است، دو جريان را در كشورى كه پشت سر خود مى‏گذارد مى‏بيند:

 يكى جريان معاويه و به اصطلاح قاسطين، منافقينى كه معاويه در رأس آنهاست.

و ديگري جريان خشكه مقدس‏ها، كه خود اينها با يكديگر تضاد دارند.

حالا اصحاب على بعد از او چگونه رفتار كنند؟ فرمود: بعد از من ديگر اينها را نكشيد: «لا تَقْتُلُوا الْخَوارِجَ بَعْدى» درست است كه اينها مرا كشتند ولى بعد از من اينها را نكشيد، چون بعد از من شما هرچه كه اينها را بكشيد به نفع معاويه كار كرده‏ايد نه به نفع حق و حقيقت، و معاويه خطرش خطر ديگرى است.

فرمود: خوارج را بعد از من نكشيد كه آن كه حق را مى‏خواهد و اشتباه كرده مانند آن كه از ابتدا باطل را مى‏خواسته و به آن رسيده است، نيست. اينها احمق و نادان‏اند، ولى او از اول دنبال باطل بود و به باطل خودش هم رسيد.

على(ع) با كسى كينه ندارد، هميشه روى حساب حرف مى‏زند. همين ابن ملجم را كه گرفتند و اسير كردند، آوردند خدمت مولى‏ على(ع) حضرت با يك صداى نحيفى (در اثر ضربت خوردن) چند كلمه با او صحبت كرد، فرمود: چرا اين كار را كردى؟ آيا من بد امامى براى تو بودم؟

ابن ملجم تحت تأثير روحانيت على قرار گرفت، گفت: «افَانْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِى النّار» آيا يك آدم شقى و جهنمى را تو مى‏توانى نجات دهى؟ منِ بدبخت بودم كه چنين كارى كردم؟ من آن شمشير را كه خريدم با خداى خودم پيمان بستم كه با اين شمشير بدترين خلق خدا كشته شود، و هميشه از خدا خواسته‏ام و دعا كرده‏ام كه خدا با اين شمشير بدترين خلق خودش را بكشد.

علي(ع) فرمود: اتفاقاً اين دعاى تو مستجاب شده است، چون خودت را با همين شمشير خواهند كشت.

على(ع) از دنيا رفت. او در شهر بزرگى مانند كوفه است. غير از آن عده خوارج نهروانى، باقى مردم همه آرزو مى‏كنند كه در تشييع جنازه على شركت كنند، بر على بگريند و زارى كنند.

 شب بيست و يكم، مردم هنوز نمى‏دانند كه بر على چه دارد مى‏گذرد و على بعد از نيمه شب از دنيا رفته است.

تا على از دنيا مى‏رود فوراً همان شبانه، فرزندان على (امام حسن، امام حسين، محمد بن حنفيّه، جناب ابوالفضل العباس) و عده‏اى از شيعيان خاص (كه شايد از شش هفت نفر تجاوز نمى‏كردند) محرمانه على را غسل دادند و كفن كردند و در نقطه‏اى كه ظاهراً خود على(ع) قبلًا معين فرموده بود (كه همين مدفن شريف آن حضرت است وطبق روايات، بعضى از انبياى عظام نيز در همين سرزمين مدفون هستند) در همان تاريكى شب دفن كردند و احدى نفهميد. بعد محل قبر را هم مخفى كردند و به كسى نگفتند.

 فردا مردم فهميدند كه ديشب على(ع) دفن شده. محل دفن على كجاست؟ گفتند لازم نيست كسى بداند؛ و حتى بعضى نوشته‏اند امام حسن(ع) صورت جنازه‏اى را تشكيل دادند و به مدينه فرستادند كه مردم خيال كنند كه على(ع) را بردند مدينه دفن كنند، چرا؟ به خاطر همين خوارج.

براى اينكه اگر اينها مى‏دانستند على(ع) را كجا دفن كرده‏اند، به مدفن آن بزرگوار جسارت مى‏كردند، مى‏رفتند نبش قبر مى‏كردند و جنازه را از قبرش بيرون مى‏كشيدند. تا خوارج در دنيا بودند و حكومت مى‏كردند، غير از فرزندان على(ع) و فرزندانِ فرزندان على (ائمه اطهار) كسى نمى‏دانست على(ع) كجا دفن شده است.

تا اينكه آنها بعد از حدود صدسال منقرض شدند، بنى اميّه هم رفتند، دوره بنى العباس رسيد؛ ديگر مزاحم اين جريان نمى‏شدند. امام صادق(ع) براى اولين بار محل قبر على(ع) آشكار فرمود.

پس اين مشكل بزرگ براى على(ع) منحصر به زمان حياتش نبود؛ تا صدسال بعد از وفات هم قبر على(ع) از ترس اينها مخفى بود.

 «السَّلامُ عَلَيْكَ يا ابَاالْحَسَنِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤمِنينَ» تو و اولاد تو چقدر مظلوم بوديد!

منبع: مجموعه ‏آثار استاد شهيد مطهرى، ج ‏16/انتهاي پيام/  

پربازدیدترین آخرین اخبار