لبخند گل نرگس
سه روز از تولد امام مهدي(عج) گذشته بود، همه بستگان امام حسن عسکري(ع) از به دنيا آمدن کودک جديد احساس خوشحالي ميکردند.
فرزند خوش سيماي نرگس دل از همه ربوده بود، اما در ميان اقوام کمتر کسي مانند حکيمه(عمه امام حسن عسکري(ع)) مهدي(ع) کوچک را دوست داشت.
شوق ديدار مهدي(ع) او را به خانه امام عسکري کشاند. وارد خانه شد و يک راست به اطاق نرگس رفت، نرگس پارچه سفيدي روي خود انداخته بود و استراحت ميکرد. حکيمه اول به او سلام داد و بعد به طرف گهوارهاي که در گوشه اطاق قرار داشت، رفت. پارچه سبز رنگي روي گهواره انداخته بودند، براي ديدن چهره زيباي مهدي(ع) پارچه را کنار زد و مانند مادري که پس از سالها فرزند گمشدهاش را بيابد، احساس شادماني کرد.
مهدي(ع) بدون آنکه مانند همه نوزادها قنداق شده باشد، به پشت خوابيده بود. لحظهاي بعد پلک لطيف حرير گونهاش را بالا برد و ديده به روي حکيمه دوخت. درخشش چشمان مهدي(ع) بر خوشحالي حکيمه افزود.
پسر عزيز امام حسن عسکري با خندههاي مليح و روح نوازش از عمه حکيمه پذيرايي کرد و با تکان دادن انگشتان کوچکش با او حرف زد. حکيمه کودک را در آغوش گرفت و او را به لبهاي خود نزديک ساخت تا محبتي را که در دل داشت با بوسه بر صورت بهشتي مهدي(ع) ابراز کند.
بوي خوشي که هرگز مانند آن را استشمام نکرده بود، مشامش را نوازش داد و ميل او را براي بوسيدن مهدي(ع) بيشتر کرد. لب بر گونه دردانه امام عسکري نهاد و او را بوسيد و شيريني آن بوسه را تا عمق جان دريافت.(بحارالانوار، ج51)