غريبانهترين غروب!
غروب، براي کساني که تن به حرارت خورشيد ساييده و ديده در اشعه آن گرفتهاند، همواره غمانگيز است. اما براي کساني که چون خفاش در پس سياهي خودخواهي، چشم انتظار هجرت خورشيدند، شاديآفرين است.
در آن غروب، اين خورشيد بود که غمناکترين شيوه رفتن را در تاريخ ثبت ميکرد. چه اينکه مردمان بر او جز رسم بيوفايي روا نداشتند. او با اينکه ميرفت تا از مدار زمينيان خارج شده، طواف عرش آغاز کند، باز در غم فرشيان ميسوخت.
در آن غروب، هيچ نشاني از جنبش، حيات و زندگي نبود، زمان نيز از بيهودگي مردم خسته شده و توان حرکت نداشت و در انتظار سکوتي ابدي بود. مردم نيز با لبهاي خشکيده و چهرههاي غمبار و غبارگرفته، هر يک در پي آن بودند تا پيش از غروب آفتاب، خود را به خانه رسانند. تا شايد طلوعي ديگر را نظارهگر باشند. چشمانداز ديدگان، جز سکوتي مرگبار نبود، گويي مردمان از همديگر با اضطراب و وحشت فرار ميکنند، در پنهاني قدم ميزدند. همه در اين انديشه بودند که سخنان آن پير در اين اواخر بوي غروب ميداد.
کلام او با قبل بسيار متفاوت بود، ديگر از آن ملامتها خبري نبود، آن طوفانهاي سهمگين به نسيمي آرام مبدل شده بود که تنها نوازشگر يتيم بچگان کوفه بود و بس.
گويا همين هفته قبل بود که در ميانه روز مردم را جمع کرده بر فراز منبري از سنگ خطبهاي ايراد کرد.
او را ميديدي با اينکه بيش از شصت پاييز از عمرش گذشته بود، ولي همچنان با طراوت و سرسبز روح بلند او قلهنشين کوه معرفتبود.
بيان رساي او آبشار بلندي را ميماند که همچنان جمعيت را ميشکافت و به پهنه دلها فرود ميآمد و خبر از واقعهاي دردناک ميداد...
... بعد از سفارش مردم به تقوا با آه سردي که از عمق جان کشيد، نسيمآسا گوشهاي از پرده اسرار باطن را کنار زده چنين فرمود: «کجا هستيد برادران من! همانها که سواره به راه ميافتادند و در راه حق قدم برميدارند، کجاست عمار؟ در حالي که اشک در چشمانش حلقه ميزد ادامه داد، کجاست ابن تيهان؟ و کجاست ذوالشهادتين (1) ؟ و کجايند کساني که پيمان جانبازي بستند و سرهاي آنها براي ستمگران فرستاده شد؟!» به اينجا که رسيد بغض گلوي او را فشرد. اشک از ديدگانش جاري شد. دستان مبارک به محاسن شريف زد و بسيار گريست. آنگاه در حالي که سخن گفتن براي او بسيار سختبود ادامه داد: «آه برادرانم آناني که قرآن تلاوت ميکردند و به کار ميبستند، در فرايض دقت ميکردند و به پا ميداشتند، سنتها را زنده ميکردند و بدعتها را از بين ميبرند، دعوت به جهاد را ميپذيرفتند و به رهبر خود اطمينان داشتند و صميمانه از او پيروي ميکردند.» در اين هنگام بود که مردم به همديگر نگاهي کردند و سر به زير انداخته شرمساري خود را پنهان مينمودند.
سپس با صداي بلند فرياد زد: «بندگان خدا جهاد... جهاد.... آگاه باشيد من امروز لشگر به سوي اردوگاه حرکت ميدهم، آن کس که اراده کرده به سوي خدا کوچ کند همراه ما خارج شود.» (2)
با اتمام کلام او، مردم پراکنده شده، عدهاي رفتند تا آماده کارزار شوند و عدهاي همچنان سر بر زانوي تامل داشتند، آنان با شنيدن اين سخنان چيز ديگري يافتند و آن هم غروب و کوچ بود. کوچي که آن پير سالها در انتظارش روزشماري ميکرد، از آن زماني که مرادش به ديدار حق شتافت و او که تنها در ميان دنياپرستان، ضامن حيات نهالي بود که آن پيرمراد غرس کرده بود. تا آن هنگام که يادگار آن باغبان نخستين را به فراق و سوگ نشست و همواره تنها مرهم همه اين زخمها بقاي آن نهال بود.
او که سيماي نورانياش سرشار از آثار جراحت جنگهاست، زير لب ميگويد: «.. بار الها! از بس نصيحت کردم و اندرز دادم آنان را خسته و ناراحتساختم، آنان نيز مرا خسته کردند، من آنان را ملول، آنان نيز مرا رنجيده خاطر ساختند. به جاي اينها افرادي بهتر به من مرحمت کن و به جاي من بدتر از من بر آنها مسلط کن. خداوندا! دلهاي آنان را آب کن. همانطوري که نمک در آب حل ميشود...» (3)
اما دريغ که زمانه گوش مردم را کر و چشمشان را کور کرده بود. چه رنجها که نميبرد آن زماني که بهانهجويي تنها جوابي بود که ميشنيد. هنوز گوش جان، زمزمههاي همراه با سوز او را فراموش نکرده است که فرمود: «شگفتا! شگفتا! به خدا سوگند اين حقيقت دل را ميميراند و غم و اندوه ميآفريند که آنها در مسير باطل خود چنين متحدند و شما در راه حق اين چنين پراکنده و متفرق؟! روي شما زشتباد و همواره غم و غصه قرينتان باد... هرگاه در ايام تابستان فرمان حرکتبه سوي دشمن دادم گفتيد: اندکي ما را مهلت ده تا سوز گرما فرو نشيند و اگر در سرماي زمستان اين دستور را به شما دادم گفتيد: اکنون هوا بسيار سرد است، بگذار سوز سرما آرام گيرد! همه اينها بهانه براي فرار از سرما و گرما بود! شما که از سرما و گرما وحشت داريد و فرار ميکنيد به خدا سوگند از شمشير بيشتر فرار خواهيد کرد اي کساني که به مردان ميمانيد ولي مرد نيستيد... چقدر دوست داشتم که هرگز شما را نميديدم و نميشناختم... خدا شما را بکشد که اينقدر خون به دل من کرديد و سينه مرا مملو از خشم نموديد و کاسههاي غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانديد.» (4)
اين لحظات سنگين به ياد ميآورد که روزهايي را اين کوه استقامت و صبر زبان به شکوه و نفرين گشوده فرمود: «نفرين بر شما! از بس شما را سرزنش کردم خسته شدم (5) چه دردي داريد؟ دواي شما چيست؟ طب شما کدام است؟» (6)
با اين همه، طبيبي دلسوز بود و در هر فرصت مناسب مردم را از آشوبها برحذر داشته و ميفرمود: «... فتنههايي هست همچون پارههاي شب که هيچ کس نميتواند در برابر آن بپا خيزد...» (7) اما هر چه او بيشتر ميگفت; آنان کمتر گوش ميدادند. تا زماني که بيتوجهي آنان را ميديد از روي خشم ميفرمود: «شما را چه ميشود؟ مگر لال هستيد؟ چرا سخن نميگوييد؟» (8)
زمان، آنچنان مبهوت حادثه بود که گويي فراموش کرده بود بگذرد، همه جا خاموش بود و بيصدا، تاريک بود و وحشتناک و پر اضطراب. همه در خواب بودند و ظلمت تنها چراغ روشن، در خانه دختر ميسوخت، و دختر را هم بيخوابي پدر بيتاب کرده بود. پدر را ميديد که همواره بيرون ميرود و به آسمان نظر ميافکند، دستبه محاسن ميکشد و کلماتي را زمزمه ميکند. هر لحظه که ميگذشت نورانيتسيماي او برافروختهتر ميشد، کم کم زردي چهره با سرخي اضطراب درهم ميآميخت و نشان از پايان انتظار ميداد. کم کم خود را آماده ميکرد تا براي آخرين بار، در بين خاکيان پذيراي افلاکيان باشد که «انا انزلناه في ليلة القدر...»
ليلة القدر از فراز جايگاه بلند خود به جهان رخ نمود تا سال جديدي را در زندگي اسلام به مردم اعلام کند.
«گردش سپهر به شيوه رفتار نخستين خود بازگشت تا با روان و خرد و عاطفه، براي زادروز ديگري از زايش روشنايي، به همه بشر تحيت و خجسته باد گويد.
هنوز آن روز مبارک از ماه رمضان، گونه خود را به رنگ شفق گلگون نکرده بود و هنوز تيرگي «غسق» را در صحنه افق خود به مشايعت نرفته بود و بالاخره، هنوز شب آن روز، سحر ليلة القدر را نزائيده بود» (9) که...
او با قدمهايي کوتاه ولي مطمئن راه خانه تا مسجد را پيمود، خوب ميدانست که آخرين لحظات فراق است که سپري ميشود، و ماندگار.
زحمت صحبتبا خاکيان تا چندي ديگر به عيش وصال افلاکيان ميانجامد. قدمهاي او به رفتن، زبانش به ذکر، دل در شوق ديدار يار بود، تا اينکه به مسجد رسيد، مسجد تاريک بود و خاموش. عدهاي در نماز و عدهاي هم در خواب آرام گرفته بودند. قدم از صحن به شبستان مسجد نهاد، خفتگان بودند که يکي پس از ديگري با ترنم «الصلاة» او بيدار ميشدند...
در ميان تاريکي چشماني ناپاک و خون گرفته، نگاه او را ربود، غريبهاي غبارآلود، اما، نه، غريبه غريبه هم نبود، قبلا او را زياد ديده بود...
تا اينکه وارد محراب شد. مشغول نافله شد، آن شب نمازگزاران بيش از هميشه بودند; چرا که نداي اذان او به همه خانههاي کوفه سرکشيده بود.
مردم يکي پس از ديگري مهياي نماز شدند، صفها مرتب شد، آن غريبه به زحمتخود را در صف اول پشتسر امام جاي داد...
... و اينک مردم در ميانه محراب شاهد شقالقمري دوباره بودند...
گرچه از جهش برق شمشير تا فرود تقدير، ديري نپاييد، ولي روزگاراني دراز در مقابل آن، چشم بر هم زدني بيش نبود.
در آن هنگامه بود که زمان جامد شد، و فيض وجود از حرکت ايستاد، قلبها از ضجه و فرياد لبريز گشت، گوشها غرق در شيون، گويي محشر کبري به پا شده بود. نفسهاي قطع شده با بيتابي به هم ميآميخت. گويي همه فرياد شده بودند و تنها او بود که ميرفت تا براي هميشه سکوت کند و جهاني را از فيض حضور خود محروم سازد. اما پيش از آن، چشمان خونآلود خود را نيمه باز به سوي آسمان گشود و زمزمه کرد:
«بسم الله و بالله و علي ملة رسولالله
فزت و رب الکعبه» و سپس در جوار جاويدان يار براي هميشه آرميد و...
پينوشتها:
1. منظور حضرت خزيمة بن ثابت انصاري بود.
2الي 8. نهجالبلاغه، خطبه 181 / خطبه 25 / خطبه 27/ خطبه 34/ خطبه 29 / خطبه 102 / خطبه119
9. عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علي (ع)، ص 320
منبع: حوزه/انتهاي پيام/