حاج حسين فرج دباغ كيست؟
کد خبر:۴۰۴۹۵
نگاهي به سير سقوط عبدالکريم سروش؛

حاج حسين فرج دباغ كيست؟

اين نگاه سروش است که حکومت ديني را فاقد حقوق بشر و مردم سالاري مي‌داند و حکومت ديني ايران يا به تعبير بهتر نظام جمهوري اسلامي را حکومت "فاشيستي" مي‌نامد؛ اما به محض اينکه نگاه خود را به خارج از مرز‌هاي ايران بر‌مي‌گرداند، نه موشکي مي‌بيند، نه تجاوزي، نه اشغالي، نه سرکوب و استعمار و استثماري.

رجا نيوز در گزارش مفصل به موشکافي شخصيت و آراء و افکار «حاج حسين فرج دباغ» يا همان عبدالکريم سروش پرداخت.

در اين گزارش مي خوانيم:

مرحوم دکتر شريعتي در کتاب" روشنفکر و مسئوليت‌هاي او در جامعه" (که موضوع يکي از سخنراني‌هاي ايشان در حسينه ارشاد است)، مي‌گويد:

«...روشنفکر به‌وسيله‌ ترجمه، به‌وسيله کپي و به‌وسيله تقليد به‌وجود نمي‌آيد، تحصيل کرده و دکتر و معمار و مهندس، به‌وجود مي‌آيد، اما روشنفکر به‌وجود نمي‌آيد. روشنفکر يعني سواد نداشته باشد، نداشته باشد؛ فلسفه نداند، نداند؛ فقيه نباشد، نباشد؛ فيزيکدان و شيميست و مورخ و اديب و نويسنده نباشد، نباشد؛[ولي] جور تازه‌اي بينديشد و بفهمد که چگونه مسئوليتي را بايد حس کند و بر اساس اين مسئوليت فداکاري کند.

اما روشنفکري که در مشرق، در جامعه‌ي اسلامي به‌وجود آمد، "ژان پل سارتر" مي‌گويد چگونه تهيه کرديم روشنفکر را.

طرز تهيه‌ي روشنفکر در مقدمه کتابي از "فانون" به قلم "ژان پل سارتر"، اين گونه بيان شده است: "ما در قرن 17و18و19 رؤساي قبايل، خان زاده‌ها، پول‌دارها، گردن کلفت‌هاي آفرقا، آسيا و... را مي‌آورديم، چند روزي در آمستردام، در لندن، در نروژ در بلژيک و در پاريس اينها را مي‌چرخانديم. لباس‌هايشان عوض مي‌شد، روابط اجتماعي تازه ياد‌ مي‌گرفتند، کت و شلوار مي‌پوشيدند، پذيرايي تازه، اتومبيل سوار شدن، رقص و زبان و... را ياد مي‌گرفتند، يک ازدواج اروپايي مي‌کردند يا به شکل اروپايي ازدواج مي‌کردند. زندگي اروپايي و آرزوي اروپايي شدن کشور خودشان را به‌وجود مي‌آورديم و اينها را مي‌فرستاديم به کشور خودشان. همان کشورهايي که درِشان براي هميشه به روي ما بسته بود، ما در اين کشورها راهي نداشتيم، نجس بوديم، جن بوديم، دشمن بوديم، از ما مي‌هراسيدند، آدم نديده بودند...»

***

حسين حاج فرج ‌الله دباغ با نام مستعار "عبدالکريم سروش" فارغ التحصيل دبيرستان علوي و رشته داروسازي دانشگاه تهران، در اوايل دهه‌ي 50 به انگلستان رفت.

در آنجا همراه با تحصيل در رشته‌ي "شيمي تجزيه" به مطالعه فلسفه غرب پرداخت و در نهايت در رشته‌ي فلسفه علم، دکترا گرفت. در سال‌هاي تحصيل، کتاب "نهاد ناآرام جهان" را نوشت که مورد تأييد شهيد مطهري و امام(ره) هم قرار گرفت و زمينه‌ي ديدار او با حضرت امام در پاريس را فراهم کرد.

در بحبوحه انقلاب، سروش همراه امام(ره) به ايران بازگشت و سعي کرد جايگاه خود را در بين علما، دانشمندان و يا روشنفکران، پيدا کند. اما هرگز نتوانست؛ و ندانست که کجا بايد قرار گيرد و نقش چه کسي را ايفا کند؛ دکتر شريعتي و استاد مطهري يا کسروي و ميرزا ملکم خان و يا نماينده‌ي کارل پوپر و دويد هيوم.

سروش ابتدا به عنوان استاد فلسفه و منطق و سپس شارح مثنوي پاي به عرصه‌ي علمي و فرهنگي کشور نهاد. به مدد بيان نغز و شيوا به سرعت طرفداران زيادي به دور خود مجتمع کرد و سخنش بر سر زبان‌ها افتاد. اما همين تشتت آرا و انديشه‌ها و تنوع شاخه‌ها و زمينه‌ها، از داروسازي و شيمي تجزيه گرفته تا فلسفه غرب و منطق صدرايي و عرفان مولوي، او را در دامگه تذبذب و تزلزل جايگاه قرار داد و چنانچه در ادامه و در تحليل نظريات او مشاهده خواهد شد، سروش هم ستايش و هم سرزنش اکثر شخصيت‌هاي علمي و فرهنگي و يا سياسي و روشنفکري را -که نام برخي از آنها از پيش آمد-، تجربه کرده است.

عبدالکريم سروش به‌واسطه نزديکي و شاگردي استاد شهيد مطهري و دکتر مهدي حائري يزدي و به پيشنهاد شهيد بهشتي، به اولين شوراي عالي انقلاب فرهنگي راه يافت و اين دروازه ورود او به سرزمين هزار رنگِ هزارآواز سياست بود. سرزميني که شايد راه‌هاي پرپيچ و خم آن باعث شد، سروش مسير صدراي شيرازي را گم کند، نهج البلاغه را فراموش و عرفان و مثنوي مولانا را با دمکراسي لذت‌جويانه و خود‌خواهانه غربي و جامعه باز و مدرن و اصالت عقل ابزاري، عوض کند.

اما سروش براي روشن نگه داشتن اين راه طي نشده، از چراغ سخن و شعله قلم، به خوبي استفاده مي‌کرد و بسياري از مخاطبان و مستمعان را به مريدان و رهروان راهي تبديل کرده بود که در آن پوسته و صدف بسيار زيبا تر از گوهر و هدف مي‌نمود!

و البته همين زبان به ظاهر نرم و شيرين، بهترين جامي هم بود که با آن زهرِ بد و بي‌راه در کام مخالفين و منتقدين ريخته مي‌شد. چرا که تلخي آن هرگز به چشم مريدان نمي‌آمد و فرارهاي هميشگي صاحب سخن از مناظره و بحث علمي رو در رو، ضعف و زشتي تلقي نمي‌شد.

در ادامه سعي شده نظريات و آثار سروش در زير تيغ تشريح به نمايش گذاشته شود و شخصيت او از سه بعد نظريات، تقابلات و نطقيات و سياسيات، مورد واکاوي قرار گيرد.

نظريات

به جز مرحوم دکتر شريعتي -که قسمتي از متن سخنراني ايشان در ابتد آمد- متفکران و روشنفکران ديگري هم بودند که به نقد روشنفکري در ايران پرداخته‌اند (در اصطلاح امروزي "نقد درون گفتماني" کرده‌اند) از جمله جلال آل احمد در کتاب "در خدمت و خيانت روشنفکران" و خود عبدالکريم سروش در کتاب "رازداني و روشنفکري و دين‌داري".

با وجود اختلاف نظرهاي فراوان ميان آنها در تعريف، نقد و آسيب شناسي روشنفکري، شايد بتوان "رها نشدن روشنفکران ايراني از وابستگي به غرب در بدو تولد" را نقطه اشتراک و اتحاد ميان آنها عنوان کرد.

البته در اينجا قصد پرداختن به مبدأ و منشأ نظريات و خاستگاه و آبشخور انديشه‌هاي سروش را نداريم؛ اما با فتح باب اين بحث و شرح و بسط نظريات او مي‌توان به قضاوت نشست که طرح اين انديشه‌ها، بيش از همه آب در آسياب چه کساني مي‌ريزد و زير چرخ آسياب آنها منافع چه کساني را قرباني مي‌کند.

نظريات ديني چالشي و بحث برانگيز سروش که بعضاً در بدو انتشار، فضاي علمي و ديني جامعه را به شدت متشنج کرد، در ذيل 3 عنوان قابل دسته بندي است: "قبض و بسط تئوريک شريعت"، "صراط هاي مستقيم" و "بسط تجربه نبوي".

البته اين 3 نظريه، سنگ بناي بسياري از تئوري‌ها و نظريه پردازي‌هاي بعدي او هم شد. شرح و بسط و نقد هرکدام از اين نظريات، مثنوي هفتاد من کاغذ مي‌شود که نه اين مختصر را مجال آن است و نه خوانندگان آن را حال آن! اما بيان رئوس و اصول اين نظريات و نتايج هريک، خالي از وجه نيست.

"قبض و بسط تئوريک شريعت"، عنوان مقاله هايي است که در سال 67 در مجله‌ي کيهان فرهنگي چاپ و بعد در قالب کتابي با همين عنوان منتشر شد.

اين نظريه فارغ از حوالي و حواشي، داراي چند رکن اساسي است:

1)دين از معرفت ديني متمايز است و احکام دين جداي از احکام معرفت ديني است. (توضيح اينکه، دين، ثابت و صامت و مقدس و حق است اما معرفت ديني متغير و ناطق و غير خالص و غير مقدس است)

2)معرفت ديني يک معرفت بشري است و مثل تمام معارف بشري با ديگر معارف از جمله معارف برون ديني ارتباط دارد.

3)معارف برون ديني متحول و نسبي و عصري هستند و معرفت ديني به‌واسطه رابطه‌اي که با آنها دارد، محکوم به تحول و قبض و بسط است.

طرح اين نظريه شايد اولين رويارويي مستقيم سروش با روحانيت بود که تا حدودي هم به جنجال و منازعه کشيده شد و جواب‌هاي مفصل و متعددي در پي داشت. (ازجمله بنگريد کتاب‌هاي "معرفت ديني" و "قبض و بسط در قبض و بسطي ديگر"، نوشته آيت‌الله صادق لاريجاني، "شريعت در آيينه‌ي معرفت" آيت‌الله جوادي آملي، "نگرشي بر مقاله قبض و بسط تئوريک شريعت" آيت‌الله حسيني تهراني)

"صراط هاي مستقيم" عنوان مقاله‌ي ديگري از سروش بود که در سال 76 در مجله کيان به چاپ رسيد. مجله کيان بعد از کيهان فرهنگي پايگاه و تريبون آزاد سروش و هم‌فکرانش بود. اين مقاله هم با کمي حواشي و اضافات در قالب کتابي با همين عنوان منتشر شد.

در "صراط هاي مستقيم"، سروش بحث تکراري و تا حدودي خاک خورده‌ي "پلوراليسم ديني" را مطرح مي کند. ريشه بحث "پلوراليسم" و "کثرت گرايي" را بايد در مسيحيت قبل از قرون وسطي جستجو کرد که بعد از مدتي هم وارد جهان اسلام شد. قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، چند کتاب در اين زمينه ترجمه و تأليف شد که شهيد مطهري و علامه طباطبايي در مقابله با آن، مباحثي را مطرح و منتشر کردند.

سروش با طرح اين نظريه (به زبان ساده) در صدد نفي حقيقت مطلق و حقانيت يک دين خاص در مقابل ساير اديان برآمد. او در اين نظريه اديان را در عرض هم و نه در طول هم مورد بازخواني قرار مي‌داد.

طرح اين انديشه‌ي سروش هم نقدهاي فراواني به همراه داشت. يکي از منتقدين، محسن کديور -از دوستان سروش و کسي‌که از نظر فکري هم نزديک به اوست- بود که او را دعوت به مناظره کرد. (البته قبل از انقلاب هم شهيد مطهري در کتاب "عدل الهي" جواب‌هاي متعددي به اين شبهه داده بود)

و اما نظريه "بسط تجربه نبوي" که نظريه نسبتاً مفصل‌تر و داراي تناقضات بيشتر با آراء علما و انديشمندان و فقهاي بزرگ شيعه است، طي مقالاتي در شماره 39 کيان مطرح و در سال 78 در کتابي با همين عنوان منتشر شد.

در "بسط تجربه نبوي" سروش تعريف خاصي از "وحي" ارائه مي دهد و آن را نوعي تجربه خاص بشري از نوع تجربه‌هاي عارفان و شاعران و... قلمداد کرده و در ادامه، محصول اين تجربه بشري را "دين" معنا مي‌کند. درنتيجه سروش با طرح اين نظريه، کاملاً جنبه‌ي الهي و آسماني بودن دين را -که متضمن حقانيت آن و سعادتمندي عاملان احکام آن مي‌باشد-، نفي مي‌نمايد.

سروش در ابتداي طرح تمام اين نظريات علي الخصوص "بسط تجربه نبوي"، ظرف کلامش را مشحون از تلويح و تلميح مي‌کند. اما گه‌گاه در مقالات، مصاحبه‌ها و سخنراني‌ها، پرده‌ي ايهام و ابهام را از مقابل کلامش مي‌اندازد و آن تيره ترين نقاط انديشه‌هايش، به چشم مي‌آيد. از جمله در مصاحبه اخير نشريه هلندي که سروش در آن صراحتاً براي پيامبر "نقشي محوري در توليد قرآن" قائل مي‌شود. همچنين موارد مشابه بسياري که مرور برخي از آنها در شناخت عميق‌تر از شخصيت سروش بي‌تأثير نيست:

-سروش در مقاله‌اي تحت عنوان "خدمات و حسنات دين" مي‌نويسد: «به گمان بنده، تعليمات ديني علي الاصول براي حيات اخروي جهت گيري شده‌اند... سخن حق اين است که اين جهان را بايد عقلا با تدبيرهاي عقلاني اداره کنند...»

- در مقاله‌اي با عنوان "درخت دين و قيچي مدرنيته" که در همايش دين و مدرنيته سال86 در تهران ارائه شده بود، مي‌نويسد: «روشنفكري ديني طريقت روشنفكران ديندار است. مدرسه اي فكري است كه هم از تجربه بشري بهره مي‌جويد هم از تجربه نبوي و هيچ كدام را در پاي ديگري قرباني نمي كند.»

-همچنين او در مقاله‌اي که در تاريخ 12/3/78 در روزنامه نشاط منتشر شد، مي‌نويسد: « فرهنگ شهادت خشونت آفرين است.اگر كشته شدن آسان شد، كشتن هم آسان مي‌شود»

-در مناظره‌اي مکتوب با دکتر بهمن‌پور، حجيت سخنان ائمه و شأن مقام "امامت" را بالکل نفي مي‌کند و آن را "برخلاف خاتميت" بيان مي‌نمايد. (البته مشابه اين افاضات را در کتاب بسط تجربه نبوي هم قبل از آن کرده بود)

-سروش در باب مهدويت معتقد است "مهدويت با سازندگي و برپايي حکوت دمکراتيک سازگاري ندارد" از اينجا که اين نظر بيشتر با "انتظار ويرانگر" شيخ محمود حلبي (موسس انجمن حجتيه) سازگار است تا "انتظار سازنده‌ي" توصيه شده در دين، مي‌توان ادعا کرد عبدالکريم سروش با اينکه هميشه در تحديد دين قلم فرسايي کرده و در تحريف آن داد سخن داده است، دل در گرو برخي فرق ضاله‌ي شيعه، من جمله "انجمن حجتيه" دارد که خاستگاه آن دبيرستان علوي(محل تحصيل دکتر سروش) بوده است.

و اما شاهکار اخير سروش در ارائه نظرش راجع به قرآن را هم مي‌توان بازيافت انديشه‌هاي مکتب رمانتيسم اروپا در 2 قرن پيش، به حساب آورد! متفکران اين مکتب –که بناي آن بر پايه‌ي احساسات و عواطف و تخيلات بشري گذاشته شده بود- وحي را امري تجربي و احساسي مي‌دانستند. جي جي هِردر((J G Herder در کتاب "روح شعر عبري" مي‌نويسد: «بهترين الگو براي الهامي بودن كتاب مقدس آثار هنري است؛ درست همانطور كه درباره الهامي بودن يك اثر نقاشي يا شعر يا رمان بزرگ سخن مي‌رانيم همين‌گونه مي‌توان در مورد كتاب مقدس نيز سخن گفت.» اين جملات را مقايسه کنيد با جملات سروش در مصاحبه با نشريه هلندي: «وحي "الهام" است. اين همان تجربه‌اي است که شاعران و عارفان دارند؛... و شاعري، درست مانند وحي، يک استعداد و قريحه است.»

تقابلات و نطقيات

قصه مقابله‌ها و مناظره‌هاي سروش با طيف‌هاي مختلف از جريان‌هاي فکري، فلسفي و سياسي، سر دراز دارد. اما به اجمال مي‌توان به 4 گروه "روحانيت"، "سيدحسين نصر و سنت‌گرايان"، "شريعتي و هواداران" و "فرديد و هايدگريست‌ها" که در نوک پيکان حملات سروش قرار گرفتند، اشاره کرد.

مقابله سروش با "روحانيت" در پي طرح نظريه قبض و بسط، بصورت جدي آغاز شد. سروش که خود را يک زمان برخاسته از روحانيت مي‌دانست و افتخار شاگردي شهيد مطهري را داشت (و حتي تحرير جديد خود از کتاب "نقد و درآمدي بر تضاد ديالکتيکي" را "تقديم به روان مطهر شهيد بزرگوار، مرتضي مطهري" کرد.) بيان اين نظريه‌اش در وهله‌ي اول، واکنش متين و منطقي آيت ا.. صادق لاريجاني را در پي داشت. اما همين واکنش هم سروش را خوش نيامد و پاسخ تند و گزنده‌ي او را به همراه داشت. در اين ميان پاي آيت ا.. مکارم شيرازي و جعفر سبحاني هم به اين منازعه باز شد که جواب هريک سروش را برافروخته تر مي‌کرد و عزم او را براي ايراد سخنان و نگارش مقالات تند و آتشي عليه روحانيت بيشتر.(بنگريد متن سخنراني "انتظارات دانشگاه از حوزه" و مقاله "روحانيت و حريت")

مقابله دوم سروش با دکتر سيد حسين نصر بود. دکتر نصر فيلسوف و اسلام‌شناس بزرگ ايراني است که در دانشگاه جرج واشنگتن به تدريس علوم اسلامي مي‌پردازد. شايد اگر نصر را بزرگترين عالم سنت‌گراي اسلامي در حوزه‌ي علوم آکادميک دنيا بناميم، سخن به گزاف نگفته باشيم. اما اين سنت گرايي نصر از آنجايي که در نقطه مقابل مدرنيته مقدس سروش قرار گرفته، لاجرم آماج تهاجمات سروش را به دنبال داشته (ازجمله بنگريد مقاله سروش در همايش دين و مدرنيته تهران)

جبهه سوم تقابل سروش، با شريعتي و هواداران اوست. مرحوم دکتر شريعتي از پيش قراولان روشنفکري ديني در جامعه ما مي‌باشد. او جامعه شناسي بزرگ، اديبي توانا و سخنوري کم‌نظير بود. عشق و علاقه شريعتي به اسلام، مکتب تشيع و امام علي(ع) در کنار شور و شوق انقلابي و تنفر و انزجار از نظام سلطنتي وابسته به غرب، او را به يک انقلابي مسلمان و از راهيان احيا‌ء و بازگشت به اسلام، مبدل کرده بود. شايد بتوان محوري‌ترين و اصلي‌ترين نظريه‌ي وي را شعار "بازگشت به اسلام و بازگشت به خويشتن" معرفي کرد.

اين عشق زايد الوصف شريعتي به اسلام و تشيع و اينکه تنها راه نجات را تمسک به ارزشها و باورهاي ديني مي‌دانست، در نظام فکري سروش جايي نداشت. هرچند که شريعتي هم بدون ايراد نبود و اسلام شناسي او به قول سروش "خالي از تناقض نيست". (البته بعداً خود شريعتي هم به اين امر آگاه شد و در وصيت‌نامه‌اش از محمدرضا حکيمي خواست، آثارش را اصلاح کند.)

اما مشکل سروش با انديشه‌هاي شريعتي "اسلامي انقلابي" او "عرفان در صحنه" و به تعبير سروش "انتظار حداکثري" او از دين بود. درنهايت همين باعث شد، سروش که در ديار غربت جسم بي‌جان شريعتي را غسل داده و در کفن نهاده بود، بعداً روح انديشه‌هايش را تشييع کند و در خاک گذارد.

و اما حکايت مقابله سروش با احمد فرديد و "هايدگريست‌هاي ايراني"، حکايتي مفصل و جالب و در عين حال تلخ است.

سيد احمد فرديد، فيلسوف ايراني در آلمان، تحت تأثير مارتين هايدگر به مطالعه فلسفه اروپايي، مخصوصاً "اگزيستانسياليسم" پرداخت. فرديد، سوسياليسم و کاپيتاليسم را اَشکال فلسفي اسارت انسان در دوره‌ي معاصر مي‌دانست و همين نظر سنگ ‌بناي مخالفت سروش با او بود.

فرديد در سالهاي پس از انقلاب، استاد فلسفه دانشگاه تهران بود و شاگردان بسياري را قبل و بعد از انقلاب تربيت کرد که در ميان آنها چهره‌هاي شاخص و مشهوري مثل جلال آل احمد، سيمين دانشور، داريوش مهرجويي، رضا داوري‌ اردکاني، علي لاريجاني، عطا ا.. مهاجراني، شهيد آويني و... به چشم مي‌خورند.

از آنجايي که احمد فرديد هم، زبان تيز و گزنده‌اي داشت، منازعات سروش با او و شاگردانش اکثراً هيچ تناسبي با نقد علمي ندارد و همين الان هم که فرديد از دنيا رفته، سروش در بهترين حالت سعي مي‌کند پسوند "خشونت طلب" را از کنار نامش حذف نکند!

البته استفاده سروش از اين الفاظ محدود به فرديد و شاگردانش نيست و راجع به نطقيات او حديث، مفصل‌تر از اينهاست...

سروش در عالم ادبيات، دستي توانا دارد. در ميان آثارش 2 جلد کتاب در "شرح مثنوي معنوي" به چشم مي‌خورد. آشنايي او با ادبيات و شعر عرفاني، ذوق سرشار و حافظه قوي، از او سخنوري توانا و نويسنده‌اي حاذق پديد آورده که او براي اثبات خود و اسقاط غير!! به احسن وجه از اين توان بالقوه، استفاده مي‌کند!

گوهر کلامش را گاهي چنان زيور سخن مي‌سازد که هيچ مفهوم و محتوايي وراي الفاظ خوش‌‌آب و رنگش، مجال خود نمايي نمي‌‌يابد! و گاهي تيغ طعنه‌اش را چنان تيز و برنده به رخ مي‌کشد که هيچ مخالفي را جسارت عرض اندام پيدا نمي‌شود!

با اين حال مشي هميشگي سروش بر فرار از مناظره است. هيچگاه او حاضر به مناظره با کسي نشده است. تنها مناظراتي که تاريخ انقلاب از سروش در ذهن دارد، مربوط مي‌شود به مقابله با مارکسيسيت‌ها در روزهاي اول انقلاب. که سروش در کنار مصباح يزدي از اسلام و فلسفه اسلامي در مقابل فلسفه‌ي ماترياليسم و انديشه‌ي ديالکتيک، به دفاع پرداخت.

بعد از آن تمام پيشنهاد‌ها و دعوت‌هاي مناظره را رد کرد. از جمله چندين بار دعوت آيت ا.. مصباح و شاگردانش را راجع به نظريه قبض و بسط و همچنين صراطهاي مستقيم. و جالب آنکه وقتي آيت ا.. مصباح جواب شبهات سروش را منتشر کرد، سروش به جاي پاسخ، در مصاحبه‌اي با سايت روز (roozonline)، تحت عنوان "جريان مصباح يعني فاشيسم"، هرآنچه از الفاظ ادبي و بي‌ادبي(!) در چنته داشت، براي تخريب و تحقير و تمسخر آيت ا..مصباح، بکاربست! و جالب‌تر آنکه وقتي مصاحبه کننده براي دميدن در آتش نفرت او مي‌گويد: "به نظر مي‌رسد آبشخور اين ماجرا حجتيه است..."، سروش -که هيچ ابايي از تهمت و فحش و ناسزا ندارد(اين را در سطور قبلي همان متن ثابت کرده!)- در عين ناباوري او مي‌گويد: "نسبت دادن جريان مصباح به حجتيه، به نظر من چندان صحيح نمي‌باشد!" و اين خود بهترين شاهد بر مدعاي ماست که سروش را ارادتي عميق با انجمن حجتيه بوده.

سروش بعضاً در مناظرات مکتوب به پاسخگويي نشسته، از جمله مناظره مکتوب با دکتر بهمن‌پور بعد از سخنراني "رابطه اسلام و دمکراسي". که درآنجا هم او ابتدا با نسبت دادن "ندانستن" و "نفهميدن" به استقبال انتقادات بهمن‌پور رفته بود. و يا پاسخ‌هاي مکتوب او به آيت ا.. صادق لاريجاني، که هيچکدام را از شهد و شکر سخن خود بي‌نصيب نمي‌گذاشت! اما وقتي در آخرين نامه‌اش در کمال وقاحت، خطاب به لاريجاني نوشت: "مه فشاند نور و سگ عوعو کند!"، لاريجاني فهميد که بهترين کار همانا، اعراض از مباحثه با سروش است و لذا آن بحث‌ها در همانجا متوقف شد.

سياسيات

همانطور که از پيش آمد، ورود سروش به عالم سياست از دروازه‌ي شوراي عالي انقلاب فرهنگي بود که ورودي بس ناميمون و نحس برايش شد! چرا که در آن برهه و با آن تفکرات انقلابي، عامل اخراج اساتيد از دانشگاه بودن، براي سروش توجيه داشت اما با توجه به موضع‌گيري‌هاي امروزش، عملکرد آن روزها مثل لکه‌اي پاک نشدني بر پيشانيش نقش بسته که هر ازچند‌گاهي هم دستمايه‌ي طعنه و تحقير منتقدانش مي‌گردد.

سروش به گفته دوستانش، آن زمان شاهد و عامل اخراج اساتيد بسياري از دانشگاه‌ها شد که يکي از آنها هم دکتر سيد حسين نصر بود. اما روزگاري که خياط را هم در کوزه اندازد! براي سروش در دوران سازندگي فرا رسيد و آن زماني بود که خودش را هم از دانشگاه اخراج کردند.

بعد از آن سروش شروع کرد به نامه نگاره به حاکمان وقت. شرح آن نامه‌ها در کتابي با عنوان "سياست نامه" منتشر شده است. سروش در نامه‌هايش به آقاي هاشمي رفسنجاني، اکثراً داد تظلم و دادخواهي مي‌داد که "شايد از بدو تأسيس جمهوري اسلامي تا کنون هيچکس به اندازه اين جانب مشمول هتک و حمله مطبوعات واقع نشده" (تير 74)

در زمان دولت اصلاحات نام سروش باز بر سر زبان‌ها افتاد. او را "پدرخوانده اصلاح طلبان" مي‌خواندند و سروش از ذوق بال و پر گشودن دوباره و پرواز در هواي دوست، مي‌گفت: "خاتمي که آمد گفتم فاتحت است، نه خاتمت."
اما ديري نپاييد که گله‌گزاري از قانون شکنان عليه خويش و طرح حقوق شهروندي و علمي در نامه‌هايش شروع شد. سروش وقتي بسته شدن "کيان" و موسسات روشنفکري وابسته به خود مثل "صراط" را ديد و پيام خاتمي را از زبان حجاريان در همايش انجمن اسلامي دانشگاه‌ها، شنيد که او را از سخنراني منع مي‌کرد؛ کاخ پوشالي آزادي که در ذهنش ساخته بود، به يکباره فروريخت و آن شد که وقتي خاتمي مي‌رفت در موردش نوشت "خاتمي مي‌روي و از مژگانت خون خلق مي‌ريزد!"

همانطور که گفته شد، سروش را پدرخوانده اصلاح طلبان مي‌دانستند، زيرا او براي اولين بار، جامعه باز، آزادي‌هاي مدني و حقوق شهروندي را با قرائت غربي خود تئوريزه مي‌کرد. سروش علاوه بر فلسفه علم در اجتماعيات و فلسفه سياست هم براي خود شأن و مرتبتي قائل بود. درست مثل مرادش "پوپر"!

"کارل پوپر" فيلسوف يهودي اتريشي و صاحب نظريه‌ي "جامعه باز" (open society) از جمله کساني است که سروش به شدت تحت تأثير انديشه‌هاي اوست.

نظريه جامعه باز پوپر به شدت مورد توجه و مستمسک نظام سلطه براي ايجاد نفوذ درحاکميت کشورها قرارگرفته و غرب از اين طريق در بسياري از کشور‌هاي مستقل به استحاله، تغيير حاکميت و فروپاشي، پرداخته است. از جمله‌ي آن مي‌توان به اصلاحات اقتصادي و آزادي‌هاي سياسي گورباچف در شوروي اشاره کرد که تحت تاثير جامعه باز پوپري موجب فروپاشي اين کشور شد.

سروش با الگو قرار دادن اين مدل نفوذ غربي(جامعه باز) به قضاوت و دخالت در سياست‌هاي داخلي جمهوري اسلامي مي‌پردازد. براي آشنايي با نگاه سروش به سياست(ايران) و نگاه سياسيت(غرب) به سروش، بهتر است گزارشي که چندي پيش "شوراي روابط خارجي آمريکا" از سکولارهاي ايران تهيه کرده را اجمالاً مرور کنيم:

اين گزارش در ابتدا راجع به سروش مي‌نويسد: «امروز در ايران، پيرامون نقش کنوني اسلام در سياست که مشروعيت مشارکت روحانيت در حکومت را در برمي‌گيرد، مجادله مي کنند. همچنين در مورد ضرورت تکثرگرايي، ارتباط با غرب بحث مي‌کنند و يکي از افراد اصلي اين جريان، عبدالکريم سروش است.»

اين شورا اظهار تمايل مي کند که آقاي سروش را "مارتين لوتر" و کسي معرفي کند که موضوع نقش روحانيت در زمينه‌ي دين و به تبع آن، اقتدار سياسي را زير سئوال برده است. و در جايي ديگر مي‌نويسد: «... سروش به سمت دموکراسي مي آيد و سخن از حق حاکميت غيرديني- فقهي مي‌گويد و اعلام مي دارد که حکومت ديني به معناي حکومت فقهي نيست و مفاهيمي چون عدالت و آزادي، اصلاً به حقوق بشر دموکراتيک مربوط است، نه به فقه و احکام ديني.»

و اين نگاه سروش است که حکومت ديني را فاقد حقوق بشر و مردم سالاري مي‌داند و حکومت ديني ايران يا به تعبير بهتر نظام جمهوري اسلامي را حکومت "فاشيستي" مي‌نامد؛ اما به محض اينکه نگاه خود را به خارج از مرز‌هاي ايران بر‌مي‌گرداند، نه موشکي مي‌بيند، نه تجاوزي، نه اشغالي، نه سرکوب و استعمار و استثماري. تاريخ معاصر بعد از انقلاب تا به حال به خود نديده که سروش در مقابل ظلم و بي‌عدالتي و تجاوزات ويا توهين‌هايي که به مقدسات مي‌شود و حقوقي که از شهروندان مسلمان در غرب سلب مي‌شود، کوچکترين واکنشي نشان دهد.

وام‌الله

دکتر شريعتي در ادامه‌ي همان سخنراني که در ابتدا آمد، مي‌گويد:

«..بعد اين روشنفکران(!) را مي‌فرستاديم از آمستردام و برلين و بلژيک و پاريس (اين عين ترجمه‌ي ژان پل سارتر است) و فرياد مي‌زديم "برادري انساني" و بعد مي‌ديديم انعکاس صدايمان از آنسوي آفريقا، از گوشه‌ي آسيا، از خاورميانه و خاور دور؛ از دهان همين روشنفکران پس مي‌آيد.

ما مي گفتيم "مذهب بشريت به جاي مذهب‌هاي مختلف"، باز صدايمان از دهان اينها باز مي‌آمد. هروقت ساکت بوديم آنها هم ساکت مي‌شدند و هر وقت حرف مي‌زديم، انعکاس وفادارانه‌ي صوت خودمان را از حلقوم‌هايي که ساخته‌بوديم، مي‌شنيديم و بعد مطمئن شده بوديم که اين روشنفکران نه‌تنها کوچکترين حرفي جز آنچه ما در دهانشان گذاشته بوديم، ندارند که حتي حق حرف زدن را هم از مردم خودشان گرفته‌اند!

اين روشنفکري بود که به شکل روشنفکر اروپايي در کشور‌هاي شرقي [نقش] بازي مي‌کرد. راه بلد استعمار در سرزمين‌هايي که نمي‌شناخته و با زبانشان آشنا نبوده. موريانه اي که به نفع رسوخ اين مايه‌ي مسموم فرهنگي و اقتصادي و اخلاقي و فکري استعمار غربي براي نفوذ اين مايه‌ي مسموم در درون درختان تناور و شاداب و اصيل در شرق؛ مذهب‌هاي نيرومند تمدن ساز، انديشه‌هاي زيبا، اصالت‌هاي اخلاقي و انساني، آدم‌هايي که خودشان هستند؛ از درون اين موريانه‌هايي که خودمان درست کرده ‌بوديم با نام روشنفکر که با زبان آشنا بودند و آرزويشان، شدن مثل ما بود. اين "شبيه ماها" اينها فرهنگ و معنويت و مذهب و اخلاق را از درون خوردند؛ به چه اسم!؟ به اسم مبارزه با خرافات، مبارزه با ارتجاع، مبارزه با کهنه‌پرستي؛ به چه نام!؟ به همان نام‌هايي که روشنفکران اروپايي در قرن 17و18 با ارتجاع و کليسا مبارزه مي‌کرد...»

والسلام علي من اتبع الهدي

پربازدیدترین آخرین اخبار