غريبانه‏ترين غروب!
کد خبر:۴۰۴۰۴
رمضان در سوگ

غريبانه‏ترين غروب!

غريبانه‏ترين غروب، غروب پرتوآفرين مرداني است که در دشت وسيع هستي طلوع مي‏کنند و بي‏آن‏که ديگران به عظمت وجود ايشان پي برند، بساط نور خويش جمع کرده و به ديار ابدي مي‏شتابند.

غروب، براي کساني که تن به حرارت خورشيد ساييده و ديده در اشعه آن گرفته‏اند، همواره غم‏انگيز است. اما براي کساني که چون خفاش در پس سياهي خودخواهي، چشم انتظار هجرت خورشيدند، شادي‏آفرين است.

در آن غروب، اين خورشيد بود که غمناک‏ترين شيوه رفتن را در تاريخ ثبت مي‏کرد. چه اين‏که مردمان بر او جز رسم بي‏وفايي روا نداشتند. او با اين‏که مي‏رفت تا از مدار زمينيان خارج شده، طواف عرش آغاز کند، باز در غم فرشيان مي‏سوخت.

در آن غروب، هيچ نشاني از جنبش، حيات و زندگي نبود، زمان نيز از بيهودگي مردم خسته شده و توان حرکت نداشت و در انتظار سکوتي ابدي بود. مردم نيز با لب‏هاي خشکيده و چهره‏هاي غم‏بار و غبارگرفته، هر يک در پي آن بودند تا پيش از غروب آفتاب، خود را به خانه رسانند. تا شايد طلوعي ديگر را نظاره‏گر باشند. چشم‏انداز ديدگان، جز سکوتي مرگبار نبود، گويي مردمان از همديگر با اضطراب و وحشت فرار مي‏کنند، در پنهاني قدم مي‏زدند. همه در اين انديشه بودند که سخنان آن پير در اين اواخر بوي غروب مي‏داد.

کلام او با قبل بسيار متفاوت بود، ديگر از آن ملامت‏ها خبري نبود، آن طوفان‏هاي سهمگين به نسيمي آرام مبدل شده بود که تنها نوازشگر يتيم بچگان کوفه بود و بس.

گويا همين هفته قبل بود که در ميانه روز مردم را جمع کرده بر فراز منبري از سنگ خطبه‏اي ايراد کرد.

او را مي‏ديدي با اين‏که بيش از شصت پاييز از عمرش گذشته بود، ولي همچنان با طراوت و سرسبز روح بلند او قله‏نشين کوه معرفت‏بود.

بيان رساي او آبشار بلندي را مي‏ماند که همچنان جمعيت را مي‏شکافت و به پهنه دل‏ها فرود مي‏آمد و خبر از واقعه‏اي دردناک مي‏داد...

... بعد از سفارش مردم به تقوا با آه سردي که از عمق جان کشيد، نسيم‏آسا گوشه‏اي از پرده اسرار باطن را کنار زده چنين فرمود: «کجا هستيد برادران من! همان‏ها که سواره به راه مي‏افتادند و در راه حق قدم برمي‏دارند، کجاست عمار؟ در حالي که اشک در چشمانش حلقه مي‏زد ادامه داد، کجاست ابن تيهان؟ و کجاست ذوالشهادتين (1) ؟ و کجايند کساني که پيمان جانبازي بستند و سرهاي آن‏ها براي ستمگران فرستاده شد؟!» به اينجا که رسيد بغض گلوي او را فشرد. اشک از ديدگانش جاري شد. دستان مبارک به محاسن شريف زد و بسيار گريست. آن‏گاه در حالي که سخن گفتن براي او بسيار سخت‏بود ادامه داد: «آه برادرانم آناني که قرآن تلاوت مي‏کردند و به کار مي‏بستند، در فرايض دقت مي‏کردند و به پا مي‏داشتند، سنت‏ها را زنده مي‏کردند و بدعت‏ها را از بين مي‏برند، دعوت به جهاد را مي‏پذيرفتند و به رهبر خود اطمينان داشتند و صميمانه از او پيروي مي‏کردند.» در اين هنگام بود که مردم به همديگر نگاهي کردند و سر به زير انداخته شرمساري خود را پنهان مي‏نمودند.

سپس با صداي بلند فرياد زد: «بندگان خدا جهاد... جهاد.... آگاه باشيد من امروز لشگر به سوي اردوگاه حرکت مي‏دهم، آن کس که اراده کرده به سوي خدا کوچ کند همراه ما خارج شود.» (2)

با اتمام کلام او، مردم پراکنده شده، عده‏اي رفتند تا آماده کارزار شوند و عده‏اي همچنان سر بر زانوي تامل داشتند، آنان با شنيدن اين سخنان چيز ديگري يافتند و آن هم غروب و کوچ بود. کوچي که آن پير سال‏ها در انتظارش روزشماري مي‏کرد، از آن زماني که مرادش به ديدار حق شتافت و او که تنها در ميان دنياپرستان، ضامن حيات نهالي بود که آن پيرمراد غرس کرده بود. تا آن هنگام که يادگار آن باغبان نخستين را به فراق و سوگ نشست و همواره تنها مرهم همه اين زخم‏ها بقاي آن نهال بود.

او که سيماي نوراني‏اش سرشار از آثار جراحت جنگ‏هاست، زير لب مي‏گويد: «.. بار الها! از بس نصيحت کردم و اندرز دادم آنان را خسته و ناراحت‏ساختم، آنان نيز مرا خسته کردند، من آنان را ملول، آنان نيز مرا رنجيده خاطر ساختند. به جاي اينها افرادي بهتر به من مرحمت کن و به جاي من بدتر از من بر آن‏ها مسلط کن. خداوندا! دل‏هاي آنان را آب کن. همان‏طوري که نمک در آب حل مي‏شود...» (3)

اما دريغ که زمانه گوش مردم را کر و چشمشان را کور کرده بود. چه رنج‏ها که نمي‏برد آن زماني که بهانه‏جويي تنها جوابي بود که مي‏شنيد. هنوز گوش جان، زمزمه‏هاي همراه با سوز او را فراموش نکرده است که فرمود: «شگفتا! شگفتا! به خدا سوگند اين حقيقت دل را مي‏ميراند و غم و اندوه مي‏آفريند که آن‏ها در مسير باطل خود چنين متحدند و شما در راه حق اين چنين پراکنده و متفرق؟! روي شما زشت‏باد و همواره غم و غصه قرينتان باد... هرگاه در ايام تابستان فرمان حرکت‏به سوي دشمن دادم گفتيد: اندکي ما را مهلت ده تا سوز گرما فرو نشيند و اگر در سرماي زمستان اين دستور را به شما دادم گفتيد: اکنون هوا بسيار سرد است، بگذار سوز سرما آرام گيرد! همه اين‏ها بهانه براي فرار از سرما و گرما بود! شما که از سرما و گرما وحشت داريد و فرار مي‏کنيد به خدا سوگند از شمشير بيش‏تر فرار خواهيد کرد اي کساني که به مردان مي‏مانيد ولي مرد نيستيد... چقدر دوست داشتم که هرگز شما را نمي‏ديدم و نمي‏شناختم... خدا شما را بکشد که اين‏قدر خون به دل من کرديد و سينه مرا مملو از خشم نموديد و کاسه‏هاي غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانديد.» (4)

اين لحظات سنگين به ياد مي‏آورد که روزهايي را اين کوه استقامت و صبر زبان به شکوه و نفرين گشوده فرمود: «نفرين بر شما! از بس شما را سرزنش کردم خسته شدم (5) چه دردي داريد؟ دواي شما چيست؟ طب شما کدام است؟» (6)

با اين همه، طبيبي دلسوز بود و در هر فرصت مناسب مردم را از آشوب‏ها برحذر داشته و مي‏فرمود: «... فتنه‏هايي هست همچون پاره‏هاي شب که هيچ کس نمي‏تواند در برابر آن بپا خيزد...» (7) اما هر چه او بيش‏تر مي‏گفت; آنان کمتر گوش مي‏دادند. تا زماني که بي‏توجهي آنان را مي‏ديد از روي خشم مي‏فرمود: «شما را چه مي‏شود؟ مگر لال هستيد؟ چرا سخن نمي‏گوييد؟» (8)

زمان، آن‏چنان مبهوت حادثه بود که گويي فراموش کرده بود بگذرد، همه جا خاموش بود و بي‏صدا، تاريک بود و وحشتناک و پر اضطراب. همه در خواب بودند و ظلمت تنها چراغ روشن، در خانه دختر مي‏سوخت، و دختر را هم بي‏خوابي پدر بي‏تاب کرده بود. پدر را مي‏ديد که همواره بيرون مي‏رود و به آسمان نظر مي‏افکند، دست‏به محاسن مي‏کشد و کلماتي را زمزمه مي‏کند. هر لحظه که مي‏گذشت نورانيت‏سيماي او برافروخته‏تر مي‏شد، کم کم زردي چهره با سرخي اضطراب درهم مي‏آميخت و نشان از پايان انتظار مي‏داد. کم کم خود را آماده مي‏کرد تا براي آخرين بار، در بين خاکيان پذيراي افلاکيان باشد که «انا انزلناه في ليلة القدر...»

ليلة القدر از فراز جايگاه بلند خود به جهان رخ نمود تا سال جديدي را در زندگي اسلام به مردم اعلام کند.

«گردش سپهر به شيوه رفتار نخستين خود بازگشت تا با روان و خرد و عاطفه، براي زادروز ديگري از زايش روشنايي، به همه بشر تحيت و خجسته باد گويد.

هنوز آن روز مبارک از ماه رمضان، گونه خود را به رنگ شفق گلگون نکرده بود و هنوز تيرگي «غسق‏» را در صحنه افق خود به مشايعت نرفته بود و بالاخره، هنوز شب آن روز، سحر ليلة القدر را نزائيده بود» (9) که...

او با قدم‏هايي کوتاه ولي مطمئن راه خانه تا مسجد را پيمود، خوب مي‏دانست که آخرين لحظات فراق است که سپري مي‏شود، و ماندگار.

زحمت صحبت‏با خاکيان تا چندي ديگر به عيش وصال افلاکيان مي‏انجامد. قدم‏هاي او به رفتن، زبانش به ذکر، دل در شوق ديدار يار بود، تا اين‏که به مسجد رسيد، مسجد تاريک بود و خاموش. عده‏اي در نماز و عده‏اي هم در خواب آرام گرفته بودند. قدم از صحن به شبستان مسجد نهاد، خفتگان بودند که يکي پس از ديگري با ترنم «الصلاة‏» او بيدار مي‏شدند...

در ميان تاريکي چشماني ناپاک و خون گرفته، نگاه او را ربود، غريبه‏اي غبارآلود، اما، نه، غريبه غريبه هم نبود، قبلا او را زياد ديده بود...

تا اين‏که وارد محراب شد. مشغول نافله شد، آن شب نمازگزاران بيش از هميشه بودند; چرا که نداي اذان او به همه خانه‏هاي کوفه سرکشيده بود.

مردم يکي پس از ديگري مهياي نماز شدند، صف‏ها مرتب شد، آن غريبه به زحمت‏خود را در صف اول پشت‏سر امام جاي داد...

... و اينک مردم در ميانه محراب شاهد شق‏القمري دوباره بودند...

گرچه از جهش برق شمشير تا فرود تقدير، ديري نپاييد، ولي روزگاراني دراز در مقابل آن، چشم بر هم زدني بيش نبود.

در آن هنگامه بود که زمان جامد شد، و فيض وجود از حرکت ايستاد، قلب‏ها از ضجه و فرياد لبريز گشت، گوش‏ها غرق در شيون، گويي محشر کبري به پا شده بود. نفس‏هاي قطع شده با بي‏تابي به هم مي‏آميخت. گويي همه فرياد شده بودند و تنها او بود که مي‏رفت تا براي هميشه سکوت کند و جهاني را از فيض حضور خود محروم سازد. اما پيش از آن، چشمان خون‏آلود خود را نيمه باز به سوي آسمان گشود و زمزمه کرد:

«بسم الله و بالله و علي ملة رسول‏الله
فزت و رب الکعبه‏» و سپس در جوار جاويدان يار براي هميشه آرميد و...

پي‏نوشت‏ها:
1. منظور حضرت خزيمة بن ثابت انصاري بود.
2الي 8. نهج‏البلاغه، خطبه 181 / خطبه 25 / خطبه 27/ خطبه 34/ خطبه 29 / خطبه 102 / خطبه‏119
9. عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علي (ع)، ص 320

منبع: حوزه/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار