صبح روز نوزدهم!
صبح روز نوزدهم ماه مبارک رمضان، مردمانِ خفته در مسجد را براي نماز صبح بيدار ميکرد. چون پسر ملجم شمشيرش را بر فرق حضرت فرود آورْد، امام به زانو درآمد. چون به هوش آمد، به پسرانش (حسن و حسين) فرمود:
اين اسير را در بند نگه داريد، غذايش بدهيد وسيرابش کنيد و اسارتش نيکو باشد.
به پسرش امام مجتبي(عليهالسلام) فرمود:
پسرم! بر اسيرت مهربان باش و به او مهر بورز. نيکي کن ودلسوز باش... .
(سپس از هوش رفت) چون به هوش آمد، امام مجتبي کاسهاي از شير به لبانش نزديک کرد. اندکي از آن را نوشيد و سپس کنار زد و فرمود: «آن را نزد اسيرتان ببريد». سپس به ايشان فرمود:
پسرکم! به حقي که بر گردنتان دارم، جز غذا و نوشيدني پاکيزهاي که ميخوريد ومي نوشيد، به او ندهيد. تا هنگامي که چشم از اين جهان فرو ميپوشم، با او نرمي کنيد. از آنچه ميخوريد، به او بخورانيد و از آنچه سيراب ميشويد، به او بنوشانيد.
به جز از علي که گويد به پسر که قاتل من
چو اسير توست اکنون به اسير کن مدارا
/انتهاي پيام/