يك نامه، يك عكس، يك دنيا خاطره
کد خبر:۴۲۸۵۳

يك نامه، يك عكس، يك دنيا خاطره

روزهاي اول، گل و گلاب مي‌‌برديم سر مزارش. برايش شمع روشن مي‌کرديم. مادربزرگ همچنان گريه مي‌کرد. اما از پدربزرگ، ديگر خبري نبود. شبها، او را مي‌ديدند که تک و تنها خود را در ميان سياهي و تاريکي کوچه پنهان مي‌کند و آرام و بي‌صدا اشک مي‌ريزد .

پاتوق شیشه ای- امید حسینی در آخرین مطلب وبلاگ خود (آهستان) به خاطره ای از شهادت عمویش می پردازد و می نویسد:

آخرين باري که عمويم را ديدم، روزي بود که او با چهر‌ه‌اي آرام و مهربان و در حاليکه دو دستش روي سينه‌اش قرار داشت، آرام خوابيده بود. من آنزمان سه چهار ساله بودم، عمويم 18 ساله. از ميان جمعيت، خودم را به سمتش کشيدم و صورتش را بوسيدم. هنوز همان لباس بسيجي تنش بود. گريه‌ام گرفت. پدربزرگ و مادربزرگ هم گريه مي‌کردند. پدر، مادر، عموها و عمه‌ها هم گريه مي‌كردند. عمو، شهيد شده بود. آن وقتها مي‌گفتند که او رفته پيش خدا و ما – يعني من و بچه‌هاي هم سن و سالم  – رو به آسمان مي‌کرديم و او را صدا مي‌زديم.

روزهاي اول، گل و گلاب مي‌‌برديم  سر مزارش. برايش شمع روشن مي‌کرديم. مادربزرگ همچنان گريه مي‌کرد. اما از پدربزرگ، ديگر خبري نبود. شبها، او را مي‌ديدند که تک و تنها خود را در ميان سياهي و تاريکي کوچه پنهان مي‌کند و آرام و بي‌صدا اشک مي‌ريزد تا كسي گريه‌اش را نبيند. الان که به آن روزها برمي‌گردم، مي‌بينم که پيرمرد تحمل عجيبي داشت. مادربزرگم مي‌گفت که خبر شهادت عمو را هم، پدربزرگ به او داده بود. ماجرايش هم بدون هيچگونه دخل و تصرفي اينطور است که يک روز پدربزرگم زودتر از هميشه از سر کار به خانه بر‌مي‌گردد و پس از دقايقي رو مي‌کند به مادربزرگ که فلاني اگر به تو بگويند مصطفي شهيد شده، چکار مي‌کني؟ مادربزرگ هم انگار ‌آن لحظه اين جمله از آسمان بر زبانش جاري مي‌شود که «هيچي تحمل مي‌کنم!» و پدربزرگ گفت:«مصطفي شهيد شد»

روزهايي را بخاطر دارم که بزرگتر‌ها از خانه بيرون مي‌رفتند و ما _بچه‌ها_ در خانه مي‌مانديم. خانه‌ي مادربزرگ كه البته آن روزها يك عمو كم داشت. يادش به خير. مادربزرگم، ما را بغل مي‌کرد و زير لب زمزمه مي‌کرد. بغض مي‌کرد و مي‌خواند و گريه مي‌کرد. آنقدر گريه مي‌کرد که آرام مي‌شد. همان روزها پدرم، نوار کاستي را پيدا کرد که در آن عمويم براي مادرش وصيت‌نامه مي‌خواند و آخرش هم نوحه: چرا مادر بي‌تابي؟ مادر جانم مادر جانم…  بيچاره مادربزرگ هنوز هم صداي پسرش را نشنيده! چون هيچکس جرأت نكرد آن نوار را براي مادربزرگ پخش کند.

دو سال بعد نامه‌اي به خانه‌ي ما رسيد. از طرف يکي از همسنگران شهيد. همراه نامه، عکسي بود که او از آخرين لحظات حيات مادي‌ عمو گرفته بود. انصافا كه نامه‌اش خيلي حرف براي گفتن دارد:

« السلام عليک يا ابا عبدالله

با تقديم سلام و صلوات خاصه به پيشگاه مقدس حضرت بقيه الله اعظم قطب عالم امکان و بر نائب برحقش رهبر امت اسلام و بر تمام کساني که به عهد و پيمان خويش با خدا وفا کردند و در راه اداي دين و انجام وظيفه بر ديگران سبقت مي‌گيرند و با عرض سلام به حضور گرامي خانواده شهيد مصطفي حسيني که از نعمت صبر و اجر هر دو برخوردارند. همانا اين کوچکترين خدمتگذاران انقلاب اسلامي يعني کسي که مدتي به همراه فرزند عزيز شما توفيق نزديکي داشتم دومين سالگرد شهادت آن عزيز را تبريک و تسليت مي‌گويم و کلماتي چند با شما به گفتگو مي‌نشينم.

آن هنگام که گردان پرافتخار علي بن ابيطالب (ع) را ساماندهي مي‌کرديم نياز خود را به داشتن يک پيک با شرائط لازمه اعلام داشتيم که از بين همه مصطفي اعلام آمادگي کرد. پس از سوالاتي، خلوص و فداکاري و شهادت طلبي را در چهره ايشان ديدم و به همين دليل او را بر ديگراني که بعد از آن شهيد اعلام آمادگي کرده بودند برتري داديم زيرا او اولين کسي بود که حاضر بود از دوستان خود دست بکشد و با شرائطي که اعلام کرده بوديم وفق دهد و در طول مدت خدمتگذاري‌اش نشان داد که حقيقتا براي خدا آماده فداکاري است. خدا، رحمتش نمايد و در جوار شهيدان کربلا محشور و دعايش را در حق پدر و مادر و همه ما مستجاب فرمايد.

اما شهيدان رفته‌اند و ما مانديم با بار سنگين مسئوليت ادامه و پاسداري راهشان. بدون شک که شما از آن سرافرازاني هستيد که در از دست دادن فرزندتان خم به ابرو نياورده‌ايد و چنانکه ثابت کرده‌ايد هنوز آماده‌ايد که اسناد افتخار و سربلندي خود را در آخرت بيشتر نمائيد و اين حقيقتي است که اين شرايط عالي در طول دوران بعد از امامت حضرت علي (ع) براي شيعيان پيش نيامده که در حکومت اسلام و در راه دفاع از اسلام و ناموس و شرف مملکت اسلامي و در تحت رهبري زعيم اسلام که امروز وجود مقدس امام خميني است و در پناه عنايات امام معصوم خود يعني حضرت مهدي فرصت فداکاري پيدا نمايند پس چه شيرين است رسيدن به فوز عظيم اللهم الرزقنا الشهاده بين يديه و تحت رايته…

در آخر، عکس شهيد را که دقيقه‌اي پس از شهادت است برايتان مي‌فرستم ولي اميدوارم که شما را ناراحت نکند. چرا که اگر مصطفي شما، مرا داشت که سر او را بدست بگيرم و شمايي را داشت که محترمانه او را تشييع نماييد ولي مولاي او سرور همه شهيدان سر در بدن نداشت و جنازه پاکش سه روز در صحراي کربلا باقي ماند چنانکه شهيداني از ما نيز ماهها در بيابانها مانده‌اند… به انتظار پيروزي اسلام بر کفر و تسريع در ظهور حضرت مهدي (عج) و آزادي اسرا و …

کوچک و خدمتگذار خانواده شهدا محمد جواد اسلامي 5 / 3 / 63 »

خيلي دوست دارم بعد از گذشت اين همه سال، يك بار از نزديك آقاي محمدجواد اسلامي را ببينيم و با او صحبت بكنم. البته دقيقا نمي‌دانم كه آيا ايشان الان هستند يا نه؟! احتمالا اهل قم يا خوزستان بودند./انتهای پیام/

پربازدیدترین آخرین اخبار