انديشه هاي امام خميني در مقابله با فاشيسم ، مارکسيسم و ليبراليسم
اين سوال ، بسيار مهم است که در تمام دو دهه اخير مطرح بوده است ؛ اين که چه حرف تازه اي با انقلاب ديني امام در تاريخ انقلاب ها مطرح شده است . چون بحث معنويت ، عدالت و حتي حکومت معطوف به مذهب ، هر کدام جداگانه در گذشته به نحوي مطرح بودند؛ اما در سده هاي اخير دست کم ، جمع کردن معنويت و عدالت در ذيل گفتمان ديني و با راهکار اسلامي آن طور که امام مطرح کرد (در ذيل تشکيل حکومت اسلامي) ، به واقع حرف جديدي بود.
ممکن است مفردات اين عناصر جدا جدا در پارادايم دو سه سده اخير در دنيا مطرح بوده باشد ، اما جمع اينها با آن روحي که امام در آن دميد و ملهم از مفاهيم بنيادين تفکر شيعي و اسلامي بود ، واقعا يک پديده است . براساس پارادايم دوره مدرن ، نمي توان هيچ حکومت مدني تشکيل داد مگر اين که همه تعريف هايي که از فضيلت و اخلاق شده را زير پا بگذاريم ؛ نمي شود هم جانب فضيلت ها را نگه داشت و هم حکومت کرد ؛ از جمله دگم شکني هايي که در انقلاب امام بوقوع پيوست و به انقلاب جنبه اساطيري داد ، تبديل تئوري «عصر جديد» - که بر اساس آن رذايل فردي ، فضايل جمعي اند -به تز جديدي بود که مفادش را شايد بتوان اينگونه تعبير کرد که فضايل فردي ، مکمل و متمم فضايل جمعي هستند و بالعکس ، يعني در واقع اينها روي هم بنا مي شوند .
امام اولا نشان داد که براي تشکيل حکومت ديني از چه راههايي نبايد رفت پس در نتيجه بسياري از راههاي رفته را ايشان نرفت و خيلي هم صميمي اين مساله را مطرح کردند چون مردم جهان دوست دارند که حقايق را از زبان آدمهاي صادق بشوند يعني نه تنها مي خواهند حقيقت را بشنوند بلکه همچنين برايشان مهم هست که اين حقايق را از زبان چه کساني بشنوند.
امام در دوره اي وارد اين عرصه شد که تمامي فرزندان مدرنيته و ايدئولوژي هاي بشري قرن 19 و 20 ، وارد عالم واقعي شده ، از کتابخانه ها بيرون آمده و دکترين خودشان را اعمال کردند ؛ فاشيزم ، ليبراليزم و مارکسيزم ، ايده هاي مدرنيته بودند و در عرض يکي ، دو سده همگي بسط پيدا کرده و شکفتند و خود را با تمام لوازم نظري و عمليشان نشان دادند ؛ اينها پيشنهادهاي قديمي اي بودند که از طرف مدرنيته به بشر شد و قرائن هم به قدر کافي وجود دارد که اين پيشنهادها از جانب بشريت قبول نشد و به همين دليل هم امروزه همه اين مکاتب ، دست از مدل هاي خاص و به اصطلاح «وبري» خودشان شستند يعني در عصر کنوني آنچه که واقعيت پيدا کرده ، تلفيقي است از همه اينها؛ به عبارت ديگر گزينه هايي از هر کدام از اين مکاتب با ديگري ترکيب شد .
البته اردوگاه هاي برخي از اين ايدئولوژي ها هنوز هم در غرب و دنيا فعال است ؛ اينها در يکي دو سده گذشته با امکانات عام بشري از خودشان پذيرايي کرده و ادعاهاي خيلي بزرگ و فراملي داشتند؛ در ابتدا خيلي مطمئن همه بشريت را به سر سفره خودشان فرا خواندند ولي چون قبلا اندازه ديگهايشان را درست تعيين نکرده بودند، درحين عمل ، هم غذاي معرفتي و هم مدني و اجتماعي کم آوردند فلذا آن لبخندهاي اوليه تئوريسين هاي اين ايدئولوژي ها به تدريج درعرض چند دهه و دو سه سده ، تبديل به سلاح هاي هسته اي ، شيميايي ، ميکروبي و جنگهاي پياپي منطقه اي و جهاني شدند.
خشونت را چه ليبراليزم ، چه مارکسيسم و چه فاشيسم در آکادمي ها تئوريزه کرده ، در لابراتورها به واقعيت تبديل کرده و حتي روي بشريت هم اعمال کردند. مي خواهم عرض کنم که امام در شرايطي پا به عرصه جهان گذاشت که زبان حال بشريت خطاب به ايدئولوژي هاي مدرن اين بود که ثواب سيئاتي که شما انجام ندهيد، بسا بيش از ثواب حسناتي است که وعده انجامش را به بشريت مي دهيد؛ وعده هاي شما و حرف ها و شعارهايتان ما را خفه مي کند. در اين شرايط بود که انقلاب امام به عنوان يک دعوت جهاني و انساني مطرح شد و اين دعوت در درجه اول ، صرفا يک دعوت سياسي نبود هرچند که پيامدهاي سياسي و اقتصادي بسيار جدي اي داشت .
در واقع نرم افزار اصلي جنگ رواني و ماشين تبليغاتي غرب عليه انقلاب امام ، القائ اتمام انقلاب ، پايان دوره اعتقاد، پايان دوره جزميت ، پايان ايدئولوژي و حتي دين بود که اين مساله به تعابير مختلفي بيان شده است .
علاوه بر اين ، اساسا انقلاب شناس ها در مورد خود مفهوم انقلاب ، بحث بسيار رايج و متراکمي داشتند که مفهوم انقلاب ، مفهومي جديد است و کنار هم نشاندن آن با دين که به قول آقايان متعلق به عالم ماقبل مدرنيته است اصلا در پارادايم حاکم بر دنيا معنا ندارد اما امام اين پارادايم را در هم شکست . آنها مدعي اند که اصلا مفهوم انقلاب بنيادين مساله اي است که از انقلاب فرانسه به بعد مطرح شد؛ مثلا ذکر مي کنند که وقتي زندان باسيل سقوط کرد و براي شاه خبر آوردند که وضعيت شهر به هم ريخته ، او از يک دوکي که مشاورش بود، پرسيد که آيا شورش شده و او جواب داد: «نه اعلي حضرت ، اين يک انقلاب است». به قول اين افراد ، انقلاب بنيادين به قصد تغيير وضعيت ، يک مفهوم مدرن تلقي شده و دين متعلق به دوران ماقبل مدرن است فلذا انقلاب و دين دو مفهومند متعلق به دوکهکشان و اگر بخواهند به يکديگر پيوند بخورند، اين پيوند مصنوعي است و يکي ، ديگري را از مدار خود خارج خواهد کرد.
امام تمام اين مسائل را در هم شکست يعني نشان داد که انقلاب ديني معني داشته ، جايز و ممکن است چون آنها حتي خود بحث امکان انقلاب را هم بعد از تحولاتي که در دهه هاي اخير در فلسفه علم الاجتماع در غرب تحت عنوان مثلا راسيوناليزم انتقادي صورت گرفت ، منتفي اعلام کردند . فتوحات فکري و معرفتي انقلاب ايران بسا مهمتر و بنيادي تر از فتوحات سياسي و اقتصادي آن است . امام معادله قوا را در منطقه و جهان به هم زد ، گفتمان حاکم بر دنيا را به هم ريخته و زير سوال برد ، اما از همه اينها مهمتر ، همين بعد تغيير پارادايم سده هاي اخير در کل دنياست .
منبع: جام جم آن لاين