سياه نامه اي بر آمده از ساحت حشرات
نامه روشنفكر قوم، آنچنان مشحون و ملفوف به رعب و ريا و ريب و رنگ و نيرنگ بود كه كوچكترين سهم نگاه هاي لرزان و متردد مخاطب را از كاسه خوش بيني ربود و لكه ننگي شد بر تاريخ پر لكه جماعت روشنفكر كه با دهان پر واژه كه آبچكان رنگ و ريا از كناره هاي آن صحنه اي چندش خيز ساخته و پرداخته به جنگ «آفتاب» آمده و قصد حظي يكپارچه از ساحت اقتدار مظلوم حضرت آقا دارند اما زنهار! اين خواب سراب تر از اين حرف هاست و اين نمد نخ نماتر از آنكه براي امثال سروش كلاهي از بهر عقده دراني و هرزه درايي هاي اين چنيني فراهم سازد.
نمي دانم خوشحال باشم يا متاثر از اينكه روشنفكر قوم اين قدر در سفسطه و مغلطه، پيشرفت كرده است كه فقط مشتي مفردات موهوم و مغموم خود را مفروضاتي مقطوع يافته و بر دايره عقده گشايي هاي وقيح و زننده خود ريخته است روبروي خلق الله.
خيلي تاسف برانگيز است كه جناب روشنفكر پس از اين همه سال درس و بحث و اين همه مطالعه و دقت و تحقيق و ... «... ات» و «... ايق» هاي ديگر به جايي رسيده كه نامه مفصل اش كه در هواي رنگ و ريا و هوس و شهوت مسجع سازي و واژه آرايي هاي شيطاني، مرتب شده، چيزي جز مشتي «مفردات» مهمل و رشحات مالخيوليايي چندش آور نيست.
آقاي سروش!
واقعاً همين؟! يعني بعد از اين همه سال بايد قبول كنيم كه شما به عنوان يك روشنفكر، اين قدر دستتان و مهم تر از آن مغز سرتان خالي و تهي است، البته تهي تهي هم نه مشتي فحش و فضاحت و عقده و دمل چركين، كه معلوم نيست از كجا و چگونه و كي برايتان گرد آمده و شما به پاي مظلوميت و معصوميت نظامي ريخته ايد كه اگرچه جمهوري گل محمدي است اما داستان غربت و قصه خنجر خوردن هاي از پيش رو و از پشت سرش، حديثي نگفتني و نهفتني است كه «گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش» حالا ديگر شك مي كنم كه سروش در طول اين سالها نه در مدرس تدريس و تدرس بلكه در چاله ميدان حرافي و بيداري قد كشيده و بر قطر شكم بارگي و طول ريش بي ريشه اش افزوده، والا سياهه اي چنين سياه، حاصل قلم رنجه او نبود و نميشد.
چه چيز هولناكي است اين عقده هاي نگشوده و فرد خورده كه هرچه عقل و دين بدان فرا مي خواند، اين يكي از آن مي داند و هرچه تقواي پرهيز و ستيز بر آن ميكوشد، اين يكي از كاسهي نداشتن آن مي نوشد و بر خلق الله بي خبر از همه جا هم مي نوشاند.
ظاهراً عبدالكريم سروش پس از آن همه شبهه تفلسف و به چالش كشانيدن وحي و خاتميت و عضمت و ارائه شبهه نظراتي چون «قبض و بسط تئوريك شريعت» و ... اينكه در پس اين همه سال «بيخبري» و دربدري از كنج عزلت و رخوت و نخوت شبه انديشه هاي كپك زده قرن نوزدهمياش به در آمده– كه اي كاش فقط چنين بود – و در عين حال، علاوه بر اين، نشان داد كه از هيئت ادب و انصاف و متانت و حتي انسانيت هم بيرون شده و در قامت يك فحاش موهن و تمام عيار، در استخدام جماعت «جاهل مسلك» زمان مشروطه و همقطاران و اقرانشان- كه امروزه به صورتي مدرن و سيرتي همچنان ژنده و عقب مانده مشغولند – به پاشيدن خاك به سمت آفتاب درگير و دار است.
سير اين تطور كه از تفلسف و كلاميدن و خراميدن در علم و منطق و استدلال به جايي مي رسد كه كم كمك «پاي استدلاليان چوبين بود» را نصب العين خود ميكند براستي كه عبرت آموز است!
وقتي پشتوانه منطقي و عقبه استدلالي يك نامه بلند بالا از قلم يك روشنفكر كه نقش پدرخواندگي را براي جماعت روشنفكري ديني بازي مي كند، مي شود يك بحث موهوم و بي ريشه و ماليخوليايي مثل «تقلب در انتخابات» و تبعات فرخي و الزامات معلق در هوايش، مي توان دريافت كه اين جماعت ملون و مذبذب چقدر به دركات بي تقوايي و اسفل السافلين بي هويتي فرو غلتيده و از دست رفته اند.
اين شطح و طامات كه سروش در نامه اش به «آفتاب» بافت و اين شبهه لا ادريگري كه از اشتياق او به شهوت مسجع سازي و رنگ و لعاب پردازي خبر مي داد، نتيجه همان عقده هاي فرو خورده است كه از او را مسند شوراي انقلاب فرهنگي در صدر انقلاب تا رطب و يابس هاي امروزيش كشانيده و اين سرگرداني و تذبذب را برايش به ارمغان آورده.
سروش به همان چيزي گرفتار و در آن تا خرخره آلوده است كه از آن مي نالد و به آن فحش و فصيحت روا مي داد. جمله هاي سرشار از رياكاري هاي باريك و نامحسوس كه نمونه تمام عياري از معركه گيري مزوران هزار رو و مزدوران هزار چهره ايست كه حظ يكپارچه اي از شطيات سطحي شبهه رندانه و بي صداقتي شبهه ديني و معنوي را تحويل نوشخوارهاي زباني و زبان بازي هاي پر آب و تاب و پر از لغز و معماي خويش كرده و تاب و توان مخاطب بي خبر از انديشه و سئوال برگرفته و همان كاري را كرده كه ديكتاتورهاي فاشيست و استاليني ها و هيتلرهاي زبان باز و ژورناليست اين روزهاي ابر اندود و غبار آلود با «آزادي» كردهاند.
«آزادي؟!» كدام آزادي؟
آقاي سروش در ميانيه اين معركه مسجع و زبان بازي كثيفي كه به مدد عقده هاي خود فراهم ساخته، جايي براي انسانيت باقي نگذاشته، چه رسد به آزادي! چه رسد به انتخاب! چه رسد به پيشرفت! چه رسد به ... تاسف!
آقاي سروش!
اين چند جمله را نوشتم نه به قصد دفاع از «جمهوري گل محمدي» كه وجه صافي و زلال آيينه، خود، مدافع خويشتن خويش است. حضرت آفتاب را چه نياز به دفاع موري چون من؟
كه او بر ستيغ عشق و عقل و مستي، جملگي ديده است و دل. شمهاي از درس آموزي در مكتب او همين اشارت بود كه در دفاع از «خود» و «انسانيت» و «آزادي» خود داشتم.
تمام آن چيزهايي را كه در آن نامه سياه، به زشتي و درشتي، با ترديد و تردد شيطانيتان، به مسلخ ناجوانمردي و مظلوم ستيزي كشانديد، ديديم؛ اما چه باك كه انكار خورشيد در شهر كورها، حديث هماره تاريخ است و خورشيد زنده است به كوري چشم شما!