اي كاش آنها را مي‌شناختيم!
کد خبر:۴۳۹۱۳
يادكردي از علماي حقيقي نسل انسان و دريغ از فقدان سهمگين آنان

اي كاش آنها را مي‌شناختيم!

در آن حديث قدسي وقتي که «رفتن» و فقدان يك عالم،‌ يك پناهگاه، يادآوري مي‌شود، ‌اين جاي خالي به مثابه يك چيز جبران ناپذير به حساب مي‌آيد، از فرط غصه رحلت آرامش و تاريخ از فرق شكافته امنيت روح انسان.

در آن حديث قدسي به راستي و درستي آمده است كه وقتي عالمي از دنيا مي‌رود، صدمه‌اي به هستي وارد مي‌آيد كه هيچ چيز جاي آن را پر نمي‌كند؛ علما پناهگاه مردم هستند و مامن و ملجا و مرجع آنانند.

آنها در غم ها و پريشاني ها و دردها و گرفتاري ها و مصايب، شمع محفل امتند؛ آنها نشانه هاي خوبي و خدايند براي مردم.

در اين روزگار قحطي وجدان و فقدان ايمان، در روزگار ايمان هاي لا ايمان و در كشاكش و گير و دار خوف و رجا و بهت و مصيبت، حتماً بايد جايي، كسي، چيزي باشد تا انسان از آن بياويزد و با متانت و اين ريسمان آويخته و در بند اين نگاهداري مطمئن، ادامه دهد اين روزهاي سخت ادامه را.

در آن حديث قدسي وقتي که «رفتن» و فقدان يك عالم،‌ يك پناهگاه يادآوري مي شود، ‌اين جاي خالي به مثابه يك چيز جبران ناپذير به حساب مي آيد، از فرط غصه رحلت آرامش و تاريخ از فرق شكافته امنيت روح انسان.

با خودم مي گويم اين نسل رو به انقراض انسان و اين انسانيت اصيل و فطري چگونه تاب مي آورد اين همه سرگشتگي و پرهيب اين همه رنگ و فريب را.

آخ! چگونه مي توان باز هم و باز دوباره هزاران بار، به اين دنيا اين عجوزه هزار رنگ اعتماد كرد و دوباره صبح را با پرسه ميان پول و پارتي و پرتگاه به شب رساند و شب را با انديشه فردايي سودايي تر و با خفقان مال و منال و دريوزه و دهان هاي باز و شكم هاي پر و خالي و ...

آه! باز هم دنيا و مافيهما، باز هم آشاميدن از آب اين درياي بي كرانه زنگ زده و تشنه تر شدن و ... بي هويت تر ماندن و ماندن و ... رفتن!

در آن حديث قدسي، به راستي و درستي، تمام اين نقمات كه با رفتن نعمات روح و جان يك عالم كه در عالم هست، ‌تدارك ديده و به انسان يادآوري شده است؛ «صدمه» اي كه جبران ناپذير است!

مثل محفلي مي ماند كه شمعي ندارد و مثل پروانه هايي كه خفته و فرو رفته در گوشه و كنار اين اتاقك بسته و تاريك، نه بزمي دارند و نه رزمي و نه شادي و نه غمي؛ فقط رخوت و نخوت است و حسرت و عسرت.

و در آن حديث قدسي، ‌تمام اينها به تدارك، به انسان يادآوري شده است.

اما اين انسان بيچاره، در تردد ميان نسيان و عصيان، نه نشانه اي از آسمان به خود گرفت و نه خاكي ماند با آنكه مي داند - مي داند؟ - كه فرجام روحش رفتن به آسمان و جسمش، فرو شدن در خاك و آرميدن در آن است.

اي كاش! دستي از عالم غيب بر مي آمد و از گوشه اي بر ايمان، كوكبي از هدايت تدارك مي ديد.

اي كاش! قدر عالمان حقيقي و وارسته مان را مي دانستيم.

اي كاش!
آنها را مي شناختيم!

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار