جنگ نرم
بعيد است در ايالات متحده آمريكا سندي استراتژيك درباره سياست خارجي يافت شود كه در آن مستقيم يا غيرمستقيم به ايران توجه نشده باشد. هدف هاي استراتژيك ايالات متحده آمريكا عمدتاً به روابط با اتحاديه اروپايي ، حوزه پاسيفيك، روسيه و منطقه بالكان و قفقاز و در نهايت خاورميانه و شمال آفريقا مربوط مي شود كه به جز يك مورد (پاسيفيك) همگي با ايران ارتباط دارند.
ايران در روابط آمريكا با متحدان ناراضي اروپايي بويژه فرانسه و آلمان و رقيب شبه اروپايي آن كشور يعني روسيه و ترتيبات منطقه اي پيرامون آن در بالكان، قفقاز و آسياي مركزي به عنوان نيروي توازن بخش عمل مي كند. ايفاي نقش توازن بخشي لزوماً به نيروي زيادي نياز ندارد، اما حتي بدون وجود اين الزام و بيرون از حلقه بازيگران مؤثر بين المللي، ايران تأثيرگذارترين كشور در منطقه اي پهناور است كه حدود چهارگانه آن از افغانستان تا اعماق خاورميانه و شمال آفريقا و آسياي مركزي و قفقاز را در برمي گيرد.
اين توانايي كه در ژئوپليتيك سرزمين ايران نهفته است، پس از انقلاب اسلامي با ويژگي تازه اي يعني خصلت ژئواستراتژيك عجين شد و «ايران اسلامي» را به موجوديتي قابل اعتنا و مؤثر تبديل كرد و توانايي توازن بخشي آن را افزايش داد. وجه ژئواستراتژيك ايران در ترتيبات خاورميانه اي نقش بارزتري دارد. زيرا منافع ايران در خاورميانه تا حدود زيادي در پرتو ايدئولوژي انقلاب اسلامي و خصوصاً التزام آن به دفاع از حقوق فلسطيني ها تعريف مي شود.
اين ملاحظات باعث شده است ايالات متحده به سوي هر حوزه اي كه سر مي چرخاند با واقعيت انكارناپذير جمهوري اسلامي روبه رو شود.
نزاع يك ساله با اروپا بر سر ارجاع پرونده هسته اي ايران به شوراي امنيت سازمان ملل و حتي مصالحه اخير با اروپا در اين باره هر دو از كليدي بودن «عنصر ايران» در روابط آمريكا و اروپا و ناگزير نظم آتلانتيكي حكايت دارد. آمريكا نتوانست اروپا را بدون پرداختن هزينه سنگين، به همراهي با نظريه ارجاع پرونده ايران به شوراي امنيت قانع كند. هزينه اي كه آمريكا در اين زمينه پرداخت، دست كشيدن از تسلط قطعي، مطلق و نامشروط بر عراق، رقيق كردن نفوذ خود در افغانستان، انعطاف فراوان در مسأله فلسطين و تأخير در اجراي طرح خاورميانه بزرگ بود. وزنه ايران بر روابط آمريكا و روسيه هم اثر گذاشت. جورج بوش و همراهان او در كاخ سفيد و پنتاگون به علل گوناگون با بسط نفوذ روسيه در مناطق پيراموني مخالفند و با وجود دوستي با شخص ولاديمير پوتين، هرگز انتقادهاي گزنده از روسيه را كنار نگذاشته اند، اما وقتي كه حل بخشي از مسأله هسته اي ايران (نيروگاه بوشهر) به تصميم مسكو موكول شد، لحن خود را در برابر روسيه تغيير دادند و موضع اين كشور را در گروه كشورهاي صنعتي (اجلاس تابستان در واشنگتن) تقويت كردند تا روس ها از نزديك تر شدن به ايران پرهيز كنند. هزينه اين كار تشديد رقابت بين آمريكا و اروپا براي همكاري با روسيه شد و هزينه رابطه واشنگتن با مسكو را افزايش داد.
رابطه كنوني و آينده ايالات متحده و جمهوري اسلامي در واقع تابعي از اين وضع، يعني تأثير توانايي هاي ژئواستراتژيك و ژئوپليتيك ايران بر منطقه و جهان است و به لحاظ منطقي آمريكايي ها براي تصميم گيري درباره شيوه هاي برخورد با ايران، اين منظومه را از نظر دور نمي كنند. اكنون آمريكايي ها با اين پرسش روبه رو هستند كه «مسأله ايران را چگونه بايد حل كرد كه بر اثر پرتوهاي ژئواستراتژيك و ژئوپليتيك آن روابط ايالات متحده با كانون هاي جهاني تخريب نشود و آمريكا ناگزير نشود براي رويارويي با ايران درجه انعطاف خود را افزايش دهد؟»
راه حل هاي متصور و تأثير آن بر منظومه ياد شده به شرح زير است:
1- حمله نظامي گسترده: اگر آمريكا بخواهد به قصد تغيير رژيم در ايران به اين كشور حمله كند، يا بايد رضايت اروپا، روسيه، ژاپن و قدرت هاي بعدي را به دست آورد و يا اين كه به صورت يك جانبه اقدام كند. اقدام يك جانبه مطلق حتي در مورد عراق هم رخ نداد و تصور آن بسيار دشوار است. اقدام جمعي هم هزينه اي دارد كه بعيد است تأمين كننده منافع آمريكا باشد. زيرا اين كار، برنامه هاي استراتژيك آمريكا را در محدوده هاي نفوذ قدرت هاي جهاني با دشواري روبه رو مي كند. آمريكا براي اقدام جمعي عليه ايران ناگزير مي شود، سرعت گسترش و تعميق نفوذ ناتو در اروپاي شرقي، بالكان و بالتيك را كند و يا متوقف كند و اين كار به افزايش نفوذ روسيه و در نتيجه افزايش تقاضاي مسكو از قدرت جهاني منجر مي شود. همچنين، آمريكا در صورت انجام شدن اقدام جمعي عليه ايران، چاره اي ندارد. مگر اروپا را در نظم پس از جنگ در سطح استراتژيك شريك كند. در آن نظم فرضي، اروپا بيش از سرمايه گذاري خود سود مي برد و اين نه تنها مطلوب آمريكا نيست بلكه بر قدرت منطقه اي اروپا مي افزايد و به صورت زنجيره اي به نفوذ آمريكا اثر كاهنده مي گذارد. بزرگترين زيان آمريكا در اين زمينه به حوزه انرژي مربوط مي شود. آمريكا اگر چه 25 درصد از نفت جهان را مصرف مي كند، اما بخش عمده آن را از طريق منابع داخلي يا منابع خارج از خليج فارس تأمين مي كند و در صورت تغيير ژئوپليتيك عمده در خليج فارس و كاهش ناگهاني بهاي نفت، سود سرشار آن به جيب اروپا، چين و ژاپن مي رود و قدرت رقابت اقتصادي آمريكا را در برابر اين رقيبان تجاري كاهش مي دهد.
2- حمله نظامي محدود: يكي از گزينه هاي پيش روي آمريكا در مورد مسأله ايران، حمله محدود و برق آسا براي مختل كردن زيرساخت هاي نظامي و صنعتي اين كشور است. اين گزينه مي تواند مانند كاري باشد كه در سال 1990 در مورد عراق اجرا شد و يا شكل محدودتر آن برنامه باشد. نتيجه چنين كاري به صورت آشكار، ايجاد فرصت طلايي براي رقيبان جهاني آمريكاست. زيرا آمريكا در فقدان رابطه سياسي با ايران، مراودات اقتصادي رسمي هم با اين كشور ندارد و در صورت تخريب زيرساخت هاي اقتصادي و بقاي نظامي سياسي، بازسازي ويرانه ها به رقيبان آمريكا سپرده مي شود و به رونق اقتصادي در اين كشورها مي انجامد. دو رقيب اصلي آمريكا در اروپا يعني آلمان و فرانسه در سه سال اخير به صورت پيوسته با كاهش رشد اقتصادي و ركود مواجه اند و اگر فرصت هاي تازه سرمايه گذاري به دست آورند، هزينه داخلي بنگاههاي اقتصادي آنها كاهش مي يابد و در نتيجه آن صادرات اين دو كشور رونق مي گيرد. چنين تحولي، دستاوردهاي سه سال اخير بانك مركزي و خزانه داري آمريكا را در زمينه پايين نگه داشتن نرخ برابري دلار با ساير ارزها براي افزايش قدرت صادرات، كاهش مي دهد. اگر چين و ژاپن هم به اين مجموعه رقابتي اضافه شوند، دشواري وضع آمريكا در تجارت جهاني مشخص خواهد شد. اين در حالي است كه ايران اكنون بيش از 10 ميليارد دلار در حساب ذخيره ارزي و حدود دو برابر اين رقم اندوخته در خارج از كشور دارد و با حفظ بهاي نفت در وضع كنوني _ كه محتمل به نظر مي رسد- جمع اندوخته ارزي ايران در يك سال آينده حدود 40 ميليارد دلار خواهد شد و اين رقم براي بنگاههاي غربي، ژاپني و چني بسيار وسوسه كننده است. در واقع ضربه محدود آ مريكا به ايران، موضوعي است كه رقيبان بين المللي آمريكا آرزوي آن را دارند.
3- تهديد تا آستانه جنگ: براساس آنچه گفته شد مي توان احتمال داد كه گزينه مطلوب براي آمريكايي ها پيگيري برنامه اي است كه هدف هاي اين كشور را محقق كند و در عين حال در صورت بندي كنوني جهان از نظر تقسيم قدرت جهاني، تغيير محسوس ايجاد نكند. اين برنامه تنها در صورتي محقق مي شود كه ايران به اين باور برسد كه آمريكا آمادگي پرداختن همه هزينه هاي مذكور در بندهاي اول و دوم اين نوشتار را دارد و شايد براي رهايي از خطر ايران، از منافع ملي خود تعريف تازه اي ارائه كند. بنابراين ممكن است آمريكايي ها به عنوان اقدامي پيشگيرانه بكوشند توجه رقيبان بين المللي خود را به يك موضوع كليدي يعني تفكيك دو وجه قدرت ايران يعني ويژگي ژئوپليتيك و ژئواستراتژيك جلب كنند. مبناي چنين تفكيكي، ارائه تعريف تازه از منافع مشترك آمريكا و رقيبان بين المللي است. آمريكا براي انجام دادن اين تفكيك كوشش مي كند وظيفه مهار قدرت ژئواستراتژيك ايران را با بهره گيري از حضور نظامي در عراق و افغانستان به عهده بگيرد و وظيفه بي اثر كردن قدرت ژئوپليتيك ايران را با همكاري رقيبان خود انجام دهد. آمريكا براي اين كار خود به يك توجيه سياسي و اخلاقي نياز دارد كه مواد آن به صورت بالقوه موجود است. ماده سياسي اين توجيه، تأثير تروريسم بر منافع مشترك آمريكا و رقيبان بين المللي است. آمريكا با اين توجيه كه هيمنه ايران بنيادگرا- و نه لزوماً اقدام آن- به تقويت روحيه اسلامگرايان مخالف نظام جهاني مي انجامد، مي كوشد بازيگران بين المللي را متقاعد كند كه ايران در دراز مدت منافع ملي و امنيت ملي آنان را تهديد مي كند. ماده اخلاقي مورد تمسك آمريكا نيز مسأله فلسطين است. اين كشور مي تواند با استناد به تحولات ماههاي اخير در فلسطين رقيبان بين المللي خود را در اين تنگناي اخلاقي قرار دهد كه صلح بين اسرائيل و فلسطيني ها، مستلزم در هم شكستن اراده جمهوري اسلامي در زمينه حمايت از گروههاي فلسطيني طرفدار براندازي اسرائيل است.
اروپا كه در دو دهه اخير در زمينه دفع چند خطر بزرگ امنيتي در جهان از جمله اتحاد شوروي سابق، جنگ بوسني، سركوب طالبان و القاعده و سرنگوني رژيم صدام حسين نتوانسته است به اندازه آمريكا مؤثر باشد براي جبران اين نقيصه زمينه همكاري سياسي و همراهي اخلاقي با آمريكا در قضيه ايران را دارد. آمريكايي ها با بهره گيري از اين احساس شكست اخلاقي اروپا اميدوارند بتوانند اين قاره را عليه ايران بشورانند و با سنگين كردن ثقل تقابل با ايران، روسيه، چين و ژاپن را به سكوت همدلانه وادار كنند. اگر اين اجماع حداقلي رخ دهد، آن خطري كه آمريكا مي خواهد به رخ ايران بكشد شكل عيني به خود مي گيرد و ميدان تصميم گيري از واشنگتن، بروكسل، مسكو، پكن و توكيو تغيير مكان مي دهد و وارد تهران مي شود. آمريكايي ها به تجربه آموخته اند كه نظام ايران بر خلاف آنچه غالباً پنداشته مي شود، نظامي واقعگراست كه خطرات امنيت ملي را به سرعت تشخيص مي دهد و منطبق با آن انعطاف نشان مي دهد. پذيرش قطعنامه 598 در جريان جنگ عراق با ايران، همكاري محدود با آمريكا در افغانستان و عراق و بالاخره انعطاف در مذاكرات هسته اي هر يك پاره اي از واقع گرايي جمهوري اسلامي است كه گزينه آمريكايي «تهديد تا آستانه جنگ» با نگاه به آن طراحي شده است و يا خواهد شد.
منبع: سايت باشگاه انديشه
/انتهاي پيام/