صادق آل طاها
ولادت با سعادت امام جعفر صادق(ع) در روز دوشنبه هفدهم ربيعالاول 43 واقع شده، اسم مبارک آن حضرت جعفر بود و کنيه شريفش ابوعبدالله و القاب آن حضرت، صابر، فاضل، طاهر و صادق بود و مشهورترين القاب آن جناب صادق است.
امام جعفر صادق(ع) در ماه شوال، در سن 65 سالگي به سبب انگور زهرآلودي که منصور دوانيقي به آن حضرت خورانده بود، به شهادت رسيد.
روايت شده از کنيز آن حضرت که: نزد امام بودم در وقت احتضار چون به حال خود آمد چشم باز كرد و فرمود هر كس با من خويشاوندى دارد بگوئيد بيايد. همه را جمع كرديم، نگاهى به آنها نموده و فرمود: «ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلاة» شفاعت ما نخواهد رسيد به كسى كه نماز خود را سبك شمارد.
پارهاي از کلمات حکمتآميز و مواعظ و نصايح امام صادق(ع)
فرمود: نظر کن به کسي که پستتر از تو است در توانگري و توانايي و نظر مکن به کسي که بالاتر از تو است، پس هرگاه به آنچه گفتم رفتار کني قانعتر خواهي شد، به آنچه قسمت و روزي تو شده.
و بدانکه عمل دائم و کم و يقين بهتر است نزد خدا از عمل بسيار بدون يقين.
و بدانکه ورعي با منفعتر از اجتناب کردن از محارم الهي و ترک کردن اذيت مومنان و غيبت ايشان، نيست؛ و عيشي گواراتر از حسن خلق نيست؛ و مالي با منفعتتر از قناعت به چيز کم نيست، و جهلي با ضررتر از عجب و خودپسندي نيست.
به يکديگر از براي خدا دوستي و مهرباني کنيد، و بر يکديگر رحم کنيد و يکديگر را ملاقات کنيد و در امر دين مذاکره کنيد و احيا مذهب حق کنيد.
آماده و مهيا کن ساز و برگ سفر آخرتت را و از پيش توشه خود را بفرست.
کم کن خواب خود را در شب، و کلام خود را در روز؛ سلامت در تامل و تأني است و با عجله ندامت و پشيماني است.(منتهي الامال)
سيره حضرت
مالك بن انس - فقيه مدينه – ميگفت، من خدمت حضرت صادق(ع) ميرسيدم، برايم پشتى ميگذاشت و احترام ميكرد؛ ميفرمود مالك من ترا دوست دارم، اين مطلب را پنهان ميكردم و خدا را ستايش مينمودم، پيوسته آن جناب به يكى از اين سه كار اشتغال داشت: يا روزه بود و يا بعبادت مشغول بود و يا ذكر ميگفت، از بزرگترين عبادتكنندگان و پارسايانى كه از خدا ميترسند، بشمار ميرفت؛ بسيار حديث ميفرمود، خوش مجلس بود، همنشينى با او سود فراوان داشت. (علل الشرائع)
يکي از ياران امام نقل ميکند: وقتى ميفرمود (قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله) گاهى سبز ميشد و گاهى زرد، آنچنان كه دوستان اگر ميديدند ايشان را نميشناختند. سالى با ايشان بحج رفتم همين كه سوار بر مركب شد بعد از احرام هر چه تصميم ميگرفت لبيك بگويد صدا در گلويش ميگرفت بطورى كه نزديك بود از مركب بيافتد.
عرض كردم: لبيك بگوئيد چارهاى نيست بايد گف فرمود: چگونه جرات كنم بگويم: لبيك اللهم لبيك، ميترسم بگويد: لا لبيك و لا سعديك(همان)