امام، رو به رهايي... عمامه روي زمين
و اين غرش عرش بود، پس از رحلت پدر خاك، فرياد فزت و رب الكعبه، راه هاي آسمان را آشناتر از جاده هاي زميني، با نواي علي، طي كرد و به مرز چهره خدا، آنسوتر از پندار من و ما رسيد كه «شهيد نظر مي كند به و جه اله».
علي رفت و دنيار و مردمانش را به آنچه واگذاشت كه در انتظارشان بود. « خدايا! علي را از مردمان نامرد بگير!» يا اشتباه الرجال و لارجال...
تصوير بغض آلود يتيمان كاسه شير به دست، از هرم خاك هاي سرد كوچههاي كوفه، پديدار بود.
حالا در تدارك اعلاميه «فزت و رب الكعبه» از محراب مسجد كوفه، چشم به قيامتي داريم كه در سحر بيست و يكم رمضان با فرو ريختن اركان هدايت و «راستي» يك بار ديگر راز آسمان را برملا مي كند.
الله، الله درباره يتيمان...
الله ،الله درباره همسايگان...
امام، رو به رهايي... عمامه روي زمين
قيامتي شد، بعد از اقامه، روي زمين
خطوط آخر نهج البلاغه ريخت به خاك
چكيد خون خدا در اداه روي زمين ...
خودت بگو، به كه دل خوش كنند بعد از تو
گرسنگان « مجازه» و « لامه» روي زمين
زمان به خواب ببيند كه باز اميراني
رقم زنند به رسم تو نامه روي زمين:
«مرا بس است همين يك دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همين يك دوجامه روي زمين...»
تو رفته اي و زمين مانده است و ما اينك
و چيزهاي پر از بخشنامه ... روي زمين!/انتهاي پيام/