و نخل هاي بلند ايستاده مي ميرند
کد خبر:۴۰۳۱۸
عبدالقوي کريمي

و نخل هاي بلند ايستاده مي ميرند

مطلبي خواندم در يکي از روزنامه هاي ايران که پرويز پسر هفت ساله‌ي مهاجر افغاني به خبرنگار مي گويد: "روزي احمدشاه مسعود مي آيد ما را با اتوبوس مي برد افغانستان". مي خواهم به پسرم پرويز هفت ساله‌ي مهاجر در تهران بگويم که ديگر منتظر احمد شاه مسعود نباش تا تو را به خانه ات ببرد.

اين نوشتار توسط عبدالقوي کريمي يکي از برادران افغان نوشته شده است و نوشتار آن به رسم الخط افغاني نوشته شده است.

دامان خونين آسمان در شامگاه يک شنبه نهم سپتمبر تداعي کننده‌ي غزل رنج هاي بيکران مردم غريب مان بود، در مسير راه فرودگاه به شهر دوشنبه تلفون دوست همراهم به صدا آمد. مکالمه بسيار کوتاه بود. اضطراب چهره‌ي او خبر از حادثه مي داد. نجواي تلخي در گوشم پيچيد: آمر صاحب زخمي شده.

در ساختمان سفارت افغانستان در دوشنبه تعداد زيادي جمعند. اضطراب چون کابوس وحشتناک سايه گسترده، صداي تلفون ها پيهم بلند مي شود. از کابل، از مزار شريف، از هرات، از آنسوي اقيانوس ها. همگي يک پرسش دارند و از حادثه مي پرسند. کارکنان ملل متحد و دپلمات هاي مقيم دوشنبه به سفارت مي آيند وپرسش ها همان است.

تا صبح کسي نمي خسپد. چهره ها همه نا آرام و نگران. سکوت تلخي لحظه ها را کند تر مي کند. از پنجره به بيرون نگاه مي کنم. شب آبستن حادثه است. همگي در انتظار فردا بي قرار اند. دهم سپتمبر خبر چون صاعقه يي امواج راديوها و تلويزيون ها را مي پيمايد و تيتر درشت خبري در همان ساعات اوليه روز از حادثه خبر مي دهد. ديگر همه مي دانند، که حادثه شده. اشک ها، دعاها، اميدها ... .

صداي گريه‌ي پير مردي را مي شنوم، که از آنسوي خط تلفون، از استراليا زنگ مي زند و دعا مي کند. از بلژيک زنگ مي زند و تهديد مي کند، که ما هم در مقابل حاميان اين توطيه عمل مشابه مي کنيم. يکي از ياران مسعود با جواب آرام و متين او را از اين گونه اعمال برحذر مي دارد. هجوم پرسش هاي شبکه هاي خبري و خبرنگاران از اطراف و اکناف اين سياره‌ي خاکي در آن لحظات اضطراب آلود آزار دهنده است.

دوازدهم سپتمبر در قرارگاهي در خواجه بهاء الدين چهره ها همچنان نا آرام اند. پيرمردي به لهجه‌ي شيرين قندهاري و با تأثر از سلامتي او جويا مي شود. برايش اطمينان مي دهم، که زنده هست. دستي به ريش سفيدش مي کشد و مي گويد: خدا بر ملت اسلام رحم کند! همه جا چهره ها با شنيدن خبر زنده بودنش باز مي شوند و شکر مي گويند. در رستاق براي توشه راه مي خواهم چيزي بخرم. دکاندار، که از مهاجرين تالقان است، مي پرسد از کجا مي آيي. جوابش مي دهم از خواجه بهاء الدين، بازهمان سوال. مي گويم الحمدلله خوبست برايم قصه مي کند که سه روز است نان از گلويم پايين نرفته است و خانمش با شنيدن اين خبر سه بار بيهوش شده.

در فيض آباد همسايه ها و دوستان جمعند. اخبار حاکي از آنست، که وضع صحي رو به وخامت مي رود. باز شب است شهر تاريک و در خاموشي خفته. ضجه‌ي درياي کوکچه که سالهاست بر مصيبت اين مرز و بوم گريسته، آن شب اندوهبار تر از هميشه به گوشم مي آيد. با بانگ اذان نماز عشاء به مسجد مي شتابم. بعد از اداي نماز پسر هشت ساله يي براي بهبود صحت او آياتي از قرآن تلاوت مي کند:
{تبارک الذي بيده الملک و هوعلي کل شيءٍ قدير. الذي خلق الموت و الحيوة ليبلوکم أيکم أحسن عملاً و هوالعزيز الغفور}. (الملك:1-2).

ترجمه : "بزرگوار خدايي که سلطنت ملک هستي به دست قدرت اوست و (در همه عالم) بر همه چيز وي را توانايي است. خدايي که مرگ و زندگاني را آفريد که امتحان کند شما بندگان را تا کدام نيکو کار تر است و او مقتدر و آمرزنده است".

گويي خدا خود با اين جمع سوخته و داغدار چنين صريح اعلان مي کند که هدف زندگي عمل صالح مي باشد، کسي دست ها را بالا کرده صدا مي کند قوم ها به خاطر سلامتي آمر صاحب دعا مي کنيم. بغض ها مي ترکد. همه دردمندانه مي گريند. صفاي اين جمع و آن فضاي روحاني و دردآلود چنان پاک و منزه بود که حضور خدا را احساس مي کردم. امام پيشنهاد مي کند، برادرانم در خانه هاي تان ختم قرآن کنيد و مردم تصميم مي گيرند که فردا در گذر خيرات شود.

بامداد پانزدهم سپتامبر با صداي ملکوتي قرآن از بلند گوهاي شهر فيض آباد آغاز مي شود. هنگام عبور از کنار مکتب دخترانه صداي ختم قرآن همراه با شيون و فغان خواهران بگوشم مي رسد. مردم يکپارچه عزا دارند. لبخند از اين شهر غريب و هميشه محزون يکباره کوچ کرده، بلندگوهاي مساجد تلاوت قرآن پخش مي کنند و دکان ها با پارچه هاي سياه پوشانيده شده است، گويي سنگ و کوه اين ديار در اين سوگواري ملي ماتم گرفته است. ديگر کسي نمي پرسد وضع صحي آمر صاحب چطور است؟

مردم آرام آرام اين واقعيت تلخ را با اندوه پذيرفته اند. غم در تمام ابعاد احساس مي شود حتي در نگاه معصوم کودکان اين ديار نيز "عزاي ملي" تجسم يافته، مردم فرهيخته و هوشيار اند آنها مدتها قبل پيام او را دريافته بودند: "که دشمنان افغانستان دشمنان من هستند". و اين مردم قدر شناس بودند که به او لقب پر افتخار قهرمان ملي را دادند. از مرگ گريز و گزيري نيست اما او بسيار با شکوه اين دير خراب را در نور ديد ومردم شکوهمندانه در سوگش نشستند.

حين بازگشت، خبرنگار فرانسوي که همسفرم بود ديدم که مي گريد از او پرسيدم براي چه؟ گفت: براي مسعود. بغض گلوگير، اجازه‌ي صحبت بيشتر نمي داد، اما او افزود: من مسعود را دوباره ديده بودم و فکر نمي کردم که با صحبت چند دقيقه يي در انسان آنقدر عميق نفوذ نمايد و تأثير بگذارد. مطلبي خواندم در يکي از روزنامه هاي ايران که پرويز پسر هفت ساله‌ي مهاجر افغاني به خبرنگار مي گويد: "روزي احمدشاه مسعود مي آيد ما را با اتوبوس مي برد افغانستان". مي خواهم به پسرم پرويز هفت ساله‌ي مهاجر در تهران بگويم که ديگر منتظر احمد شاه مسعود نباش تا تو را به خانه ات ببرد. کمرت را مردانه ببند تا من و تو پاسدار آرمان والاي او باشيم. بگذار اسطوره‌ي شهادتش مشعل راه مان باشد تا روزي خورشيد صلح و آزادي از فراز قله هاي هندوکش تا دشت هاي سوزان بکوا جاودان بتابد.

او سمبول مقاومت ملي و شرف عزت و آزاد زيستن ما بود، مسعود امروز يک راه و آرمان است.

جايش عليين و راهش پر رهرو باد. 1

1. به نقل از كتاب "احمد شاه مسعود شهيد راه صلح و آزادي"، صفحات 192-196، چاپ سال 1382، از انتشارات بنياد شهيد مسعود.

منبع: سايت احمد شاه مسعود

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار