مصيبت علي كدام است؟
در سكوتي مرموز و مرگ آلود، رنگ شب، زير ابراندودي خاك سرد كوفه، ستاره ها در تدارك يك رحلت شكسته از فرق ميان مردي و نامرادي تا فاصله ميان شك و ايمان و بي ثباتي. وبراستي كه در تاريكي و باريكي مرز ميان كفر و ايمان و در تردي لحظه تصميم ميان ماندن و رفتن، اين دل ماست كه مورد سوال آسمان است و بس!
در تنهايي مردي تنهاي تمام دوران ها، در سكوت ذوالفقار و در تباني ناجوانمردانه جهل و جور و زور و در تزوير، اين مرد تنهاي تمام دوران هاست كه مي سوزد و مي سازد تا هميشه تاريخ!
سخت و سترگ، در كشاكش ميان حريم و حرمت سنت و كتاب و فقر و مسكنتي كه بر دل و ديده اين مردم چتر گسترده و سايه افكنده، مرد تنهاي تمام دوران ها، خار در چشم و اسخنوان در گلو، در صبري عجيب و تاريخي، فرق تاريخ و شكافت و خلاصه خدا را كه «او» بود در برابر تمام نامردي ها و نامرادي ها گذاشت؛ آه اي مرد؟
اين مرد تنهاي تمام دوران ها! مظلومي كه تو بودي!
از ميان سفره اي كه هرگز رنگ دو خورش را نديد و به اتمام عاشقانه و فقيرانه نان و نمك در پايان عمر ولي خدا بسنده كرد و از روي دل نگراني و نمادها و لولاي در تا آن آخرين صداي اذان و تا قرائت سوره انبيا و در آخرين نافله صبح، از ديده بيم ناك آسمان تا چهره خون رنگ زمين، از صداي غريوناك و دهشت زده و معصومانه منادي ميان زمين و آسمان كه «تهدمت و الله اركان الهدي...» از اين سيطره سنگين بيداري تا آن چشم هاي ناز كه هرگز طلوعي پيشتر از خود را تاب و اجازت روايت نداد، در اين لحظه هاي منفرد و متصل، راهي مي جويند براي بدرقه مردي كه براي راه هاي آسمان و آسمانيان آشناتر بود تا زمين بونياك آن دوران و تمام دوران ها مرد تنهاي تمام دوران ها!
مصيبت «مرد» نه كاسه شير است و نه فرق بشكافته، نه رنج پارچه زرد زهر آلود است، نه ديده گريان اهل خانه اي كه رسول درودشان مي فرستاد، كه همه اينها هست و اين همه، تمامي مصيبت او نيست.
مصيبت او جهل امت است و دل تاريك ملت كه در غبار فتنه، به استيلاي زر و زور و تزوير گرفتار آمده و در زنجير ايمان هاي بي ايمان بستهاين و آنند.
مصيبت علي، اشباه الرجالند لارجال.
آري! برادر!
مرز در عقل و جنون باريك است.../انتهاي پيام/